سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید دوباره گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوییدیم
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز...
مدار صفر درجه، قسمت دهم
وقتی سارا به حبیب میگه شاید هرگز همدیگر رو نبینیم
چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۶
یکشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۶
سلام
همین اول یه چیز جالب بگم! میدونید حین نوشتن این متن دارم چی گوش میکنم ؟ علیمردان
خان، پسر بی ادب و بی هنر عباسقلی خان! همین چند دقیقه پیش گیرش آوردم و نتونستم
بیشتر از این منتظر بشم...
هرچه میگفت للِه لج میکرد
دهنش را به همه کج میکرد
هرچه میدادند میگفت کم است
مادرش ماند که این چه شکم است...
کار بیادماندنی علیرضا اکبریان که دوستان هم سن و سال من، حتما ازش خاطره ها
دارند...
1- دوست عزیزم بهزاد خان! ببخشید که اینقدر جواب سوالت دیر شد. اینجا تا اونجاییکه من دیدم اجاره و خرید خونه معمولا از فرد هستش، مگه در صورتیکه خونه رو از یه شرکت مجتمع ساز خریده باشید. تقریبا تمام خونه های دانشجویی اطراف دانشگاه که من تا پیدا کردن این خونه، میدیدم، صاحبانش افرادی بودند که آگهی کرده بودند برای اجاره. روش گرفتن اجاره هم معمولا چک هستش. که شما مثلا خونه رو 6 ماه اجاره میکنین، همون روز امضای قرارداد اجاره ماههای اول و آخر رو میدید و بعد چهار تا چک. که سر هرماه صابخونه ببره و نقد کنه. من چون دسته چک نداشتم، پیشنهاد پرداخت نقدی رو دادم و صاحبخونه م پذیرفت. وگرنه من هم باید میرفتم و دسته چک میگرفتم. البته چیزی که اینجا بهش چک میگن با اونیکه ما تو مملکتمون داریم آسمون تا زمین فرق میکنه...
2-
فردا یا پس
فردا امتحان آیین نامه رانندگی خواهم داد. با اتمام مدت اعتبار گواهینامه بین
المللی که از ایران گرفتم، باید برای گواهینامه کانادایی اقدام کنم. از قوانین
رانندگی اینجا جدا خوشم اومد. کتابچه آیین نامه حدودا 200 صفحه است و فوق العاده
کامل، ضمن تشریح قوانین، راهنماییهای بسیار جالبی هم در مورد رانندگی در شرایط سخت،
نحوه برخورد با پلیس، تصادفات، شرایط فوق العاده و اطلاعاتی در مورد خود ماشین هم
داره. اگه من گواهینامه و سابقه رانندگی نداشتم روال کار به این شکل بود که با قبول
شدن در امتحان آیین نامه، گواهینامه
G1
میگرفتم. با این گواهینامه تنها در صورتی میشه رانندگی کرد، که فردی با چهارسال
سابقه رانندگی شما رو همراهی کنه. ضمن اینکه رانندگی در اتوبان و جاده ها و همچنین
رانندگی در شب با گواهینامه G1
مجاز نیست. با گواهینامه G1،
صندلی جلو که همیشه باید فردی با 4 سال سابقه نشسته باشه اما در صندلی عقب هم
نمیتونید کودک سوار کنیدو ... .خلاصه، شما موظفید با این شرایط 12 ماه رانندگی کنید
و بعد میتونید برید امتحان شهر بدید که بهتون
G2
تعلق بگیره و اونم محدودیتهای خاص خودش رو داره و هنوز باش تو اتوبان نمیشه رانندگی
کرد...
تخلفات رانندگی هم اینجا هزینه های فوق العاده ای رو برای راننده خواهد داشت. با هر
خلاف، بسته به نوع تخلف، شما نمره منفی
(Demerit Point)
میگیرید. با رسیدن نمره منفی به عدد 6، شما باید در یک مصاحبه شرکت کنید و شایستگی
خودتون رو برای ادامه رانندگی اثبات کنید. با 9 نمره منفی، گواهینامه رو تا 60 روز
از دست میدید. رسیدن به نمره 9 برای بار دوم میتونه شما رو تا 6 ماه از رانندگی
محروم کنه و ...
