دوشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۶

طبق وعده نسبتا قدیمی، ترجمه شعر زیبای سواره ئیلخانی زاده رو اینجا میگذارم. این ترجمه رو شاعر خوب و استاد ادبیات، سعید نجاری متخلص به ئاسو با پیشنهاد پدرم انجام داد. ممنون از استاد نجاری و ممنون از پدرم که زحمت تایپ و ارسالش رو بعهده داشت.

گوڵم!
دڵم پڕه‌ له‌ ده‌رد و کوڵ
ئه‌ڵێم بڕۆوم له‌ شاره‌که‌ت
ئه‌ڵێم به‌ جامێ ئاوی کانیاوی دێ یه‌که‌م
عیلاجی که‌م کوڵی دڵی پڕم، له‌ ده‌ردی ئینتیزاره‌که‌ت

وه‌ڕه‌ز بوو گیانی من له‌ شار و هاڕه‌ هاڕی ئه‌و
له‌ ڕۆژی چڵکن و نه‌خۆش و تاو و یاوی شه‌و
ئه‌ڵێم بڕۆم له‌ شاره‌که‌ت
له‌ شاری چاو له‌به‌ر چرای نیئۆن شه‌واره‌که‌ت
بڕۆمه‌ دێ که‌ مانگه‌ شه‌و بزێته‌ ناو بزه‌م
چلۆن بژیم له‌ شاره‌که‌ت
که‌ پڕ به‌ دڵ دژی گزه‌م؟!

له‌ شاره‌که‌ت، که‌ ڕه‌مزی ئاسن و مناره‌یه
مه‌لی ئه‌وین غه‌واره‌یه
ئه‌ڵێی له‌ ده‌وری ده‌ست و پێم
ئه‌وه‌ی که‌ تێل و تان و ڕایه‌ڵه‌، که‌له‌پچه‌یه
ئه‌وه‌ی که‌ په‌یکه‌ره‌ میسالی داوه‌ڵه
ئه‌وه‌ی که‌ داره‌ تێله‌، مه‌زهه‌ری قه‌ناره‌یه

له‌ شاره‌که‌ت که‌ مه‌ندی دووکه‌ڵه
که‌ دێته‌ ده‌ر له‌ ماڵی ده‌وڵه‌مه‌ند
وه‌ تیشکی بێ گوناهی خۆره‌تاو ئه‌خاته‌ به‌ند

له‌ هه‌ر شه‌قام و کووچه‌یه‌ک شه‌پۆڕی شینه
دێ به‌ره‌و دڵم
ده‌ستی گه‌رمی ئاشنا نییه‌ که‌ ئه‌یگوشم
ده‌ستی چێوی یه
له‌ شاره‌که‌ت زه‌لیله‌ شێر،
باوی ڕێوی یه‌
به‌ هه‌ر نیگایه‌ک و په‌تایه‌که

ئه‌ڵێم بڕۆم له‌ شاره‌که‌ت
گوڵم، هه‌رێمی زۆنگ و زه‌ل
چلۆن ئه‌بێته‌ جاڕه‌گوڵ
له‌ شاری تۆ، له‌ بانی عه‌ره‌شه‌ قۆنه‌ره‌ی دراو
شاره‌که‌ت
ئاسکه‌ جوانه‌که‌م !
ته‌سکه‌ بۆ ئه‌وین و بۆ خه‌فه‌ت هه‌راو
کێ له‌ شاری تۆ، له‌ شاری قاتڵی هه‌ژار
گوێ ئه‌داته‌ ئایه‌تی په‌ڕاوی دڵ؟

منێ که‌ گۆچی تاوی گه‌رمی به‌رده‌واره‌که‌ی عه‌شیره‌تم
به‌ داره‌ ته‌رمی کووچه‌کانی شا‌ره‌که‌ت
ڕانه‌هاتووه‌ له‌شم
بناری پڕ به‌هاری دێ
ڕه‌نگی سوور و شین ئه‌دا
له‌ شیعر و عاتیفه‌ی گه‌شم
ئه‌ڵێم بڕۆم له‌ شاره‌که‌ت

----------------------------------------------------------------
ترجمه این شعر زیبا به فارسی
----------------------------------------------------------------

نوگل من دلم پر از خروش و جوش و درد شد
بر آنم ار کوچ کنم زشهر تابدار تو

بر آنم ار
به‌یک صراحی از گلاب چشمه‌سار ده
کنم علاج آن دلِ
گرفته از شدت انتظار تو

کلافه گشته روح من زشهر پر صدا و تب
ز روز چرکی و مریض و تابدار و زار شب
روم به روستای خود
تبسمم به شوق ماهتاب تا عجین شوَد
چه سان زیم ز شهر تو
که دل ز حقه‌های پر کلک ذلیل و شرمگین بوَد

نوگل من دلم پر از خروش و جوش و درد شد
بر آنم ار کوچ کنم زشهر تابدار تو

ز شهر تو
نگه اسیر نور شد
از آن مکان که چشمها
ز شدت نئون‌چراغ
چنین ز نور کور شد

ز شهر تو که سطح آن مناره‌یی ﻭ آهنی است
همای عشق اجنبی است
به دور دست و پای من نماﻯ سیم تلگراف
نشان بند و بستن است
مجسمه، مترسک است
و تیرهاﻯ برق همه دارهای چوبی است

ز شهر تو کمند دود می وزد
و نور بی گناه هور را به بند خویش میکشد
تمام کوچه های شهر تو
و شاه راه های او صداﻯگریه می‌دهد

اگر به سوی هرکسی بیازی دست مرحبا
نیست نشانی آشنا
که دست، دست چوبی است
به شهر تو پلنگ و شیر خوار گشته ا ند
و رو بهش نماد عشق و خوبی است
نوگل من بر آنم ار کوچ کنم ز شهر تو

گلم زمینِ باتلاق، قرینِ گل نمیشود
و هیچکس ز شهر تو ، ز شهر قاتل فقیر
گوش به آهنگِ خوشِ کتابِ دل نمی شود

منی که شیر آفتاب و چادر عشیره را چشیده ام
به نعش کوچه تنگ‌های تو هنوز خو نکرده ام
گلم کرانِ پر بهار ده
عطوفتی سرخ دهد به شعر سبز و خرمم
بر آنم ار کوچ ز شهر تو
نوگل من . . .

هوا امروز فوق العاده سرد بود. عصر میخواستم برم بازاری که تقریبا ده دقیقه تا خونه م فاصله داره اما چند قدمی که رفتم چنان سردم شد که پشیمون شدم. باد بسیار شدیدی میومد و دمای هوا هم خیلی پایین بود. برگشتنی دمارو از سایت یاهو نگاه کردم، بیست و هفت درجه زیر صفر بود! باد چنان شدید بود که درخت بزرگ جلوی خونه رو بشدت تکون میداد...

جمعه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۶

آهنگ وبلاگ هم عوض شد

Terry and Randy

اول. رندی پاوچ (Randy Pauch) استاد علوم کامپیوتر و ارتباط انسان و کامپیوتر در دانشگاه کارنیگی ملون (Carnegie Mellon) آمریکاست. در سپتامبر 2006، متوجه میشه که سرطان کیسه صفرای پیش رونده ای داره که اغلب اندامهای داخلیش رو مورد حمله قرار داده .

رندی پاوچ درمانهای مختلفی رو برای رهایی از این بیماری آغاز میکنه اما در نهایت پزشکان شکست روشهای درمانی رو تایید میکنند و رندی تصمیم میگیره در مدت زمان باقیمانده تا پایان عمرش سلسله سخنرانیهایی رو با عنوان The Last Lecture آغاز کنه.

