Wednesday, March 25, 2009

عاشقانه ای از سیمین بهبهانی

تمام دلم دوست داردت، تمام تنم خواستار توست

بیا و به چشمم قدم گذار، که اینهمه در انتظار توست

چه خوب و چه خوبی چه نازنین، تو خوبترینی تو بهترین

چه بخت بلندی است یار او، کسی که شبی در کنار توست

نظر نه به سود و زیان کنم، هر آنچه بگویی همان کنم

بگو که بمان یا بگو بمیر، اراده من اختیار توست

به گوشه چشمی نگاه کن، ببین چه به پایت فکنده ام

مگر به نظر کیمیا شود، دلی که چنین خاکسار توست

خموشی شبهای سرد من، چرا نشود پر ز شور عشق

که گردش آن دستهای گرم، به سینه من یادگار توست

ز میوه ممنوع حیف و حیف، که ماند و به غفلت تباه شد

وگر نه تو را می فریفتم، که سابقه ای در تبار توست

چنین که ملنگم چنین که مست، که برده حواس مرا ز دست

بدین همه جلدی و چابکی، غلط نکنم کار کار توست

به دار و ندارم نگاه کن، که هیچ بجز عاشقی نماند

تمام وجودم همین دلست، تمام دلم بیقرار توست

Tuesday, March 17, 2009

ننوشتن دلایلی دارد و نوشتن هم. گاهی احساس میکنی خالی هستی. خودت دنبال چیزی هستی که ظرفت را با آن پر کنی. گاهی زندگی مانند قطار سیاست سهراب خالی است، حتی اگر پرشتاب باشد. این موقعها نوشتن معنی ندارد. از چه بنویسی؟ گزارش نویسی؟ روزانه نویسی؟ گاهی، وقتی خودت جوششی نداری، حتی برای نوشتن اتفاقهای جالب اطرافت هم انگیزه نداری.

اما جالبست که وقتی دغدغه و دلشوره ای به جانت می افتد، وقتی نمیتوانی به راحتی سرت را روی بالش بگذاری و بگذری از دلمشغولیها و بخوابی، ویرت می گیرد که بنویسی. اصلا این نوشتن، لا اقل آنطور که من می نویسم، سوختش همان کشمکش ها و دلنگرانیهاست. شرطش این است که گاهگاه بنشینی و با خودت خلوت کنی و به آنچه میکنی یا خواهی کرد بیاندیشی و ببینی کجا بودی و کجا هستی و به کجا میخواهی برسی. 

چیزی به عید نمانده است. هر چند عید، اواخر ترم است و با بالارفتن حجم کارها و نزدیک شدن تاریخ تحویل و ارائه پروژه ها، حال و هوای عید غریب می نماید. فرداعصر مثل هر سال مراسم چهار شنبه سوری در تورانتو برگزار می شود و بهانه ایست برای جمع شدن ایرانیها و دیدن دوستان و کمی هم شادی و دل به موسیقی و چشم و تن به رقص سپردن. (حیف که من از این هنر بهره چندانی نبرده ام)

سه کنسرت نزدیک بهم برادران کامکارها، محسن نامجو و دریا دادور، ماه گذشته را برایم پر از خاطره کرد. در کنسرت دریا و کامکارها قبلا شرکت کرده بودم، اما کنسرت محسن نامجو تجربه جدید و لذتبخشی بود. دوستان فیلمهایی گرفته بودند و من هم در facebook منتشرشان کردم که شاید بهترینشان این بود:

یکی از بحثهای این روزهای دوستان ایرانی، انتخابات ایران است. احساس نوستالژیکی به این بحثها دارم. به یاد روزهایی که برای انتخابات دوم خرداد شور و شوقی داشتیم و به نوبه خود، در دانشگاه و خصوصا خوابگاه درگیر رقابت سختی با طرفداران نامزد دیگر بودیم. الان تنها گوش میدهم و معمولا لام تا کام چیزی نمیگویم. تنها از آنجا که مرتب اخبار را دنبال میکنم، اگر اظهار نظر نادرستی (در مورد خبر و نه تحلیل) بشنوم، تصحیح میکنم و باز گوش میشوم و از بحث کردن می پرهیزم...

Monday, March 09, 2009

دریا دادور در شبی به یاد ماندنی در مرکز هنر تورانتو



برای شنیدن این قطعه، موسیقی وبلاگ را در ستون سمت راست متوقف کنید

Saturday, March 07, 2009

کنسرت محسن نامجو

اول. کنسرت محسن نامجو فوق العاده بود. دیدنش حین اجرای این آهنگها، تجربه متفاوتیه. به تنهایی و با یک گیتار و سه سه تار روی صحنه اومد و حدود دو ساعت و نیم شاهد ارکستری بودیم که نوازنده سه تار و گیتار و ضرب و در کنارش هم مجری افکتهای جورواجورش خودش بود. آهنگ دلنشین "ای ساربان"، تنها سنتی ای بود که اجرا کرد و در کنار این آهنگ تقریبا تمام کارهای معروف ترکیبی اش رو هم خوند: "زلف بر  باد مده" ، دهه شصت، شقایق نورماندی، عدد بده، رو سر بنه به بالین، گیس، آه که اینطور و ...

در بخش اول برنامه البته کارهای جدیدی خوند. با شعرهایی از نیما و رضا براهنی و ... . 