3-
فیلم
A League of Their Own
رو اگه گیرآوردید ببینید. فوق العاده س به نظرم.
واقعا دوست دارم یه روز بشینم و دلایلی رو که بنظرم باعث شده تفاوتی چنین
باورنکردنی بین جامعه ما و جوامع پیشرفته تر از ما ایجاد بشه مطرح کنم و از دوستانی
که تجربه بیشتری دارند نظر بخوام. از مهمترین این دلایل به نظر من سخت کوشی و مثبت
اندیشی فوق العاده این مردمانه. جدا نمیدونم چجوری این مساله رو توضیح بدم. اما اگه
این فیلم رو ببینید شاید تا حدی نظر من رو بپذیرید... . بنظر من عمده تفاوتها در
خود انسانها و نگرششون و اونچیزیه که بهش
Attitude
میگن. قبول دارم که ما خودبخود ازاین لحاظ از این مردمان عقب نیفتاده ایم و عوامل
متعددی نقش داشتند اما همین نشون میده که ما احتیاج به زمان نسبتا زیادی برای
قرارگرفتن در مسیر صحیح داریم...
جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶
به بازی ترین های دعوت شدم توسط سمن :-)
بدترین لحظه عمرم : لحظه های سخت زندگی هم کم نبوده. گرچه بنظرم کمتر از لحظه های خوب بوده...
اما اگه بخوام یه لحظه خیلی سخت رو بگم که باز خیلی قدیمی نیست، وقتی بود که مادرم جواب آزمایشهای پوکی استخوانش رو آورد و من نشستم و کامل خوندم... . یکی از سختترین لحظات عمرم بود بیشک. ... بهترین اتفاقی که میتونه بیفته: اینکه من اینجا به اهدافم برسم و وضعیتی پیدا کنم که بتونم خواهرام و پدر و مادرم رو بیارم اینجا. که خواهرام تحصیل کنند و پیشرفت و پدرومادرم هم بازنشستگی خوبی داشته باشند
بدترین اتفاقی که میتونه بیفته: این چه سوالیه ! خوب معلومه ! اما گفتن نداره خداییش ... هیچ چیز بدتر از از دست دادن عزیزان نیست... عزیزترین فرد تو زندگیم : بابا، مامان، هانا، هستی [ به ترتیب الفبا ;) ]
خوشبختانه من، هم دوستان زیادی دارم که فوق العاده برام عزیز هستند و همیشه بخش مهمی از زندگیم رو تشکیل داده اند و هم فامیل بزرگی که بسیار دوستشون دارم و همیشه حامی و مشوق من بودم و محبتشون برای من بیدریغ و نامحدود بوده. اگه میشد، دوست داشتم اسم تکتکشون رو بنویسم و بخاطر همه مهر و لطف و حضورشون ازشون تشکر کنم... منفورترین فرد تو زندگیم: یا آدمهای بدی وارد زندگی من نشده اند، یا وقتی وارد زندگی من شده اند دیگه بد نبودند! یا تصمیم گرفتند با من بدی نکنند یا ... . اما الان که میگردم از کسی متنفر نیستم. دقیقتر بگم، کسی نبوده تو زندگیم که بدون اینکه من در حقش بدی کرده باشم، به من بدی کنه ...
بنابراین تنفر شخصی از کسی ندارم. هستند کسائیکه ازشون خوشم نمیاد، اما بحد تنفر نه...