امروز بصورت تصادفی فیلم یک سخنرانیش رو در برنامه oprah دیدم. این ویدئو رو اینجا قرار میدهم و به همه دوستان توصیه میکنم ببینندش. این سخنرانی برای من بسیار الهام بخش بود. خصوصا اون بخشیش که در مورد نک و نال کردن و نالیدن صحبت میکنه. رک بگم یکم خجالت کشیدم. پست قبلیم رو پاک نمیکنم برای اینکه بهرحال بخشی از حس و حالم بود. اما امروز بعد از دیدن این سخنرانی، حال متفاوتی پیدا کردم و روز بسیار خوبی داشتم.

دوم. یکی دیگه از انسانهایی که جدا زندگیشون بنظر من فوق العاده الهام بخشه، Terry Fox شخصیت محبوب و قهرمان کانادایی هاست.

تری فاکس پس از یک تصادف دچار سرطان استخوان میشه و یک پاش رو هم از دست میده. در حالیکه سرطانش در حال پیشرفت بوده و قطعا میدونسته که مدت زیادی زنده نمیمونه، و با اینکه یک پاش از زانو به پایین مصنوعی بوده تصمیم میگیره شرق به غرب کانادا رو بدَوه و با گرفتن یک دلار از هر کانادایی، برای کمک به در مان سرطان پول جمع آوری کنه (fund raising) .

تری سفرش رو از شرقی ترین نقطه کانادا و از شهر St. Jones در New Newfoundland and Laboradore آغاز میکنه. در آغاز سفرش، دو بطری آب از اقیانوس اطلس برمیداره که در انتها و در British Columbia اونها رو به اقیانوس آرام بریزه. تری در هرروز از سفرش که نام ماراتن امید بهش داره بود، 42 کیلومتر میدویده و با رسیدن به هر شهر و روستا، از هر کانادایی برای هدفش، یک دلار تقاضا میکرده. تری، بعد از 143 روز، در سپتامبر همون سال بدلیل پیشرفت سرطان مجبور میشه سفرش رو متوقف کنه. تری، 5337 کیلومتر دویده بود و آزمایشها نشون میدادند، سرطان از هرکدوم از ریه هاش، حجمی بانداره یک توپ گلف باقی گذاشته بود...

بلافاصله بعد از اینکه تری بدلیل بیماری مجبور شد سفرش رو متوقف کنه، تلویزیون CTV از همه افراد مشهور و محبوبی که نزدیکی تورنتو بود دعوت کرد تا در برنامه ای به احترام تری و برای پیشبرد هدفش شرکت کنند. اون شب، میلیونها دلار از طریق اون برنامه برای کمک به درمان سرطان جمع آوری شد و مجری برنامه تری رو مرد شش میلیون دلاری واقعی خواند. تری، سال بعد و یکماه مانده به تولد بیست و سه سالگیش درگذشت.

هرسال، در سالگرد آغاز سفر تری فاکس، مردمان زیادی در سراسر دنیا در ماراتن امید شرکت میکنند و برای درمان سرطان پول جمع میکنند. سالها بعد یک مبتلا به سرطان به نام استیو فونیو (Steve Fonyo) که مثل تری یک پاش رو از دست داده بود، سفر تری رو کامل کرد.

لینکهای مربوط و مراجع:

وبسایت شخصی رندی

لینک سخنرانی دیگرش با عنوان مدیریت زمان

متن سخنرانی اول

سخنرانی رندی در برنامه اُپرا

درباره تری فاکس

مجسمه تری در اُتاوا

دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶


من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟
...
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی كه دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم
كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
كشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
...

اخوان ثالث

Thoughts

اول. امروز، دیدن چند Testemonial که دوستان خواهرم در موردش نوشته بودند، بشدت حالم رو منقلب کرد. این روزها کلا خیلی از خودم فرار میکنم. خودم هم خوب میدونم. بشدت میترسم از اینکه با خودم خلوت کنم. دلیلش هم عمدتا اینه که یک موجود قدرتمند در درون من، پرسشهای بسیار حساس و خطرناکی از من داره. دقیقا همون پرسشهایی که قبل از اومدن به کانادا از من پرسید و من تونستم مو به مو بهش جواب بدم و باهم به توافق برسیم و نتیجتا من بیام اینجا. اما الان احساس میکنم اون اعتماد به نفس، یا اون قاطعیت کافی رو ندارم که باهاش سرشاخ بشم. رک و راست ازش می ترسم. یه همین سادگی. دلتنگی شدید، برای دایره وسیعی از اون چیزهایی که قربانی اومدنم شدند، کاملا پررنگ و پرزوره. هیچوقت اینقدر از خودم فراری نبودم. بدترین لحظات هم وقتهایی هستند که دیگه مشغول هیچکاری نیستم که به بهونه ش، به سوالات جواب ندم. یا وقتهایی که اتفاقی نظیر اونچه در جمله اول گقتم، همه کاسه کوزه ها رو به هم میریزه و من میمونم با خیل احساسات قوی و پرسشهای بسیار دشوار...



دوم. امروز سالگرد روز جداشدنم از خانواده و دوستان و شهر و کشورم بود. جالبه! دقیقا دارم بر اساس حالم میگم. اما یه جور دیکه هم میشه گفت: امروز سالگرد اومدنم به کاناداست. کشوری که بعداز یکسال با قوت بیشتری میگم که کشور فرصتهای فراوان پیشرفته. هدیه ای که بمناسبت ابن سالگرد دریافت کردم این بود که اکانت دانشگاهم (بدلبل عدم ارتباط واحد نیروی انسانی و آی تی) بسته شد و استادم ناچار شد با ایمیل خبر بده به دوستان آی تی، که من قراردادم تمدید شده و اینجا هستم فعلا...



سوم. متاسفانه نمیتونم از مطلبی که باهاش این پست رو شروع کردم فاصله بگیرم. میخوام بازم بنویسم که شاید کمی احساس بهتری بهم دست بده. در اغلب بخشهای زندگی و در بیشتر تصمیمی گیریها، ما مجموعه ای اعم از شرایط و امتیازات و راحتیها و احساسات و علائق خودمون رو به خاطر رسیدن به هدف یا جایگاه بالاتری، قربانی میکنیم. این شاید بدیهی ترین اتفاق در اکثر تصمیم گیریهاست. مشکل من گاهی اینه که اولا، آیا بدیهی بودن صحت تصمیم من برای اکثریت اطرافیان، قدرت کافی برای مقاوت در مقابل انتقادهای بسیار تند و دردآور این منِ ناراضی رو داره؟ و دوم اینکه ملاکهای من، برای برتری دادن به یک کفه این ترازو در مقابل دیگری، آیا باید هیچ رابطه معناداری با ملاکهای مورد قبول اکثریت آدمها داشته باشه... (میدونم که ممکنه خیلی به نظر بیربط بیاد)



چهارم. کاش این نوشته، عزیزانم رو نگران نکنه...

جمعه، دی ۲۸، ۱۳۸۶

1-دیروز برای رفع مشکلی که در اقدام کردنم برای دانشگاه تورانتو پیش اومده بود، رفته بودم دانشکده برق این دانشگاه. این دانشگاه بهترین دانشگاه کانادا به حساب میاد و در جنوب شهر تورانتو (downtown) قرار داره. چیزی که نظرم رو جلب کرد، تعدد دانشجویان ایرانی در این دانشکده بود. اونقدر مکالمات فارسی میشنیدم توی راهروها و کتابخونه و اتاق کامپیوتر که تعجب کرده بودم. خیلی احساس خوبی داشتم. در یکی از بهترین دانشکده های برق کانادا باشی و این همه همزبون داشته باشی. میدونم که خیلی از دانشکده های برق دانشگاه های خوب آمریکا هم تقریبا همین طوره...

