برای یارِ در سفر فکر بلبل همه آن است که گل شد
یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ما میگذری
بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرومگذارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش
یکشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۷
پنجشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۷
ایران که رفتم، ویدئوی "سلام ایران" دریا دادور رو که بمناسبت عید 87 روی گوگل ویدیو گذاشته بود، همراهم برده بودم. همه فامیل و دوستان خیلی خیلی خوششون اومد و جالب اینجا بود که تقریبا هیچکدوم هم نمیشناختندش. توی سلام ایران تدوین زیبایی از تعدادی از آهنگهای فولکلوریک رو قرارداده و در نهایت با اجرای قشنگی از "ای ایران" این ویدئو به پایان میرسه. دو ویدئوی مشابه دیگه هم روی یوتوب هست الان، یکیش مال 2003 و دیگری مال 2005. از بین آهنگهای مختلفی که توی این دو کار میخونه، آهنگ "ماه پیشانو" رو من خیلی دوست دارم. هم بخاطر زیبایی شعر و ملودیش و هم بخاطر نوع اجرای دریا که به زیبایی حین خوندن نقش عوض میکنه. دیشب فرصتی شد و اجرای این آهنگش رو از دو برنامه مختلف جدا کردم و توی یوتیوب گذاشتم.
لینک مستقیم به ویدئو بالا در یوتوب
در ویدئوی سلام ایران هم، آهنگ "دختر شیرازی" اجرایی به همین نحو داره. این آهنگ رو هم بهمراه چند آهنگ زیبای بعدیش، گلچین و آپلود کردم.
لینک مستقیم به ویدئو بالا در یوتوب
پی نوشت: به درخواست خانم دریا دادور، این دو ویدئو رو از یوتیوب حذف کردم
جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷
باز هم ...
آنچه در برنامه دیشب مثلث شیشه ای رخ داد، فضیلت زیبای گم شده در بین ما ایرانی هاست. اینکه به اشتباهات خود اعتراف کنیم، مسئولیت آنها را به عهده بگیریم و معذرت خواهی کنیم. علیرضا زرین دست، فیلمبردار صاحب سبک ایرانی، در فیلم بوی پیراهن یوسف، بر سر مواردی با ابراهیم حاتمی کیا، کارگردان فیلم دچار اختلاف میشود و از آنجا که زرین دست، خود را به نسبت حاتمی کیا، در امور فیلم برداری صاحب نظر تر میداند، نظر کارگردان را نمیپذیرد و در نهایت، همکاری این دو در نیمه فیلم قطع میشود. علیرضا زرین دست مدتی بعد دلیل اصلی این قطع همکاری را کم تجربگی و اشتباهات خود عنوان کرد و بابت آن عذر خواهی کرد. ابراهیم حاتمی کیا نیز، ضمن احترام فراوان به جایگاه این فیلمبردار بزرگ، اظهار داشت که قطعا در صورتیکه فیلمی بسازد که شایستگی کافی برای حضور زرین دست را داشته باشد، از او درخواست همکاری خواهد کرد. در کشوری که این روزها، تنگ نظری ها، تهمت زدن ها و فرافکنی ها به رفتار روزمره ایرانیان تبدیل شده است، دیدن و شنیدن آنچه امشب گذشت، برایم چون نسیمی خنک و مطبوع در گرمای سوزان، دلپذیر و لذتبخش بود.
دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۷
مثلث شیشه ای
اشکهای هنگامه قاضیانی وقتی در شب تولدش در برنامه مثلث شیشه ای، سفر عمره حج جایزه گرفت، حسن ختام برنامه امشب رشیدپور بود. برنامه ای که با پاسخهای بسیار صادقانه و گاه متفاوت این هنرمند از انحصار اظهار نظرها و گاه اظهار فضلهای رشیدپور درآمده بود. مثلث شیشه ای با رویکرد منطقی تر مجری اش، از شب شیشه ای بهتر به نظر می رسد. روکم کنی و مچ گیری در کار نیست و میهمانان در فضای آرامتری به بحث و اظهار نظر میپردازند. هرچند این برنامه تازه کار است و هنوز برای قضاوت در مورد آن فرصت بیشتری نیاز است. برنامه فرداشب، یا حضور اسفندیار رحیم مشایی، مرد پرحاشیه و خوش سلیقه (!) دولت نهم و برنامه جمعه با حضور مهران مدیری، برنامه های جالبی خواهند بود.