ممنون از سمن که من رو دعوت کرد ! دعوت میکنم از آریو، صورتگر، ماردوک و علی
بهترین لحظه عمرم : لحظه های خیلی خوبی داشتم تو زندگیم همیشه.خدا رو شکر. اما یکی از لحظات زیبایی که خیلی هم قدیمی نیست وقتی بود که یک دوست بسیار عزیز، رتبه هستی، خواهرم رو از اینترنت درآورد و همون صبح زود تماس گرفت و خبر خوش رو داد. هستی با اون رتبه میتونست هرجایی که بخواد قبول شه و در واقع مزد تلاشهای خودش رو گرفت
چهارشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۶
!گربه امروز یه گربه دیدم. این اولین بار بود که اینجا یه گربه بی صاحب میدیدم. حیواناتی که اینجا شما بطور معمول توی پارکها می بینید، سنجاب و انواع پرندگان هستند. سگ یا گربه ولگرد تا بحال ندیده بودم. این گربه برام خیلی جالب بود چون امروز خواهرم دو قطعه فیلم از دو تا گربه برام فرستاده بود. یکی گربه زیبا و خیلی کوچیکی که یکی از دوستای دانشگاهش بزرگش میکنه و بعدی گربه ای که خواهرم تو حیاط بهش غذا داده بود و ازش فیلم گرفته بود. گربه امروزی هم شبیه گربه حیاط ما بود. تیره رنگ!
اینجا تو مزارع و دشتهاش راکون هم میشه دید. من بار اول که دیدم باورم نشد که راکون باشه. چون خیلی سریع با نزدیک شدن من فرار کرد. اما همون روز برگشتنی یکی رو کنار جاده دیدم که ظاهرا ماشین بهش زده بود و مرده بود. و این اتفاق دو بار دیگه هم تکرار شد. اما دیروزهم که باز نزدیک یکی ازین جنگلها بودم یه راکون دیگه دیدم. خیلی سعی کردم با دوربینم ازش عکس بگیرم اما موفق نشدم. مشخصه شون دم بلند و پرمو و راهراهشونه...
بار اولی که راکون دیدم بی اختیار یاد رامکال افتادم (یادتونه؟) راکونِ استرلینگ! اسم کارتونش یادم نیست اما از محبوبترین کارتونهای بچگیمون بود. استرلینگ پسر بچه ای بود با کلی حیوون! سگ، راکون، سنجاب، اسکانک و ... . ومن تا مدتها نمیدونستم راکون اسم حیونهس و رامکال اسم تو کارتونشه یا بالعکس...
جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶
برنامه شب شیشه ای را دوست دارم. رادیو زمانه را دوست دارم. پیوند همیشگی داشتن با ایران و زبان عزیز فارسی و آدمهای کشورم را دوست دارم. من اگر هزار سال هم در اینجا یا هرجای دیگر زندگی کنم، باز برنامه ای مثل شب شیشه ای یا سریالی مثل زیرتیغ را به صدها برنامه فوق العاده جذاب کانالهای متعدد اینجا ترجیح میدهم. احساسی که هنگام پخش یک آهنگ فارسی از زادیو زمانه بمن دست میدهد، خصوصا وقتیکه همزمان آنرا با یک دوست قدیمی در ایران می شنوم، برایم منحصر بفرد است. سه ماه و نیم است در ایران نیستم و سه ساعت و نیم هم تلویزبون اینجا را ندیده ام. دنیای شبهای من، شخصیتهای دیگری دارد. ریموند و فرندز و آمریکن فلان و بهمان من را نمیخنداند، به گریه هم نمی اندازد. اما با زیر تیغ بارها و بارها گریسته ام. با ترش و شیرین و حبیب آقا ، شب به شب، با کمترین فاصله با هم وطنانم، میخندیدم و گاه میگریستم. شاید خنده دار است و شاید مسخره. شب به شب با شب شیشه ای، گاهی خشمم میگیرد، گاهی حظ میکنم، گاهی اشک میریزم و گاهی میخندم. میدانم. میدانم. من خیلی خیلی ایرانیم. خوب یا بد، کاریش نمیشود کرد. سی سال با فرهنگی عجین بوده ام و جزئی از اجزایش. امروز هم هرجا که باشم، با ذره ذره وجودم آن فرهنگ را علیرغم کاستیهایش (که نقدشان میکنم) دوست میدام و می پرستم... عقل من اینجارا، آدمهایش را، رفتارهایشان را، ابزارهایشان را، حتی برنامه ها و تفریح هایشان را می پسندد و ازشان می آموزد. اما احساسم جای دیگریست...
شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۶
عکاسی
امروز هوا خیلی خوب بود. زدم بیرون و دوربینم رو هم با خودم بردم. دوربینی که مدتها بود خل شده بود و درست کار نمیکرد و با این ایرادش کلی من رو هم پکر کرده بود. اما امروز خود به خود درست شد و منم دیگه معطل نکردم. اینم حاصل حدود دوساعت عکاسی امروز من. جالبه که جای خاصی نرفتم . همین دور و بر خونه م چرخیدم و مناظر رو شکار کردم ... . امیدوارم دوست داشته باشینش.
عکسهای امروز، 21 اردیبهشت ماه جلالی ... ;)
یکشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۶
Good bye My Love Good bye
by Demis Roussos
Goodbye My Love, Goodbye
watch the live concert in moscow:
listen to the mp3
Hear the wind sings a sad old song
it knows I'm leaving you today
please don't cry oh my heart will break
when I'll go on my way
goodbye my love goodbye
goodbye and au revoir
I hope that you remember me
I'll never be too far
goodbye my love goodbye
I always will be true
so hold me in your dreams til I
come back to you
see the stars in the skies above
they'll shine wherever I may roam
I will pray every lonely night
that soon they'll guide me home
goodbye my love goodbye
goodbye and au revoir
I hope that you remember me
I'll never be too far
goodbye my love goodbye
I always will be true
so hold me in your dreams
til I come back to you
goodbye...
یکشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۶
امشب داشتم رادیو زمانه رو گوش میدادم. با یه شاعر ازبک صحبت کردن که شعرهای سهراب رو به ازبکی ترجمه کرده بود و چقدر زیبا در مورد سهراب صحبت کرد. وقتی از سفرش به کاشان و غربت آرامگاه سهراب صحبت کرد یهو نمیدونم چم شد. انگار زد به یه چیزی در اعماق وجودم. نمیدونم چی؟ ولی یهو اشکم سرازیر شد. شاید یاد دوران انس با شعرهای سهراب افتادم. یا یه حس نوستالژیک شدید من رو برد به دورانی از زندگیم که خیلی دوستش داشتم. یا یهو احساس کردم دارم دور میشم از اون فرهنگ و اون فضا، یا همین تم و حل و هوای زیبای رادیو زمانه... اما هنوز هم حالم بده. گاهی به سرم میزنه بی خیال همه چی بشم و برگردم اونجایی که با ذره ذره وجودم بهش تعلق دارم.
نمیدونم. اصلا نمیدونم چی درسته ؟ چقدر درسته و به خاطر این چیز درست، چقدر هزینه باید پرداخت...
جمعه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۶
عجب
تصمیمی گرفتم
ها! میخواستم
هرروز بنویسم
اما نشد.
نمیشه.
نمیدونم. آسون
نیست حداقل
امروز
یه نمایشگاهی
بود از کارهای
دانشجوهای
رشته manufacturing که
نمیدونم
معادل کدوم
رشته ما میشه.
اما بهشون
امکانات داده
بودند که
موضوع پروژه
پایانیشون رو
بسازند(اغلب
ساختنی بود) و
بعد بیارند
برای همه
نمایش بدند.
همه جوره هم
میشد توش پیدا
کرد. از
مواردی که
بیشتر به یه
کاردستی خلاق
شبیه بود تا
پروژه لیسانس
تا مواردی که
طرف کلی programming و
طراحی کرده
بود. همه
میومدند و
براشون بچه ها
توضیح
میدادند و
باهم عکس
میگرفتند.
البته ناهار
هم میدادند به
حاضرین. سه تا
قاضی هم (رییس
دانشکده و
دوتا از
اساتید) کارها
رو بررسی میکردند
و امتیاز
میدادند و در
نهایت یه مبلغی
واسه رتبه های
اول تا سوم در
نظر گرفته
بودند. پیش
خودم فکر
میکردم خدایا!
توی دانشکده
ما، چند نفر
میدونستند که
من پروژه لیسانسم
چی بوده و
چیکار کردم ؟!