2- همیشه آرزو داشتم آهنگ زیبای "کجایید ای شهیدان خدایی" رو که از شاهکارهای هوشنگ کامکاره داشته باشم. از خیلی خیلی وقت پیش. یادمه یه بار رفتم نوارکاست فروشی بهمن، توی خیابون فردوسی و سر خیابون نمکی سنندج. خلاصه کلی گشتیم دنبالش. بعدها فهمیدم که این کار برای صدا و سیما اجرا شده و توی آرشیو صداوسیما فقط پیدامیشه و توی هیچ کاست شرکتی ضبط نشده. امروز دیدم توی بالاترین لینکش رو برای داونلود گذاشتن. کلی ذوق کردم و گفتمش. صدای جوان بیژن کامکار رو با آهنگی که جدا دوستش دارم. شما هم بشنوید...

چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۶

سرما

دمای هوای کرج چندروزه که صبحها فوق العاده سرده. دیروز بیست و شش و امروز بیست و چهار درجه زیر صفر بوده. این دما به اصطلاح دمایfeels like هستش. یعنی دمایی که بواسطه باد و رطوبت زیاد و سردی که در هوا هست احساس میشه. در کشور ما همون دمای پایه رو اعلام میکنند درحالیکه افرادی که بیرون هستند، با احساس wind chill که خودمون بهش " سوز " میگیم، دمای بسیار کمتری رو تجربه میکنند. اینکه دمای feels like چقدر از دمای هوا سردتر باشه به سه عامل بستگی داره. اول، سرعت باد، دوم رطوبت هوا و سوم پارامتر دیگه ای به نام Dew Point یا نقطه شبنم که در واقع معیاری است از سرمای رطوبتی که در هوا هست.دمای هوا تنها در شرایطی اونطور که هست احساس میشه که سرعت باز ناچیز باشه...

یکشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۶

با این همه

تقصیر من نبود
که با این همه
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده ی تو
رد شدم

اصلا نه تو نه من
تقصیر هیچ کس نیست...

از خوبی تو بود
که من بد شدم

زنده یاد قیصر امین پور

پدر عزیزم، بینهایت دوستت دارم

بسته ای برایم رسیده از ایران. از مادر و پدر و خواهرهای عزیزم. چه حس و حالی دارد دریافت هدیه ای از عزیزترینها. مثل یکماه پیش که مسافری، بسته ای آورده بود از خانواده ام و من برای رفتن و گرفتنش بی تاب بودم. اینبار هم همین احساس است. عمیق و دوست داشتنی. یاد این شعر فولکلور کردی میافتم:
هه ناریک هاتیه وه لای دووسه وه
ئوشم بخومه ی هه ر وه پووسه وه
اناری از جانب دوست اومده و (اینقدر عزیزه) که میگم با پوست بخورمش!!
باری، از میان آنچه در این هدیه جلب توجه کرد، فیلمی از مراسم تودیع پدرم بود که مدتی پیش بازنشسته شده و طی مراسمی با همکارانش خداحافظی کرده بود. بی اختیار هنگام دیدن این فیلم اشک میریختم. حال عجیبی داشتم. دلم بشدت از اینکه من نبودم گرفت. دلم از اینکه پدرم به سن بازنشستگی رسیده گرفت. دلم از شنیدن حرفهایی که در مورد پدرم میشنیدم باز شد اما اینهم بهانه بیشتری بود برای اشکها...
پدر و مادرم رو فوق العاده دوست دارم. تمام اونچه که هستم و دارم رو بدون کم و کاست و بدون اغراق و تعارف، مدیون اونها هستم. بزرگترین شانس زندگی و پایه گذار تمام جایگاه هایی که داشتم و دارم و خواهم داشت رو پدر و مادرم میدونم و یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم اینه که خداوند فرصت و توانی به من بده که ذره هرچند ناچیزی از اینهمه دین رو جبران کنم تا حداقل بدونند که چقدر برام عزیزند و چقدر همه هستی و بودنم رو مدیونشون هستم...

جمعه، دی ۲۱، ۱۳۸۶

برای بیست و دوم دیماه...

کاش لحظه های رفتن نمی بارید اشک چشمام
هق هق دل تنگی هامو می شکستم توی رگهام
دل پر تحملم از گریه ی من گله داره
چهره ی سرخ غرورم از شکستم شرمساره
باغ پیوند من و تو پره از عطر اقاقی
فصل آشنایی ما ٬ سبز خواهد ماند باقی
همه آنچه که دارم پیشکش سادگی تو
سوگلی ترانه هایم هدیه یک رنگی تو
فکر من نباش مسافر به سپیده ها بیندیش
چشم فردا ها به راهه، راه سختی مانده در پیش
ای تولد دوباره ٬ فصل آغاز من توست
ای رها از رخوت تن فصل پر کشیدن توست

پنجشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۶

امشب

امشب یه کار جالب کردم. رفتم و بمدت حدودا یکساعت ایمیلهای ارسالیم رو از اوایل تصمیمم برای خروج از ایران تا روز 4 فوریه و رسیدنم به تورونتو خوندم. خیلی خیلی چیزای جالبی توش دیدم و کلی حسرت هم خوردم که چرا بعضی ایمیلها رو بدلیل داشتن Attachment و محدود بودن حجم ایمیل یاهو در اون روزها پاک کردم. شاید جالبترین بخشش ایمیلهایی بود که از فرودگاه Heathrow لندن و در اون سه ساعت و نیمی که اونجا بودم، به عزیزانی که ترکشون کردم دادم. هیچ فرقی هم نمیکنه که اون گیرنده ایمیل خواهرام باشن که الانم اگه دو روز یه بار به من زنگ نزنند، من بهشون زنگ میزنم، یا اون دوستی که الان ممکنه همه لحظات خوبی رو که باهم داشتیم فراموش کرده باشه و در دنیا و فضای ذهنی متفاوتی زندگی کنه. مهم اینه که من هیچوقت احساس علاقه و شوق و محبتم رو نسبت به هر کسی که توی زندگیم بوده، پنهون نکردم و همیشه، در همه شرایط با صداقت و اشتیاق در مورد اونچه در دلم میگذره حرف زدم...


"It's not about winning or losing Jack!
It's about PASSION"

Bernard Focker to Jack byrnes
Meet the Fockers (2004)

چهارشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۶

دلم پُره!

اگه روزی قرار باشه چندتا از بهترین شعرهایی که شنیدم رو انتخاب کنم، قطعا این شعر زیبای سواره ایلخانی زاده، یکی از اونها خواهد بود. برای معرفی سواره ابتدا بخشی از زندگینامه اش رو به نقل از وبلاگ پیام بوکان میخوانیم

------ سواره فرزند احمد آغاي ايلخاني زاده سال 1320 در روستاي ترجان چشم به جهان مي گشايد پس از يك سال خانواده سواره به روستاي«قره گويز» بوكان نقل مكان ميكنند. وي تحصيلات ابتدائي و راهنمايي را در شهرستان بوكان تمام كرد.و در سال 1341 مدرك ديپلم را در شهر تبريز مي گيرد .سواره تحصيلات تكميلي را در رشته حقوق قضائي در دانشگاه تهران در سال 1347 به اتمام ميرساند . ايشان عاشق فعاليت هاي سياسي و فرهنگي بود و ضمن سرودن شعرهاي ملي به فعاليتهاي سياسي هم مشغول ميشد ، به همين خاطر در سال 1343 به مدت 6 ماه در زندان قزل قلعه تهران زنداني ميشود . و در سال 1346 در قسمت كردي راديو تهران مشغول بكار مي شوند اما متاسفانه بار ديگر پاييز به سراغ باغ روشنفكري كرد مي آيد و اين درخت پربار عرصه روشنفكري كردي در سال 1354را به تاراج مي برد . سواره را پس از فوت به روستاي حماميان بوكان مي آورند و در گورستان مخصوص خانواده ايلخاني زاده ها به خاك سپرده مي شود . روحش شاد .