Saturday, November 22, 2008

جل الخالق!

video

Thursday, November 13, 2008

The last moments of Trinity (Matrix Revolutions)

Trinity: It's all right. It's time.
I've done all that I could do. Now you have to do the rest. You have to finish it. You have to save Zion.
Neo: I can't. Not without you.
Trinity: Yes, you can. You will. I believe it, I always have.
Neo: Trinity... Trinity. You can't die. You can't. You can't.
Trinity: Yes, I can. You brought me back once, but not this time.
Neo: *sniffs*
Trinity: Do you remember... on that roof after you caught me... the last thing I said to you?
Neo: You said: "I'm sorry."
Trinity: That was my last thought. I wished I had one more chance, to say what really mattered, to say how much I loved you, how grateful I was for every moment I was with you. But by the time I knew I'd said what I wanted to, it was too late. But you brought me back. You gave me my wish. One more chance to say what I really wanted to say ... Kiss me, once more. Kiss me.

{They kiss, and Trinity dies}

Sunday, November 02, 2008

پس از مدتها

اول. از آخرین نوشته م (و نه آخرین پستم) بیشتر از دوماه میگذره. دوماه پر از اتفاقات خوب و ناخوب (!) و تجربه های جدید که شاید مهمترین اونها دانشجو بودن در یک دانشگاه فوق العاده مثل UofT باشه. (University of Toronto یا اونجوریکه معمولا عنوان میشه UofT در سال 2008 در رنکینگ جهانی دانشگاهها مقام بیست و چهارم رو داره).

گرچه فشار خردکننده ای رو به عنوان دانشجوی سال اول دکترا دارم تجربه میکنم، اما بودن در چنین محیط آکادمیکی واقعا برام جذاب و لذتبخشه. سه تا درس گرفتم طبق قوانین اینجا و دوتاشون دروسی با مطالب بسیار عمیق ریاضی (با کاربردهایی در رشته برق و کامپیوتر) هستند که باید اعتراف کنم درسهای کاملا سختی هستند و آموختنشون زمان و انرژی بسیاری نیاز داره.

دوم. در محله خوبی خونه گرفتم. شمال تورانتو و مرز تورانتو و تورنهیل. محله آروم و زیباییه. تقریبا هرروز عصر (اگه خونه باشم) وقتی که زردی آفتاب و سایه روشنهاش روی درختها میفته، دوربینم رو برمیدارم و یکساعتی پیاده روی میکنم و چند تا عکس میگیرم (چند نمونه!)

اگه خیابونمون رو هم بسمت خیابون یانگ (طولانیترین خیابون تورانتو و به قولی دنیا!) برم و از یانگ بگذرم، میرسم به center point mall که از مراکز خرید بزرگ شمال تورانتو به حساب میاد و اغلب خریدهارو میشه اونجا انجام داد و خیلی کارای دیگه ! اینهم از سرگرمیهامه که روزایی که بعد چند ساعت تمرین حل کردن و تو سروکله مسئله ها زدن داغ میکنم، میرم میچرخم و گاهی هم خریدی یا غذایی...

سوم. پریشب که هالوین بود، با تعدادی از دوستام رفتیم مرکز شهر (Downtown) و یکی از استثنایی ترین شبهای تورانتو رو هم دیدیم. شبی که در اون جمعیت بسیاری از جوونها و پیرها با لباسهای عجیب و غریب میزنن بیرون و خلاصه مناظری درست میکنند که فقط باید دیدشون. هوا به نسبت شبهای قبلش گرمتر بود و به همین دلیل هم هرکی هرطوری دوست داشت لباس پوشیده بود و اومده بود بیرون. یکی مثل مریضی که الان از بیمارستان فرار کرده، با پایه سرمش و سروصورت باندپیچی شده ش. خانوم بارداری که بچه ش شیکمش رو سوراخ کرده بود و داشت میومد بیرون. کلی آدمهای خونی و مجروح و زخم شمشیر خورده. تعداد زیادی هم پروانه و فرشته شده بودند و خیلی هاشون هم هاله نور سفیدی بالای سرشون بود که واسه من کلی نوستالژیک بود. شب بسیار جذاب و تجربه نشده ای بود برام. هالوین توی آشوا خیلی آرومتر و بی سروصداتر بود و بیشتر مال بچه ها بود ( که البته تورانتو هم از غروب تا ساعت نه جشن بچه ها بود و تا حدود ساعت سه شب، جشن بزرگترها!)

چهارم. این روزها شعر زیبای فریدون مشیری و آواز دلنشین همایون رو خیلی زیاد گوش میدم:

بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي درد مند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده ي سر در كمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب

پیشنهاد میکنم آلبوم خورشید آرزوی همایون رو بشنوید. این آواز اولشه و دو آواز دیگه و سه تصنیف داره جمعا. تصنیف وطن رو هم خیلی دوست دارم و همین آهنگ وبلاگمه. تصنیف زیبای دیگه ای هم داره با شعری از عطار نیشابوری:

ای صبا گر بگذری بر زلف مُشک‌افشان او
همچو من شو گرد یک‌ یک حلقه‌ی گردان او
گاه از چوگان زلفش حلقه‌ی مشکین ربای
گاه خود را گوی گردان در خم چوگان او...

آهنگ

این آهنگ رو یادتونه ؟