و هزارتا سوال
دیگه ...
سه شنبه قرار
بود نرم
افزارهایی که
برای ابزار
تستی که در
اختیار دارم
نوشتم رو برای
دکتر گرامی
توضیح بدم.
طبق معمول
دکتر گرامی
میخواست
دقیقا بدونه
ما داریم
چیکار میکنیم
و شروع کرد به
پرسیدن. بعد هم
با استاد خودم
(آقای دکتر
شهبازپناهی)
شروع کردند به
بحث در یک
مورد خاص. این
اولین بار بود
که من در یه
همچین
موقعیتی قرار
میگرفتم . که
دوتا استاد(که
هردو به
کارشون فوق
العاده مسلط
هستند) با هم
بحث کنند و من
دانشجو هم گوش
بدم. باورتون نمیشه،
چقدر همون نیم
ساعت بحث برای
من مقید و
پربار بود....
داشتم فکر
میکردم که جدا
میشه یه سری
از درسهارو در
کنار کلاسهای
اصلی یه همچین
نشستهایی هم
براش گذاشت.
که دوتا استاد
در مورد مباحث
بحث کنند و
بقیه گوش
بدند. لذت
عجیبی می بردم
در اون دقایق
و تجربه بسیار
جدیدی بود
برام.
باید بشدت IELTS
بخونم. فرصت
زیادی هم
ندارم. کلی
کتاب از ایران
برام
فرستادند و
دیگه هیچ
بهونه ای هم
نیست.همیشه از
خوندن زبان لذت
میبردم اما
یادم نمیره
دوره طلایی سالهای
78 و 79 رو. با یه
دوست
بی نظیر درس
میخوندیم
واسه TOEFL....
کم کم دارم
میفهمم زندگی
در خارج از
ایران سختیش
کجاست و این
ادبیات غربت
(شعر و موسیقی
و نقاشی و ...) از
کجا نشات می
گیره ...
امروز 13
آوریله و من
هنوز اجاره
خونه م رو
ندادم. این بنده
خدا صاحبخونه
چند بار اومده
و من نبودم. (آخه
برخلاف بقیه
من چک نداشتم
بهش بدم) . ایمیل
هاش هم به من
نمیرسه چون
مال یه Golf Club هستش و همه
ش میره توی Bulk
Mail !!
خلاصه یه بار
یه نامه
گذاشته بود
زیر در اتاقم
که لطفا به من
تماس بگیر. من
هم زنگ زدم و
قرار شد
یکشنبه ، بعد 15
روز اجاره ش
رو بهش بدم!
چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶
Dedicated to my dear father
who has ALWAYS been better than me
پدرم اين جوري بود
وقتي من :
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده
.
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .
6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود
همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي
دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون
خيلي اُمله .
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي
گير اُورده .
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و
لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از
رده خارجه.
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي
درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره
اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده
و خيلي تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر
مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
50 ساله كه شدم حاضر بودم
...
سهشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۶
فیلم 300 رو دیدم. توضیح مبسوط
کاوه عزیز رو هم تو سایت
زن نوشت خونده بودم. با خیلی از بخشهاش موافقم. چیزی که برام خیلی عجیب بود این
بود که در تمام این مدت تبلیغاتی که از این فیلم می شد حاکی از این بود که در فیلم،
300 اسپارت (جنگجوی یونانی) لشکر میلیونی خشایارشاه را شکست میدهند که برخلاف حقیقت
تاریخیه. من برای اینکه دقیقتر صحبت کنم ابتدا ماجرا رو به نقل از مورخان یونانی
(که طبیعتا بیطرف هم نبوده اند) از قول
ویکیپدیا اینجا نقل میکنم
:
آغاز نبرد: " در سال ۴۸۰ پیش از میلاد ، خشایارشا به یونان لشکر
کشید. پس از ورود شاه ايران به نزدیکی ترموپيل٬ شاه چهار روز جنگ را عقب انداخت و
روز پنجم مادیها و كیسسیها را فرستاد كه يونانيها را زنده گرفته نزد او آورند.