------

اما در مورد نقش سواره در شعر کردی، شاید این بخشی از مصاحبه با ایاز خون‌سیاوشان مرتبط تر باشه:

------- سواره‌ ایلخانی زاده‌ اولین کسی بود که‌ در کردستان ایران پا به‌ عرصه‌ی شعر نو کردی گذاشت و به‌ نحوی می توان گفت که‌ بانی و بنیان گذار شعر نو در کردستان ایران است. البته‌ نباید این واقعیت را فراموش کرد که‌ سواره‌ بر روی فضا و بستری آماده‌ وارد میدان شد چرا که‌ کلیت شعر کردی در ذات خود مدتها پیش از سواره‌ ، توسط عبد الله‌ بگ (گوران ) در کردستان عراق دچار تغیر و تحول عمیق و بنیادی شده‌ بود و تقریبا می توان ادعا نمود که‌ شعر نو کردی به‌ طور کلی از لحاظ محتوایی و ساختاری کانالیزه‌ و فرموله‌ شده‌ بود چرا که‌ گوران پیروان درخشانی به‌ دنبال خود داشت همچون : شیرکو بی کس ، لطیف هلمت ، رفیق صابر ، عبد الله‌ په‌شیو ، انور قادر محمد و..... که‌ جهان بینی شعری هر کدام از این شاعران اگر نه‌ تمام و کامل اما بخش بزرگی از انعکاس و تبلور نیازهای تازه‌ی جامعه‌ کردستان بود و در کردستان ایران نیز شاعران نئو کلاسیک همچون عبد الرحمن شرفکندی (هه‌ژار) ، محمد شیخ الاسلامی (هێمن ) ، قانع و.... محتوا و جوهره‌ی شعر کردی را از قالبهای سنتی ، راکد و همچنین بیماری دیوان سالاری شعری نجات داده‌ بودند و شعر را وارد لایه‌ها و عرصه‌های مختلف اجتماعی نموده‌ بودند . اما با وجود این توصیفات نباید اهمیت و نقش محوریت و کاریزماتیک سواره‌ ایلخانی زاده‌ را در این بخش از جغرافیای کردستان (ایران) نادیده‌ گرفت . چرا که‌ سواره‌ با شناختی عمیق از بن مایه‌های ادب کلاسیک کردی از یک طرف و آگاهی از تغیر و تحولات در شعر جهان ، بخصوص شعر همسایه‌ها ( بلا خص شعر فارسی ) از طرف دیگر ، چونان دستگاه منظم و منسجم شعری را پایه‌ گذاری کرد و چونان افقهای تازه‌ را در شعر کردی در کردستان ایران گستراند که‌ حتی نقش استاد(گوران) را اگر نه‌ کم اهمیت اما کم رنگ ساخت -------

اما شعری رو که من از سواره خیلی خیلی دوست دارم، مربوط به زمانی است که سواره در تهران دانشجوست و دل لطیفش از تمام زشتیها و زرق و برقها و فریبهای شهر گرفته و میخواد دردش رو با جرعه ای از آب چشمه ده علاج کنه. شعر خطاب به عزیزی است که ظاهرا اهل تهرانست و ...

این شعر رو اینجا میارم و بزودی با بضاعت کم خودم ترجمه ش خواهم کرد. اگر هرکدوم از دوستان عزیزی که این مطلب رو میخونند ایرادی در هرکدوم از بخشهاش دیدند یا اطلاعات بیشتر و مفیدی داشتند، من رو محروم نکنند...

**************

گولم دلم پره له ده‌رد و کول

ده‌­لیم بروم له شاره‌­که‌­ت

له شاره چاو له به‌­ر چرای نیئون شه­واره­که­ت

-------------------

ده­لیم به جامی ئاوی کانیاوی دییه­که­م

عیلاجی که­م کولی دلی پرم

له ده­ردی ئینتزاره­که­ت

ده­لیم بروم له شاره­که­ت

له شاره چاو له به‌­ر چرای نیئون شه­واره­که­ت

-------------------

وه­‌ره­ز بوو گیانی من له شارو هاره­هاری ئه­و

له روژی چلکنی نه­خوش وتاو و یاوی شه­و

برومه دی که مانگه­شه­و بزیته ناو بزه­م

چلون بژیم له شاره­که­ت که پربه­دل دژی گزه­م

گولم دلم پره له ده­رد و کول

ده­لیم بروم له شاره­که­ت

-------------------

له شاره­‌که­ت که ره­مزی ئاسن و مه­ناره­‌یه

مه­لی ئه­وین غه­واره­‌یه

ئه­وه­ی که داره تیله مه­زهه­ری قه­نارهیه

ژیان شه­وارهیه­

گولم ! هه­ریمی زونگ و زه‌ل­

چلون ده­بیته جاره گول

گولم دلم پره له ده­رد و کول ده­لیم بروم له شاره­که­ت...

سه‌شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶

فیلمی دیدم دیشب به نام "the Secret"

این فیلم که میشه تقریبا اون رو مستند به حساب آورد، در سال 2007 ساخته شده و مجموعه ایست از مصاحبه هایی بسیار جالب با افرادی در زمینه های مختلف: نویسنده، فیلسوف، فیزیکدان، سایکولوژیست، سایکوتراپیست و ...

تمام این افراد از دید و منظر خودشون در مورد یک راز صحبت میکنند. رازی که توانایی این رو داره که زندگی انسانها رو به سمت مثبت و پیش رونده ای سوق بده و آثار و تبعات فراوانی داشته باشه . خود من همیشه با امور متافیزیکی مشکل داشتم و ترجیح میدادم هرچیزی رو بر اساس استدلال و توضیحات علمی بپذیرم. بهمین دلیل مطمئنا اگه این فیلم رو شاید یکسال پیش میدیدم، تا آخرش نمی نشستم. اما مدتیست کتابی میخونم در مورد نحوه عملکرد مغز انسان به اسم The Thresholds of the Mind . این کتاب بسیاری از موضوعاتی رو که اغلب متافیزیکی به نظر میان بکمک آخرین یافته های علمی در مورد مغز و نحوه عملکردش توضیح میده. البته فیلمی که در موردش صحبت کردم، هنوز هم جنبه ها و ادعاهای متافیزیکیش به بخشهاییش که اثبات علمی داره می­چربه اما بسیاری از صحبتهایی که توی این فیلم شده، گرچه ممکنه اونطور که ادعا شده موثر نباشند (یا حد اقل اثرشون اثبات علمی نداشته باشه) اما آثار بسیار مثبتشون روی عملکرد مغز، هماهنگی دو نیمه مغز و توانایی مغز در کار کردن در فرکانسهای مختلف، بصورت کاملا علمی به اثبات رسیده...

بهرحال، اگر امکانش رو دارین حداقل شروع کنین و این فیلم رو ببینین، حالا اگه نظرتون مثبت بود تا آخرش گوش میدید و اگرنه که...

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

چقدر برای این دختر دل سوزوندیم و توی این سفر عجیب و غریبش، همراهیش کردیم. و چقدر وقتی که آخر قصه اونطور که ما میخواستیم نشد، شوکه شدیم، افسرده شدیم و اشک ریختیم.

یاد دوران بچگی بخیر. دورانی که فرقی بین قصه و واقعیت قائل نبودیم...

شنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۶

اول. این شعر زیبا رو از وبلاگ دوست خوب و عزیزم و همکار قدیمی، مهسا برداشتم (اجازه هم گرفتم البته!)

شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو
احساس شیرینِ دلی تبدار باشد مال تو

از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم
پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو

باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی
قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو

چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن
حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو

جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد
قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو


دوم. این شعر رو وقتی دانش آموز ابتدایی بودم، خونه داییم که کرمانشاه زندگی میکنه حفظ کردم و دیگه هرگز یادم نرفت. شاعر پرتو تخلص میکنه و از شاعرهای خوب کرمانشاهه. شعر رو پس از گوش دادن به یکی از آوازهای سوزناک شجریان گفته و مخاطب شعر هم شجریانه. تقدیمش میکنم به دایی عزیزی که فوق العاده دلم براش تنگ شده...