اول. سی و شش روز در ایران بودم. از دوشنبه صبح تا سه شنبه صبح. آنقدر برنامه سفرم فشرده بود که فکر میکنم بار بعد، یا باید حداقل دوماهه سفر کنم و یا اینکه برنامه ریزیم رو بشدت بهتر کنم. البته بیشتر مشکلات از اونجا شروع شد که فرصت طلایی عید رو که در اون میشد خیلی از دوستان و آشنایان رو سر فرصت و بدون دغدغه دید، از دست دادم. گرچه الان میدونم که چرا اینطوری شد و اگه عید میرفتم چه اتفاق مهمی که در این سفر افتاد، نمی افتاد یا اونجور که باید نمی افتاد! تصمیم اولیه م این بود که کل تعطیلات عید رو با خانواده م سنندج باشم و همه فامیل رو سر فرصت ببینم که این هم نشد. مادرم و خواهرهام نمیتونستند با من بیان سنندج و من هم دوریشون رو توی این دیدار کوتاه نمیتونستم بیشتر از یکهفته تحمل کنم. سفر سنندجم اصلا اونطور که میخواستم نشد. شوهر عمه م که لطفش به من حد و حصر نداره، ترتیبات یک سفر خاطره انگیز رو یه تخت سلیمان داده بود و من با شرمندگی و حسرت مجبور شدم لغوش کنم. از اونجا که فرصت بسیار کمی برای دیدن هر یک از فامیل داشتیم، اگه بدلیل مشغله، امکان دیدار در اون وقت مقرر و کوتاه حاصل نمیشد، دیگه امکان تعیین زمان دیگه ای نبود. بهمین دلیل خاله بزرگم رو ندیدم. دخترخاله هام رو ندیدم، آرش، دوست همیشه عزیزم رو که جدا میخواستم ببینمش ندیدم و میدونم ازم دلگیره و حق هم داره. وضع دوستان تهرانی هم بهتر از این نبود. آتبین بهم میگفت تو همون بهتر که برگردی کانادا! اونجا بیشتر باهم صحبت میکردیم و راست هم میگفت! خیلی هارو هم بسیار کمتر از اونچه که دل من و انتظار اونها میخواست، دیدم. همه کسایی که محبتشون و دوستیشون برای من ارزش والایی داره و از صمیم قلب دوستشون دارم. تمام سعیم رو کردم که بیشترین وقتم رو با عزیزترینهام (خانواده خودم) بگذرونم. اما باز راضی کننده نبود. هانا و هستی صبح تا عصر به کار و درس مشغول بودند و فقط عصر و شب میشد باهاشون بود. اونها تهران بودند و بابا هم که تا عصر کار میکرد، کرج. شبهایی که با خواهرام میرفتیم بیرون دیگه بابا مامان رو نمیدیدم. ممکنه خنده دار بنظر بیاد اما توی اون فرصت کوتاه، یک شب هم ندیدن بابام برام آسون نبود. اینکه با بابا سفر سنندج رو همراه بودم و اون چند روز حسابی با هم بودیم، خیلی غنیمت بود. شاید خودش هم فکر نکنه که یکی از بهترین روزهای ایران بودنم، روزی بود که رفتم محل کارش و چند ساعتی رو اونجا باهاش بودم. شاید کساییکه شرایط من رو دارند بفهمند که چه عطش و نیاز شدیدی به بودن با نزدیکانم دارم. عطشی سیر نشدنی. دوست دارم پیششون بشینم. حرف بزنیم، نگاهشون کنم. با هم فیلم ببینیم. بریم سینما، بریم مسافرت. با هم باشیم. باهم باهم باهم...