آنها با حمله خود كارى از پيش نبردند. پس از آن پارسىها را مأمور كرد. آنان كه
موسوم به جاويدانها بودند نيز نتوانستند كارى از پيش برند چه هم اسپارتیها خوب
مىجنگيدند و هم محل موافق جنگ نبود. سرانجام يكنفر يونانی ملیانی افییالت
(Ephialte) پسر اوریدم (Eurydeme) بطمع پاداش بزرگ نزد خشايارشا رفت و گفت راهى
است كه از آن مىتوان پيشرفت و به ترموپيل درآمد. خشايارشا با شعف بسيار پيشنهاد
افییالت را پذيرفت و هیدارنس مأمور شد تا از آن راه برود چون شب دررسيد و چراغها
روشن گشت پارسىها حركت كردند. اين كورهراه از رود آسپ شروع ميشد و به آلپن
(Alpene) شهر اول لكريها مىرسيد. پارسىها پس از عبور از آسپ در تمام شب در
كورهراه حركت كردند و در طليعه صبح به قلهٔ كوه رسيدند. در اينجا هزار فوسیدی
حفاظت مىكرد و چون ايرانيان به آنها رسيدند باران تير به آنها باريدن گرفت و
سرانجام آنها فرار را بر قرار ترجيح دادند. هىدارنس پس از اين فتح از قلهٔ كوه
سرازير شد و به مدافعين ترموپيل حمله برد. فرمانده ترموپيل لئونيداس چون ديد كه
سپاهيان او مرگ را روياروى خود مىبينند عدهاى (بقول هرودوت «سیصد تن»؟ از
اسپارتیها و چهار يا پنج هزار نفر يونانی) را برداشت و به بقيه فرمان داد كه بهر
كجا مىخواهند بروند. بارى بقول هرودوت تسپیانها و اهالی تب با لئونيداس ماندند.
صبح حملهٔ ايرانيان آغاز شد و با وجود مقاومت شديد اسپارتيها عاقبت لئونيداس با همه
سپاهيان خود كشته شد و از ايران نيز مردمان نامى چون دو پسر داريوش آبراکوام و
هیپرانت بخاك افتادند. گفتنی است خشايارشا پس از كشته شدن لئونیداس و یونانیان در
ترموبیل ميان كشتگان بگردش پرداخت همينكه به جسد لئونيداس رسيد و شنيد كه او پادشاه
و سردار اسپارتها بود امر كرد سر او را بريده به صلیب بکشند. اين رفتار خشايارشا
میرساند كه نسبت به لئوانيداس زمانی كه او زنده بود بسيار خشمگين بود والا مرتكب
چنین عملى نكوهيده نمی شد. چه ایرانیان با دشمنان خویش که با شجاعت در مقابلشان می
جنگیدند با بزرگواری رفتار میکردند. چون لشكر اسپارتى شكست خورد اهالی تب كه در جنگ
شركت داشتند دست بسوى ايرانيان درازكردند و گفتند ما مجبور بوديم كه چنين بجنگيم.
در همين اوان جنگهاى دريائى زياد در ناحيه ارتیمیزیوم (Artemisium) واقع شد كه
سرانجامى جز غرق چند كشتى چيز ديگر نداشت و ضمناً نيز سپاهيان ايران يك يك شهرهاى
سر راه خود را گشود تا به آتن سرازير شد. از زمان حركت خشايارشا از هلسپونت تا
ورود او به اتیک (ناحيهاى است كه آتن در آن قرار دارد) چهار ماه طول كشيد و چون
خشايارشا به آتن رسيد شهر را خالی يافت و فقط عدهاى از آتنیها به معبد آکروپولیس
پناهنده شده بودند و خزانهداران آن و عدهاى از فقرا كه نتوانستند از شهر بيرون
روند در شهر مانده بودند. اينها به ارگ شهر پناه بردند و آن را با چوبهایی محافظت
مىكردند. پارسىها براى تسخير ارگ در تپهاى محاذى آنجا گرفتند و از آنجا تيرهاى
خود را با نخهاى كتان مىپيچيدند و آتش زده بشهر مىانداختند. بدين منوال آتش بشهر
روانه مىكردند و استحكامات را در مىنورديدند. مردمان آتنی در اين موارد چارهاى
نداشتند جز آنكه با انداختن سنگهاى بزرگ خود را از خطر حمله كنندگان محفوظ دارند.