یه کزه نیه مه‌رهه‌م جه‌رگ سزیامه
خو
ه‌م بیمه خر ئه‌و کزه‌ته یه چ مه‌قامه

ئه‌ر لا نیه
‌گری یه‌ی که‌ره‌ته مال خراوم
تاوان تو چه
‌س عاده‌ت به‌خت گلیامه

هه
‌ر داری ئه‌گه‌ر به‌ر بگری، سه‌ر چه‌مه‌نیدن
من بی سه
‌مه‌ری ئافه‌ت پشت چه‌میامه

پیری له ده‌ره‌و هات و جوانی نه‌مه‌ن ئه‌مما
دل چاوه
‌ری عومر وه‌غاره‌ت بریامه

کوست بکه‌وی دل تو نیه‌زانم حه‌ره‌شه‌ت چه‌س
له
‌ی گه‌نوهگه‌ن پیری و زه‌نگ زریامه


نه پاو ده‌سم ها وه قه‌ره‌ی خوه‌م نه زووانم
له
‌ی مولکه چمانی وه ئه‌سیری گریامه

چشتی نیه په
‌رتو بکهده نه‌زری بالات
له
‌و رووژه خه‌ریدار تو بیم ئه‌لشکیامه

(خواستم ترجمش کنم اما اصلا جالب نشد، با معذرت از دوستان عزیز غیر کرد)

سوم. دانش آموزان دبیرستان اینجا درسی دارند با نام parenting که در اون آداب نگهداری از کودکان خردسال و بقول خودمون نوزاد رو می آموزند. چیزی که بسیار جالبه امتحان پایان ترمشونه. امتحان بدین ترتیبه که یک عروسک همقد و هموزن یک نوزاد چندماهه رو باید به مدت 3 روز (تعطیلات آخر هفته) نگهداری کنند. این عروسک به ظاهر بی آزار، یک کامپیوتر پیشرفته و از قبل برنامه ریزی شده س که قرار توی این سه روز، نقش بچه رو بازی کنه و در عین حال، عکس العملهای مادر یا پدر (همون دانش آموز امتحان شونده) رو برای استاد، ضبط و ثبت کنه. بچه نصف شب شروع به گریه میکنه و خلاصه توی این سه روز، تا جایی که میتونه والد یا والده محترم رو اذیت میکنه و در عوض پارامترهایی از جمله فاصله زمانی شروع گریه و در آغوش گرفته شدن رو دقیقا ذخیره میکنه. گرچه چیزی نمیخوره اما دقایقی باید بعد از ساعت غذا، باید روی شکمش خوابونده بشه و خلاصه مراقبت کامل. هرگونه خشونت یا افتادن بچه هم ظاهرا خطای بزرگ و آسیب رسون تلقی میشه و میتونه منجر به نمره پایین برای دانش آموز بشه... . وقتی من نسبت به این محصول تکنولوجیکال (!) علاقه وافر نشون دادم، یکی از دوستان که پرستاری میخونه بهم گفت که اینکه مدل خیلی ساده
‌شه! ما مدل پیشرفته ترش رو بعنوان مریض در دوره های آموزشیمون استفاده میکنیم !!!



چهارم. دو عکس، دو منظره...

چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۶

چهارشنبه، دوم ژانویه. روز زیبا و آفتابی با دمای منفی بیست و چهاردرجه در ساعت 11 صبح. خدا عصر و غروبمون رو به خیر کنه...

امروز برای من روز اول کاری در سال جدیده. اگه یخ نزنم، امیدوارم که در این سال بتونم خیلی بهتر و موثر تر از سال قبل کارکنم و نتیجه بهتر و بیشتری بگیرم.

خدایا، حول حالنا الی احسن الحال...

سه‌شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶

1. هوای صفر درجه و منهای یک درجه دیشب تبدیل به منفی هفده درجه شده و سرما باورنکردنیه! امروز روز اول سال 2008 بود و اغلب مغازه ها تعطیل بودن. مغازه هایی مثل A&P که شاید در تمام طول سال یکساعت هم تعطیل نیستند. بشدت برف اومد و تقریبا تا تاریک شدن هوا ادامه داشت و نشست.

2. فیلم Eastern Promises رو دیدم امشب. جالب بود برام. شنیده بودم که کن با این فیلم افتتاح شد امسال (ببخشید پارسال!) و بازیهای نوامی واتس رو هم خیلی می پسندم. فیلم جالبی بود اگرچه انتظار پایان متفاوتی داشتم. مافیای روسها در لندن و دامنه اختیارشون و اینکه چقدر راحت جنایت میکنند و ... 3. فیلم Kingdom هم که مربوط به انفجار یکی از پایگاههای آمریکاییها در عربستانه، فیلم قابل توجهیه. من نمیدونم اونچه در مورد عربستان و مافیای وهابیها و قدرتشون و ... توی فیلم اومده چقدر به حقیقت نزدیکه اما فیلم کاملا خوش ساخت و قابل دیدنه.

4. از هردو فیلم بالا زیباتر، فیلم تاثیرگذار A Mighty Heart با بازی آنجلینا جولیه. فیلم در مورد ماجرای ربوده و سپس سربریده شدن خبرنگار آمریکای، Daniel Pearl، در پاکستان و در جریان جنگ افغانستانه. موضوع فیلم، روایت نسبتا مستند اتفاقاتیه که از آغاز ورود این خبرنگار یهودی به پاکستان تا ارسال فیلم اعدامش توسط افراطیهای مسلمان رخ میده با نگاه به جنبه های انسانی ماجرا . دیدنش رو توصیه میکنم...

یا مقلب القلوب والابصار...

امشب سال میلادی تحویل شد. تقریبا همزمان با آغاز سال 2008، برف شروع به باریدن کرد و فردا حدودا 13 درجه هوا سردتر از امروز خواهد بود. امروز عصر و شب به new years eve معروفه و توی شهر کوچیک و فسقلی ما، جز یه کم آتیش بازی، خبر خاص دیگه ای نبود. اتوبوس ها از ساعت 8 شب به بعد رایگان بودند و ملت اغلب در کلوب ها و بارها...

اما خود شهر رو که با ماشین میگشتیم، مثل شهر تخلیه شده بود. احدی رو بیرون نمیدیدی... دلم برای سال تحویلای خودمون تنگ شد. اینجا بیشتر جشن و مراسم رو همون کریسمس (24 دسامبر) انجام میدن و امشب خبر خاصی نیست. اما یکی از بچه ها میگفت تورانتو امشب دیدنیه. قطعا شهرهای فرانسوی زبان هم امشب با شهر ما آسمون تا زمین توفیر داشتن. امیدوارم سال دیگه این وقتا دیگه اینجا نباشم. سال نو به همه کسانی که امشب سالشون تحویل شده مبارک!

یکشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۶


نه میشه باورت کنم ، نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی، نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی، نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی، نه میتونم رهات کنم

نه میتونه تو خلوتش، دلم صدا کنه تو رو
نه میتونم بگم بمون، نه میتونم بگم برو

کجا برم که عطر تو، نپیچه توی لحظه هام
قصه مو از کجا بگم، که پا نگیری تو صدام

چه جوری از تو بگذرم، تویی که معنی منی
تویی که از منی اگر، تیشه به ریشه میزنی

نه ساده ای نه خط خطی، نه دشمنی نه همنفس
نه با تو جای موندنه، نه مونده راه پیش و پس

نمیشه با تو باشم و، اسیر دست غم نشم
فقط میخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم

اهورا ایمان

یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶

ساعت شش و نیم صبحه و بارون شدیدی میاد. چند روزه هوا بهتر شده بشدت و برفهای هفته پیش رو داره کم کم آب میکنه. همه جا حال و هوای کریسمسه و اغلب مراکز خرید تا دیروقت بازه و مردم در حال خرید. خیلی هم جالبه سیستمشون. هر کسی یه wish list داره. این wish list رو به کسایی که میخوان واسه ش هدیه بخرن (مثل پدر، مادر، داداش یا آبجی بزرگتر یا...) میدند و اونها هم هرکدومش رو که قادر باشند براش میخرن. کلا همه در حال هدیه خریدن هستند این روزا... اما بجز هدیه، خیلی از بچه ها هم این روزا نونوار میشند و لباس نو میخرند و خلاصه مثل عیدای قدیم خودمون. دیروز توی دوتا مسیر پشت هم، تنها مسافر اتوبوس بودم. ظاهرا توی این شهر اغلب اتوبوس سوارها دانشجوها بودند و الان با رفتنشون، کاسبی اتوبوسها هم بشدت کساده. یادش بخیر، تهران هم روزای عید فوق العاده خلوت و رویایی میشه. هرچند که معمولا توی خلوتی عید، ترجیح میدادم تهران نباشم – چون بشدت دلم میگرفت – اما رانندگی توی اون روزها رو تو تهران خیلی دوست داشتم. خدا کنه همه چیز اونجوری که میخوام پیش بره و عید رو تهران باشم. دیگه ظرفیت دل تنگیم داره تکمیل میشه...