دوم. رفتیم با بابا کرمونشاه. پیش پدربزرگم و خاله هام و دایی هام. همه شون رو از کار و زندگی انداختیم و روز وسط هفته کشیدیم خونه بابابزرگ. بابابزرگ مریض بود. خیلی ضعیف شده بود و خیلی لاغر. تا دیدمش بغضم گرفت. نشستم پیشش. چقدر خودم تسکین پیدا کردم از اینکه دیدمش. از اینکه تونستم چند ساعتی کنارش باشم و باز تعریف کنیم و باز علیرغم مریضی، برامون حرف بزنه و بخندونتمون. تا دایی هام هم اومدن. و پسردایی هام و دختر داییم. که به نسبت زمستان 85 که واسه خداحافظی رفتیم پیششون کلی قد کشیده بودن. و من همه عکسهای اون سال رو توی موبایلم داشتم و بهشون نشون دادم. که مثلا پارسال یه سرو گردن از مامانشون کوتاهتر بودند و امسال همقد شدن! و دیگه نگغتم که توی این یکسال و اندی، چند بار نشستم و همه اون عکسهای سفر خداحافظی رو مرور کردم و واسه تک تک آدمهاش دلم تنگ شده و بغض کردم. شب قبلش با دایی بزرگم و با بابا یه کار خیلی خوب کردیم. رفتیم پارک زیبای کوهستان کرمانشاه و از همون مسیری که داییم میره همیشه. که بخشیش از یه راه دامنه یه کوه سنگیه (زردبلین؟) و تا میرسه به اون بخش پارک که آبشار مصنوعی زدند و چراغ و منظره قشنگش. حدود یکساعت پیاده روی بود و باز اونچیزیش که برای من غنیمت بود و مثل تشنهء به چشمه رسیده بودم براش، بودن با بابا و داییم بود. بودن و سپری کردن ثانیه ها باهاشون. حرف زدن و تعریف کردن و عکس گرفتن و ... . و شب که برگشتیم، زن دایی فسنجون درست کرده بود و باز سر اون سفره هم بیشتر از یکساعت نشستیم و کلی تعریف کردیم و گفتیم و شنیدیم.
سوم. سنندج که بودیم فرصتی دست داد که سری به آقای حق شناس بزنیم. شاعر سنندجی که با کار بزرگ و زیباش "شارهکهم سنه" دیگه فکر کنم همه سنندجی ها میشناسندش. از بعد از مصیبتی که به سرش اومد و در اون بر اثر یک تصادف، دختر و دامادش رو از دست داد، سوی چشم و شنواییش رو از دست داده. چشاش جز فاصله نزدیک رو نمیبینه و گوشهاش هم علیرغم استفاده از سمعک، تنهای صدای کسی رو که کنارش نشسته میشنوه. اما همه اینها باعث نشده ذره ای از لذتی که از هم صحبتیش به آدم دست میده، کم بشه. همیشه با سخنان نغز و خاطرات بسیار شیرینش، ساعتهای دیدار رو به دقایقی تبدیل میکنه و تا آدم دل به لذت حرفاش میده، ساعتها گذشته و وفت رفتنه. شعری خوند و خاطراتی تعریف کرد که خوشبختانه تونستم با دوربینم ثبتشون کنم در حالیکه باز هم بشدت از دیدن شرایط سختش بغض کرده بودم و نمیخواستم حرفی بزنم.
گهر بهم پا بڕوێ ئهشێ حهقشناس به دهسهچرا بگهڕی بۆ خاص (اگر بهمین منوال بگذرد، حق شناس، باید با چراغ دنبال آدمهای خوب بگردی)
چهارم. یکی از بهترین خاطراتم از این سفر، صبح جمعه ای بود که رفتیم آبیدر! کوه زیبای مشرف به سنندج. که خصوصا صبحهای جمعه، پذیرای خیل عظیمی از سنندجیهاس که ترجیح میدن خواب صبح جمعه شون رو با لذت بردن از طبیعت و هوای فوق العاده آبیدر عوض کنند. از میدان گاز شروع کردیم ساعت هفت صبح با بابا و دایی و عمه و پسرداییها و دختر عمه. از دره زیبای بین دو آبیدر (حاجی ئاوا) شروع کردیم و بعد زدیم به آبیدر کوچیک و آمدیم کانی شهفا (چشمه شفا). صبح و هوای خنک و مطبوع (که در گرمای کشنده اون روزهای سنندج غنیمت بود) و صبحانه ای که در سایه ای در دامنه آبیدر خوردیم. کانی شهفا هم مثل همه صبحهای جمعه بسیار شلوغ بود و برای نوشیدن جرعه ای از آب چشمه اش، توی صف ایستادیم. توی همین سفر کوتاه چقدر آشنا و فامیل دیدیم و چه دیدارهایی که تازه نشد. آبیدر خصوصا صبحهای جمعه، مثل Piccadilly circus لندنه که اگه یه سر بهش بزنی، حتما یکی از آشنایانت رو میبینی و اگه یه روز اونجا بمونی، اغلبشون رو!
جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۷
برای حمایت از ئه سرین و فعالیتهای انساندوستانه اش : آدمهاي خوب شهر
خصوصا برسد به دست: دوستان خارج از کشور که لینکهای خوبی در سازمانهای خیریه و کمکهای جهانی دارند.رادیوها و رسانههای ایرانی: رادیو زمانه - کافه رادیو، جهت اطلاع رسانی و دعوت به همکاری دکترها و جراحان داوطلب دوستان وبلاگی! شمایی که اینجارو میخونید خیلیهاتون با من از نزدیک آشنا هستید و خیلیهاتون ندیده و نشناخته حتی به ایمیلهایی که واسه دریافت کمک فرستادم جواب دادید و همکاری کردید...
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۷
سفر شمال، که قرار بود ابتدا همان هفته اول رفتنم به ایران انجام شود، به هفته آخر موکول شد. رفتیم قلعه رود خان. و مانند هربار طبیعت زیبا و باشکوهش مسحورمان کرد. دوساعت کوهنوردی روی پله های سنگفرش شده و گاهی هم برای کوتاه تر کردن مسیر، از راههای باریک روی کوه. باران ملایم و انبوه درختها که جز در لحظاتی، اجازه نمیدهند قطرات باران را حس کنی
.
طیف رنگهای سبز و درختهایی که هرکدام به شکلی، مسیر را برایت تزیین کرده اند. جمعه بود و قلعه رودخان شلوغ تر از همیشه. پیر و جوان و زن و مرد، بعضی با لباس و امکانات کامل کوهنودی و برخی هم با دمپایی یا با کت و شلوار و کفش مهمانی، قصد رفتن دارند و دیدن. تنها در راه بازگشت است که باران شدید تر، پله هارا لغزنده میکند و پایین آمدن را سخت...
مجموعه کاملتری از عکسهای قلعه رودخان را اینجا ببینید.
سفر ایرانم به پایان رسید. در روزی که چشمان اشکی مادرم، سختی این دوری را برایم پررنگ می ساخت، ساعت 7.5 صبح، همه آنها را که در قلبم جای دارند بدرود گفتم و برگشتم. پنج هفته در را در دنیایی مملو از مهر و محبت و عشق گذراندم و بی وقفه ای حتی یکساعته، سرشار از احساس ِخوب ِدوست داشته شدن بودم. خانواده خودم و فامیل بزرگی که مرا با محبتشان شرمنده کردند و ذره ای نیاندیشیدند که بعد از بازگشت، با جای خالی اینهمه مهر چه باید بکنم...
دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۷
حافظ
بابا امروز حافظ بزرگ و سنگینی رو که بهش هدیه داده بودند از روی کمد آورد و به من نشون داد. نسخه بسیار نفیسی از حافظ، خوشنویس شده و مهذَب و با مینیاتورهای زیبا. همینطور که ورق میزدم، همونجا در حضور بابا تصمیم گرفتم فالی بگیرم به نیت این دیدار دوباره و این بودن در خونه ایکه با تمام وجود بهش احساس تعلق میکنم. فالی که اومد، هردومون رو شگفت زده کرد... دوش وقت سحر از غصه
نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم
دادند
بي خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند
باده از
جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارك سحري بود و
چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
بعد از اين روي من و
آيينه وصف جمال
كه درآنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر كامروا گشتم
و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند
هاتف آنروز به من
مژده اين دولت داد
كه بدان جورو جفا صبرو ثباتم
دادند
اينهمه شهد و شكر كز سخنم ميريزد
اجر صبريست
كز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس
سحرخيزان بود
كه زبند غم ايام نجاتم دادند
رسیدن اشکهای مادرم. شوق و ذوق و خنده و چشمهای درخشان خواهرانم و آغوش گرم و بوسه های پدرم. چهار ساعت در فرودگاه امام مانده بودند تا من برسم. برسم و در همهمه و ازدحام جمعیت سه پرواز باهم رسیده، که بارهایشان هم قاطی شده بود، دو ساعت و نیم دیگر منتظرشان بگذارم تا خاطره شبی که همه اش را در فرودگاه گذراندند برایشان و برایم جاودانه شوند.
بازگشتن از دیار نظم و قانون و فاصله ها، به دیار شلوغی و بی نظمی و عشقِ بی نهایت، برایم باشکوه بود…
یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۷
فرودگاه - پنج حدود یکساعت و چهل و پنج دقیقه از زمان پرواز هواپیمای ایران ایر به سمت تهران گذشته و ما همچنان داخل هواپیما و بلاتکلیف هستیم. ظاهرا نقص فنی دلیل تاخیره و هیچ اطلاعی هم از اینکه این نقص کی رفع میشه به مسافرها داده نشده. با آقای رضا کیانیان همسفر هستم که اونهم حسابی از تاخیر طولانی مدت کلافه شده. مسافرایی که مبدا سفرشون لندنه مشکل چندانی ندارند اما برای من و کسانی مثل من که حدود 15 ساعته که در سفریم، این تاخیر حسابی اذیت کننده س...
فرودگاه -چهار
بعد از حدود سه ساعت تاخیر، ساعت دو و بیست دقیقه پیاده شدیم از هواپیمای British Airways
جالب اینجا بود که علیرغم اینکه دیر راه افتادیم، اما همون ساعت 11.5 ضبح بوقت لندن رسیدیم. اما اجازه فرود رو بدلیل تاخیر پروازهای قبلی تا ساعت 12:05 بهمون ندادند و همینطور روی فرودگاه میچرخیدیم! وقتی هم که با ایران ایر رسیدم لندن پارسال، همین اتفاق افتاد و میشد دید از روی نقشه GPS کابینمون که دارم دور خودمون میچرخیم. اما اون روز کسی توضیحی واسه مسافرا نداد. امروز اما مرتب توضیح بود و معذرت خواهی. اما از اون جالتر اینکه از ساعت 12:05 که فرود اومدیم تا 14:20 توی ترافیک هواپیماها بودیم که میخواستد مسافراشون رو پیاده کنند! هوای بد لندن باعث شده بود همه چیز چند ساعتی به تاخیر بیفته. من که شانس خوبی آوردم چون پرواز بعدیم ساعت پنج ه و تمام مدت انتظار توی ترافیک (!) رو خواب بودم.
الان از فرودگاه لندن آنلاین شدم و جال اینه که پولِ زور هم به کسی ندادم. لپ تاپ رو باز کردم و دیدم که اینترنت وایرلس هست و بسم اله. تا یک ساعت دیگه هم انشاءاله Heathrow رو ترک میکنیم... یادم باشه توی پست بعدی در مورد همسایه ام توی پرواز قبلی بنویسم...
شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷
از فرودگاه
از اونجاییکه در ممالک غربی هر آرزویی با پرداخت مبلغ متناسبی ممکن میشه، ارتباط اینترنتی هم در فرودگاه با پرداخت پولِ زور به شرکت Bell Canada ممکن شد. تا ساعاتی دیگر مسافرت بیست ساعته من شروع میشه و روز دوشنبه در تهران خواهم بود. استرس غیر طبیعی روزهای اخیرم، که دیشب تقریبا نگذاشت بخوابم، از ساعاتی پیش به آرامشی عمیق تبدیل شده و الان به تنها چیزی که فکر میکنم، لذت دیدار دوباره عزیزترین عزیزانمه...
جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷
سهشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۷
اول. رفتن ایران که تا مدتی پیش برام فوق العاده هیجان انگیز بود، الان استرس زا شده. اینکه از حالا دارم فکر میکنم که چقدر کوتاه اونجا خواهم بود و چقدر زود روزها تموم میشه و زمان برگشتن خواهد رسید. خنده داره نه ؟ اونبار که بلیطم کنسل شد، دوست عزیزی چند روز بعد میگفت " فکرش رو بکن! اگه رفته بودی که الان یک هفته ش گذشته بود! . من اونروز لبخندی زدم اما الان، حتی قبل از رفتنم دارم فکر میکنم که برگشتن چقدر سخت خواهد بود. دوم. کارهای سخت زیادی توی دنیا هست که من نمیتونم درست انجامش بدم. یکیش هم سوغاتی خریدنه. پریروز با همراهی یکی از دوستان خوب هموطن و همشهری و همسرشون رفته بودم بازاری در تورانتو که جنسهای مرغوبی با قیمتهای مناسب داشت. دیروز هم با راهنمایی همون عزیز و اینبار با همراهی یک دوست کانادایی، بازاری رو در میسیساگا گشتم. زیاد هم خرید کردم اما همه ش فکر میکنم که آیا خواهرم از این خوشش میاد؟ پدرم این رو می پسنده؟ این یکی برای دوستم مناسبه و ...
کم کم هم باید به فکر بستن ساک و جادادن وسایل باشم. حال عجیبیه. خیلی عجیب... سوم. هفته پیش به دعوت دوست نازنینی، سفری به ونکوور داشتم. شهر بسیار زیبایی در غرب کانادا که تا تورانتو حدود پنج ساعت (با هواپیما) فاصله س. سه ساعت هم با ما تفاوت زمانی دارند. ترکیب کوه و اقیانوس و جنگل در ونکوور مناظر فوق العاده زیبایی ایجاد کرده. هوای ونکوور مرطوب و شبیه شمال ایرانه و بهمین دلیل هم کوهها پوشیده از درختان هستند. مجاورت شهر با اقیانوس و خلیجهایی که از امتداد یافتن اقیانوس در شهر ایجاد شده، همه و همه مناظر زیبایی رو ایجاد کرده که در مرکز کانادا پیدا نمیشه. گرچه بدلایلی مجبور شدم بسیار زودتر از نقشه قبلی ونکوور رو ترک کنم، اما در همون دوروزی که فرصت دیدن شهر رو داشتم، از اونهمه زیبایی و تنوع لذت بردم.
منظره شمال ونکور از ساحل Stanly Park
ساختمان ایستگاه sea bus
غروب زیبای خورشید در افق اقیانوس
پل Lion's Gate یکی از دو پل متصل کننده ونکوور و شمال ونکوور
چهارم. امروز رادیوی CBC با دو عراقی صحبت میکرد که با آغاز جنگ در عراق و سخت شدن شرایط زندگی در این کشور، به کانادا اومده بودند و در ونکوور مستقر شده بودند. کلا مصاحبه بسیار جالبی بود اما شیفتگی این دو پزشک عراقی از مسائلی مثل نظافت و نظم شهر، زیبایی طبیعت و مناظر و نوع رفتار مردم با اونها (علیرغم ظاهری که نشون میداده کانادایی نیستند) برام جالب بود. خیلی صادقانه صحبت میکردند و بدون هیچ سیاستی میگفتند که در چه شرایطی زندگی میکردن و چقدر محیط جدید براشون متفاوته.
دوشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۷
آهنگ وبلاگ رو از حالت شروع اتوماتیک در آوردم. راستش دلیل اصلیش هم این بود که نتونستم کاری کنم که باصدای کمتری پخش بشه و اینجوری خواننده وبلاگ رو اذیت میکرد. حالا هرکی دوست داشت میتونه توی ستون سمت راست بره پایین و در بخش موسیقی و آهنگ رو گوش بده. کاری از زنده باد ناصر عبدالهی :
بهت نگفتم تا حالا
اینکه چقد دوست دارم
اما حالا بهت می گم
بی تو دارم کم میارم
بهت نگفتم تاحالا
که بدجوری عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا
اما حالا بهت می گم
داری کجا ها می کشی
با این دل در به در و
قشنگ مهربون من
اینجوری از پیشم نرو
بهت نگفتم تا حالا
اینکه چقد دوست دارم
اینکه چقد آرزومه
پیش چشات کم نیارم
دلم می خواد باور کنی
از ته دل می خوام تو رو
وقتی می گم بمون , بمون
وقتی می گم نرو , نرو
بری هزار سالم بشه
چشم انتظارت می مونم
بازم برای دل تو
ترانه هامو می خونم
خودت می دونی که تورو
از دل و از جون میخوامت
لیلی عشق من شدی
من مثه مجنون می خوامت
بهت نگفتم تا حالا
اینکه چقد دوست دارم
اما حالا بهت می گم
بی تو دارم کم میارم
بهت نگفتم تا حالا
که بد جوری عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا
اما حالا بهت می گم
دلم می خواد باور کنی
از ته دل می خوام تو رو
وقتی می گم بمون , بمون
وقتی می گم نرو , نرو
یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۷
درد دل گاهی، اتفاقی، دیداری، صدایی، نوایی، شخصی یا حتی مزه و بویی، پرتابت میکند به دورانی که با خوش خیالی، می پنداشتی پشت سرش گذاشته ای و آثارش در ذهن و احساست نمانده است. نمک بر زخمی می پاشد که تو هزار بار التیام یافته اش میدانستی و خود را نیز بخاطر حمیت غلبه بر آن، تحسین کرده بودی. چنان یکباره و هولناک، که هیچ گریزی و یا تکنیکهای اثبات شده تسلط بر خویش نیز در مقابلش، بازیچه ای بیش نیستند.
گاهی، مدتی از دلت و دردهایش غافل میشوی. میپنداری که این غفلت دست بدست فراموشی، میتواند دوای دردت باشد. سالها کسی را، خاطره ای را، اتفاقی را از خاطر می بری و میپنداری در پس تاریخ و سالها گمشان کرده ای. و ناگهان جرقه ای پرتابت میکند به عمق همان تاریخ. به همان روز و ساعت و گاه همان لحظه. عینا همان لحظه. دوباره با تمام وجود، با تمام حس هایت، تجربه اش میکنی. حتی نه مثل چیزی که دیروز رخ داده. دقیقا مثل چیزی که در اکنون در حال رخ دادن است. و باز به همان نتیجه میرسی که : "در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در میخورد و می تراشد..."
چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶
بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک
خوش بحال چشمهها و دشتها
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نيمهباز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمیپوشی بکام
باده رنگين نمیبينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که میبايد تهی است؛
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
زنده یاد فريدون مشيری
بشنوید با صدای شجریان و آهنگ سازی حسین یوسف زمانی