سه‌شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۶

اول. روز یکشنبه یه مهمونی دعوت بودم. مهمونی تورانتو بود و من برای اینکه اسیر سیستم کند حمل و نقل اینجا نشم و راحت و بی دردسر برسم، یه ماشین کرایه کرده بودم. (کاری که واسه امتحان IELTS هم انجام دادم.) خلاصه ماشین رو از جمعه عصر داشتم و خوب روز شنبه هم کلی باهاش کار انجام دادم. از شنبه شب بارش برف آغاز شد و روز یکشنبه از صبح زود شدید ترین کولاک ( blizzard یا snowstorm ) ده سال اخیر کانادا کل استان ما و شرق کانادا رو فرا گرفت. تمام روز خونه بودم و ضمن اینکه به شانس خودم لعنت میفرستادم، مبهوت این اتفاق عجیب بودم. برف که بشدت می بارید، پودری بود و می نشست. اما جالبتر از اون این بود که باد شدیدی که میومد برفهای نشسته رو بلند میکرد و صحنه هایی رو بوجود میآورد که تابحال ندیده بودم. حدود ساعت 12 حس کردم که ماشین (که دم در بود و زیر برف) داره کامل پوشیده میشه. شاید اگه بادی نبود و همون برف خالی میبارید اینقدر نمیشد، اما باد هم برف رو میآورد و ماشین هم مانعی بود و برف بیشتری رو خصوصا اون سمتش که به باد بود جمع میکرد. مجبور شدم برم و ماشین رو از زیر برف در بیارم و دم پارکینگ رو هم بروبم. حدود ساعت دو همون آش بود و همون کاسه !! هوا تمام طول روز تاریک بود و همه چراغها روشن. حدود ساعت دو بعد از برف روبی بار دوم، تصمیم گرفتم ماشین رو بردارم و برم ببینم وضع خیابونهای اصلی چجوریه. امیدوار بودم که خیابونهای اصلی بهتر باشه. اما اشتباه میکردم. خبری نبود و برف و باد بشدت دید رو کم میکرد و خیابونها هم لغزنده... . دیگه برگشتم و از میزبان طی تماسی عذرخواهی کردم و البته اونها هم نگران بودند که من چجوری توی این هوا میخوام این راه رو برم...

روز یکشنبه حدود هزار و ششصد تصادف در استان آنتریو گزارش شد و اغلب پرواز های فرودگاه تورانتو هم لغو شد یا با تاخیر زیاد انجام شد.

اما از همه جالبتر این بود که دوشنبه صبح هوا آفتابی بود و انگار نه انگار که روز قبلش حدود بیست ساعت تموم برف اومده و کلا ما روشنایی ندیدیم. هوا از حدود 18- درجه روز یکشنبه به حدود 7- رسیده بود و خلاصه گل و بلبل! به قول مامانم فقط میخواسته تو یکشنبه رو بشینی تو خونه و فکر بیرون رفتن رو نکنی!!

دوم. روز شنبه قبل از حادثه رفته بودم سلمونی. سلمونی که از ابتدای اومدنم به کانادا میرم مال به خانم السالوادوریه به اسم Bianca. خانم میانسال بسیار خونگرم و شادیه که روحیات شرقیش از همون دیدار اول باعث شد که کلی با هم صحبت کنیم. البته اینجا معمولا همه سر صحبت رو باز میکنند اما موضوعات مورد صحبت همیشه محدود به هوا و تعطیلاته و برنامه های آخر هفته و ... . اما خوب، با یه مهاجر که آدم صحبت میکنه اونم از یه کشور جهان سومی، همه چیز فرق میکنه.

بگذریم. این شنبه که رفتم بعد از سلام و احوالپرسی های گرم همیشگیش گفت یادته یه خانوم ایرانی شنبه ها میومد کمکم میکرد، گفتم آره. یه بارم دیده بودمش. گفت رفته تورانتو سالن زده. با چه ذوقی هم میگفت. خلاصه تعریف کرد که یه جشن گرفته بود بابت سالن جدیدش که من رو هم دعوت کرده بود! نمیدونی چقدر خوش گذشت. حالا بذار کارم تموم بشه بهت نشون میدم! موهای من رو که کوتاه کرد گوشی Motorolla V3i ش رو آورد و به من چند تا فیلم نشون داد ! که دیدم به به ! یه جمع شلوغ ایرونی بزن و برقص، خانم بیانکا رو هم یاد دادن و با این سن و سالش اون وسط داره مثل یه ایرونی اصیل میرقصه و چنان رقصی هم میکنه که بیا و ببین!! اونقدر بهش خوش گذشته بود و اونقدر با شوق و ذوق یاد میکرد از اون مهمونی که نگو ! بعدم کلی در مورد غذاها صحبت کرد و اینکه چقدر دوست داشته غذا ها رو و چقدر قول گرفته که همین خانم یه بار یادش بده درست کردنشون رو...

سوم. رفته بودم سینما هفته پیش و یه فیلم سوپر اکشن میدیدم. خوب اغلب سینما که میرم اگه یه همچین فیلمی باشه معمولا همه تماشاچی ها جونن یا حداکثر به پیری خود من هستند. این شد که قبل از شروع فیلم حضور آقایی با موهای سفید رو صندلی جلو توجهم رو جلب کرد. فیلم شروع شد و بعد از سرو صداهای اولیه و وقتی یکم آروم شد، متوجه شدم این آقای مسن مدام داره با آقای جوونتری که کنارشه صحبت میکنه. البته با توجه به شیب بسیار زیاد سالن که باعث میشه کله افراد نشسته در صندلی جلو، پایینتر از زانوی شما باشه و همچنین با توجه به اینکه صداشون خیلی آروم بود، بهیچوجه مزاحمتی برای من ایجاد نمیکرد. فقط برام جالب بود که این آقا داره چی تو گوش این بنده خدا میگه اینهمه. گذشت و با توجه به سر و صدای کرکننده فیلم دیگه توجهم به این همسایه ها جلب نشد. وقتی که فیلم تموم شد و از سالن میومدیم بیرون بازم توجهم یه این دونفر جلب شد. از راه رفتن مرد جوان (که حدس میزدم پسر این آقای مسن باشه) میشد فهمید که مشکلی داره. یه بار هم دیدم که بابا هه دستش رو کشید و مسیرش رو عوض کرد. کنجکاو شدم. رفتم و آروم ازشون جلو زدم. همون لحظه پسر جوون داشت عصاش رو باز میکرد. نابینا بود...

شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۶

بوسه های باران

ای مهربانتر از برگ، در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

آئینه نگاهت، پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت، صبح ستاره باران

بازآ که در هوایت، خاموشی جنونم
فریادها بر انگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری، زین سایه برگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف، دادند بیشماران

گفتی به روزگاری، مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد، حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را، زینگونه یادگاران

وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست، آواز باد و باران

شفیعی کدکنی

پنجشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۶

هوا سرد، روز سرد، شب سردتر، آدمها سرد، قوانین سرد، آینده سرد، رفتن سرد، ماندن سردتر...

دوشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۶

تو را دوست مي دارم


تو را به جاي همه زناني
كه نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني
كه نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر گستره ي بي كران
و براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر برفي كه آب مي شود
براي خاطر نخستين گل
براي خاطر جانوران پاكي كه
آدمي نمي رماندشان
تورا براي خاطر دوست داشتن
دوست مي دارم
تو را به جاي همه زناني كه
دوست نمي دارم دوست مي دارم.
جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟
من خود خويشتن را بس اندك مي بينم.
بي تو جز گستره يي بي كرانه نمي بينم
ميان گذشته و امروز
از جدار آينه‌ي خويش گذشتن نتوانستم
مي بايست تا زند‌گي را لغت به لغت فرا گيرم
راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش مي برند.
تو را دوست مي دارم
براي خاطر فرزانه‌گي ات
كه از آن من نيست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چيزها كه
به جز وهمي نيست دوست مي دارم
براي خاطر اين قلب جاوداني
كه بازش نمي دارند
تو مي پنداري كه شكي
حال آنكه به جز دليل نيستي
تو همان آفتاب بزرگي كه در سر من بالا مي رود
بدان هنگام كه از خويشتن در اطمينانم.

Paul Éluard (1895-1952)
ترجمه احمد شاملو


پنجشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۶

زمستان است


سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد
پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس، كز گرمگاه سينه مي آيد برون
ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
...
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت
پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
...

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان
دستها پنهان نفسها ابر
دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است...

هوا از در 24 ساعت گذشته با بارش برف که از غروب دیروز شروع شد حدود 20 درجه سرد شده. الان که میومدم خونه هوا 12- درجه بود با برف و باد شدید (هوا 9- درجه س امابواسطه باد 12- احساس میشه). جدا همه سرها در گریبان بود و دستها پنهان و نفسها ابر. باید میدیدین که یهو چطور این برف و سرما پوششها رو عوض کرد و صحن دانشگاه رو خلوت و کوچه و خیابون رو سوت و کور...

چهارشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۶

جنایت فجیع

ماجرای سه دختری که در جاده روستای شترک برای مصون ماندن از نیت شیطانی راننده حیوان صفت خود را به بیرون پرتاب کردند و تنها یکیشان جان بدر بردند، چند روز است از ذهنم بیرون نمیرود. تراژدی بسیار بزرگی است و طبق معمول پشت هزار مصیبت دیگر یا موضوعات بی اهمیت اما برجسته شده وطنم پنهان می ماند.

خیلی منزجرم، خیلی خشمگینم، خیلی ناراحتم...

B, J and N

اول. J دانشجوی سال آخر رشته " آموزش زبان انگلیسی" در یه کالج در کاناداس و 25 سال داره. برای اینکه بتونه هزینه ترمی 5000 دلار شهریه دانشگاه رو بده و علاوه براین خرج 400دلاری اتاقی که اجاره کرده رو دربیاره، حدود سه ساله که توی یه فروشگاه بزرگ عصرها از 3 تا 11 شب کار جابجا کر دن اجناس و چیدنشون توی قفسه رو بر عهده داره. کاری که در همون 6 ماه اول J رو از 225 پوند به 180 پوند رسونده و وقتی میرسه خونه حدودای 11.5 قیافه ش کاملا ترسناکه. مدتی پیش روساش بهش مژده دادن که بعلت استمرارش در این شغل بهش ترفیع میدن و از اول سپتامبر علاوه بر اینکه بازنشستگی خواهد داشت موارد پوشش بیمه و دستمزد ساعتیش رو افزایش میدن و شاید از اینها مهمتر، 10 درصد از زمان کاریش رو به کار دفتری اختصاص خواهند داد. J سر از پا نمیشناسه و هم خونه ایهاش رو یه شب به نوشیدنی دعوت میکنه. مدتی بعد دردی که گاه گاه کمرش رو در روزهایی که کار سخت میشد اذیت میکرد، مزمن میشه و حتی توی خواب هم راحتش نمیذاره. بالاخره با ستفاده از فرصتی میره دکتر و پس از آزمایشهای زیاد بهش میگن باید عمل بشه. چون بیمه هستش از جانب شرکت هزینه ای داره اما پزشکش وقتی باهاش صحبت میکنه و میفهمه شغلش چیه میگه دیگه نمیتونی این کار رو ادامه بدی و ...

J الان داره دنبال کار میگرده.

دوم. B یه مادر تنهاس (single mom) و 30 سالشه . 17 سالگی ازدواج کرده و بچه دار شده و همسر مهربونش بعد یکسال بدون هیچگونه پشتیبانی مالی تنهاش گذاشته. پسر B الان 13 سال داره. B دانشجوی سال آخر پرستاری در همون کالجه و برای اینکه شهریه سنگین دانشگاه و هزینه تحصیل و زندگی خودش و فرزد 13 ساله ش رو دربیاره، آخر هفته ها گاهی 24 و گاهی 36 ساعت (در طول دوشبانه روزیا 48 ساعت) کار میکنه. کارش نگهداری از تعدادی آقا و خانوم ساکن یک خانه سالمندانه. از ابتدای این ترم برای کارآموزی باید به یک بیمارستان در شهر مجاور بره و از اونجاییکه سیستم حمل و نقل اینجا خیلی سحر خیز نیست معمولا باید تاکسی بگیره و هزینه سنگینی بده. کار بجایی میرسه که تصمیم میگیره ماشین دست دومی بخره. با مادر محترم که در یک ویلای هزار متری زندگی میکنه و سه تا ماشین داره تماس میگیره و ازش تقاضای راهنمایی (شما بخونید تقاضای کمک) میکنه. مادر محترم که ظاهرا هنوز ماجرای ازدواج دخترش رو بدون موافقت با ایشون فراموش نکرده، به هردلیل خیلی خونسرد راهنماییش میکنه که تا جایی که یادمه، دانشگاهتون براتون تسهیلاتی قائل میشه چون دخترخاله ت هم همینطور ماشین خرید!! B باید برای بار چندم تقاضای پشتیبانی مالی بکنه که معمولا چون کار میکنه بهش تعلق نمیگیره...

سوم. N دانشجوی بهترین دانشگاه ایرانه. پدر و مادر گرامی حدودا هفتصد هزار تومان در سال 1374 خرج کردن که N برای کنکور آماده بشه و خلاصه N در دانشگاه پذیرفته میشه. از اونجایی که پدر و مادر N در تهران نیستند N به خوابگاه میاد. بعد از مدتی به بابا و مامان شکایت میکه که من خونه میخوام و اینجا نمیتونم بمونم. بابا و مامان هم که تصمیم گرفتن فرزندشون مرد بشه، امتناع میکنند. اما N راهش رو بلده. با یه کلک بهشون میفهمونه که اگه این کار رو نکنند در اثر مجالست با دوستان خوابگاه ممکنه سیگاری بشه !! همین خبر پدر و مادر رو در همون هفته به تهران میکشونه. N شش سال بعد، در حالیکه سیگار رو با سیگار روشن میکنه لیسانسش رو میگیره در حالی که در کنار خونه اش که تقریبا جر درس خوندن ، هر اتفاقی توش میفته، ماشین هم داره. چون پدرش رو در انتهای سال اول با یک کارنامه ... مجاب میکنه براش ماشین بخره.

J، B و N هرسه بعد از فارغ التحصیلی با کوله باری تجربه و در حالیکه حسابی آبدیده شدند وارد اجتماع میشن (یا به فعالیت و کارشون در اجتماع ادامه میدند) و به رشد و بالندگی کشورشون کمک میکنند...

دوشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۶

مدار صفر درجه

خداوند روز اول، «آفتاب» را آفريد.

خداوند روز دوم، «دريا» را آفريد.

خداوند روز سوم، «صدا» را آفريد.

خداوند روز چهارم، «رنگ‌ها» را آفريد.

خداوند روز پنجم، «حيوانات» را آفريد.

خداوند روز ششم، «انسان» را آفريد.

و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است

پس تو را براي من آفريد
.

چهارشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۶

ایران من...

خیلی جالبه! شایدم خنده داره. خودم به فرهنگمون، به کشورمون، به نحوه زندگی و عادات و تعارفات و سنتها و باورهامون هزارتا انتقاد دارم. اما وقتی کسی در مورد مردمان کشورم حرف میزنه اگر ذره ای از واقعیت اونورتر بره چنان آتیش میگیرم که نگو و نپرس...

امروز وقتی یکی از دوستان گفت که شنیده تو ایران و افغانستان مردم دوست ندارند دختراشون تحصیل کنن، حسابی قاطی کردم...

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶

Taylor James

تایلور جیمز یا به قول خودش (تی جِی) هم خونه ای جدید من بود . پسری 25 ساله، لاغر، نسبتا قد بلند با پای آتل بسته و عصایی در دست. T.J بیست و پنج سالشه. 12 سالگی پدرش رو از دست داده و شده پسر بزرگ خونه. مسئول مادر و خواهری، شش سال کوچکتر از خودش. T.J از 15 سالگی شروع به کار میکنه. کاری که ما بهش میگیم کارگری و البته اینجا چون نوع خونه ها و طریقه ساختنش متفاوته، کمی با کارگری ما فرق میکنه.

T.J از همون سن پایین و بدلیل تروفرز بودنش و سبک بودنش، "سقف چین" شده و این شغل رو تا الان هم ادامه داده. سقف چینی بدلیل شیب زیاد سقف و خطر زیادش اصولا کار سختیه و بنابراین حق الزحمه ساعتیش هم زیاده. بهمین دلیل T.J با درآمد خوبش خیلی زود پیش رفت کرده. الان T.J به قول خودش یه تیم داره که بخشهایی از خونه رو طی قراردادی از Builder (معمولا شرکتی بزرگ مثل Tribute) میگیرند و می سازند. با این حال T.J شغل سقف چینی خودش رو ول نکرده و در حالیکه تیمش دارند یه خونه رو می سازند، میره با builder دیگه ای قرارداد میبنده و سقف چینی میکنه چون میگه بسته به شرایط، تا ساعتی 25 دلار برای این کار میگیرم و میتونم روزی 14 ساعت هم کار کنم

T.J یه مزرعه در شهر New Market در نزدیگی Lake Simcoe داره. یه Cottage (دقیقا نمیدونم چیه اما ظاهرا خونه های کوچیک تو مزرعه س) و یه قایق و یه ماشین بزرگ . یکی از محبوبترین تفریحاتشم ماهیگیریه و گواهینامه کامل ماهیگیری رو هم داره...

T.J بیست و پنج ساله ، تا بحال چند بار از پشت بام افتاده و هربار هم جراحاتی دیده. اما این بار با اینکه هیچ استخوانیش نشکسته، صدمه جبران ناپذیری به زانوش وارد شده. طوریکه باید با یک عمل جراحی، بخشهایی از زانوش رو با اعضای مصنوعی جایگزین کنند. از اونجاییکه دکترش توی شهر ماست تا زمانی که نوبت عملش برسه ، اتاقی رو اجاره کرده که زیر نظر دکتر هم باشه

T.J به تمام بخشهای خونه کاملا وارده. فرا تر ازاین، در حالیکه من باورش نمیکردم افتاد به جون تلویزیون Stephanie و تعمیرش کرد ! بنده خدا اگه میدونست، وقتی از خونه ما رفت تلویزیون معیوبش رو جا نمیذاشت ! روزیکه با هم پای کامپیوتر نشستیم و من مهارتش رو در کار با کامپیوتر دیدم، ازش پرسیدم که چقدر از کامپیوتر میدونه. و اون تعریف کرد که پسر خاله ش توی یه کالج در رشته کامپیوتر پذیرفته میشه و به T.J هم توصیه میکنه بره به اون کالج چون بعدها درآمد خوبی خواهد داشت! T.J هم دست از سر ساختمون بر میداره و میره دوسال تو کالج کلمپیوتر میخونه و از ابتدای سال دوم هم توی یه شرکت مشغول به کار میشه. یکسال هم بعد از اتمام تحصیلش توی اون شرکت کار میکنه اما به قول خودش با روحیه ش جور در نمیاد. چون توی کار ساختمون هم بسیار پرتحرکه و هم هرروز چیز جدیدی یاد میگیره . اینه که ول میکنه و بر میگرده به سقف چینی ...

T.J در 18 سالگی و نا خواسته بابا میشه. دختر زیبا و الان هفت ساله ای که عکسش رو به من نشون داد الان با مادرش زندگی میکنه اما باباش هم خیلی دوستش داره.

T.J تا چند هفته دیگه بعد از حدود دو ماه انتظار زانوش رو به عمل جراحی میسپره و بسیار امیدواره که بعد از یکسال دوباره بالای سقف باشه ...

جمعه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۶

اخراج اخراجیها

فیلم مستند اخراج اخراجیها، که پشت صحنه ای از فیلم بهمراه حواشی بعد از تولید فیلم اخراجیهای مسعود ده نمکی است ، از خود اخراجیها قشنگتره. نکات جالب زیادی داره از جمله در یک اقلیم نگنجیدن عبدی و شریفی نیا. شریفی نیا به روایت شایعات حول و حوش فیلم در واقع کارگردان اصلی این فیلمه و بیشترین تاثیر رو در ساخت و طراحی اخراجیها داشته. اما توی جوب نرفتن آبش با اکبر عبدی به دلایل متعدد، در این فیلم هم خودنمایی میکنه و از جمله اظهار نظر صریح شریفی نیا ! بهرحال این مستند رو دوست داشتم.

سی!

دیروز سی ساله شدم.

میخواستم غروب برم کیکی بگیرم که با هم خونه ایهای جدید نوش جان کنیم و شمعی و عکسی ... که نشد و تاخیر مربی عزیز رانندگی این کار رو هم غیر ممکن کرد. به قول آتبین دیروز عصر افسردگی روز تولد گرفته بودم :-)

پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶

برای تو که جاودانه ای

یازده سال گذشت
از آن تلخ روزهایی که
با تمام عشق ، با دریای اشک
بدرقه ات کردیم و تو
در آرامگاه ابدیت آرام گرفتی و
همه ما را در بهت تنهایی نبودنت
رها کردی...

یازده سال گذشت
از آن تلخ هفته هایی که
با دیدگان خونبار و قلبهای شکسته
رفتن آرام آرامت را نظاره کردیم و تو
سبکبال و خاموش، به سوی مقصد رفتی و
ما را در راه ، تنها گذاشتی

یازده سال گذشت و این همه روز
ذره ای نکاست از حجم اشکهایی که
با هر بار به خاطر آوردنت،
میهمانشان میشوم

ذره ای نکاست از عمق دردی که
با هربار یادکردن از تو
در اعماق جانم میپیچد و قلبم را میفشرد

من تازه پی برده بودم به گنج تو
انگار تازه شناخته بودمت از اوج سالها
و چه دیر ، آنقدر که باید، 
با تو انس گرفتم

اما بختم آنقدر بود انگار
که با چراغ روشنت  راه را
یا دست کم ابتدای  راه را
به من تشنه دانستن بنمایی

در قلب من تا ابد خواهی بود
تا آن روز که نگاه تو به دنیا
نگاه تو به دین و
به انسان و
به اخلاق و 
به خدا
نگاه مرا نیز،
لطافت باران بهاری می بخشد...