بارى محاصره بطول انجاميد تا اينكه چند نفر از پارسىها از جایی كه بواسطهٔ استحكام
طبيعى نگهبان نداشت بالا رفته داخل ارگ شدند پارسىها پس از ورود بشهر دروازهها را
بازكردند و آتنىها نيز پارهاى خود را كشتند و پارهاى ديگر به معبد آکروپولیس
پناه بردند و سرانجام سپاه ایران آتن را به تصرف درآورد و معبد آکروپولیس در زمان
جنگ نابود شد ولی خانه های شهر به دستور خشایارشاه به سربازانش سالم ماند. "
با توجه به تبلیغاتی که شده بود، من منتظر بودم که توی فیلم این سیصد
جنگجو لشکر میلیونی خشایارشاه رو شکست بدن که اینطور نشد. فیلم نشون میداد که
اسپارت ها با استقرار در محلی فوق العاده سوق الجیشی (همون تنگه ترموپیل) و با توان
خارق العاده شون (که به سبک همه فیلمهای حماسی اغراق هم توش هست) تونستد مدتی
(دقیقا سه روز) لشکر عظیم ایران رو متوقف کنند. و بعد هم با راه پیدا کردن
خشایارشاه به تنگه بکمک یکی از یونانیها تونستند همه اسپارت ها رو بکشند. راستش
شاید بدلیل فضایی که هنگام فیلم برای خودم متصور شده بودم که طبق تبلیغات منتظر
بودم که لشکر ایران یک مشت وحشی باشند و آخرم یک میلیون نفرشون از 300 نفر شکست
بخودند و خشایار شاه تمایلات همجنسگرایانه ش رو در فیلم به نمایش بگذاره و ... وقتی
فیلم رو دیدم کمی از خودمون لجم گرفت.
ما خودمون وقتی موضوع مبارزه ایرانیان با مهاجمینه (حالا چه قدیم و چه جدید) تو
اغلب فیلمهامون تبدیل میشیم به انسانهای مقدس و بی اشتباه و طرف مقابل رو تبدیل
میکنیم به انسانهایی بیرحم و متجاوز و در عین حال احمق و بی دست و پا!! یادم نمیره
سریالی رو که در اون یک نوجوان یزدی 10-12 ساله (که نقشش رو همین علی صادقی ،
هنرپیشه با نمک امروز که اون وقتها بچه بود بازی میکرد) میرفت و با دست خالی از
عراقیها اسیر میگرفت ! اما حالا انتظار داریم در واقعه ای که حالا بهر دلیل تنها
روایت موجود ازش روایت مورخان یونانی (و غیر بیطرف) از جمله هرودت هستش، فیلمسازی
که داره فیلمی حماسی در روایت کردن شجاعت اسپارتها میسازه ، ظرائف و دقائق تاریخی
رو کشف و سپس تو فیلمش پیاده کنه.
من به چند نکته اشاره میکنم و از دوستان هم میخوام حتما روایت کاوه رو خصوصا در
مورد اعتراض هم میهنانمون و محتواش بخونن که من تکرارش نکنم:
1- اسپارها در فیلم انسانهایی فوق العاده خشن و بیرحم و واقعا خونخوار نمایش داده
شده اند. که از کشته پشته میسازند و با ولع، دست به کشتن زخمیها میزنند.
2- در صحنه مکالمه خشایارشاه با لئونادیس، با صدایی که برای خشایارشاه گذاشته شده و
قدش و حرفهایی که میزنه، هیچ احساس بدی (اونطور که شنیده بودم و خونده بودم) به
بیننده داده نمیشه. و در مورد تمایلات خشایار شاه هم با وجود حرمسرای عجیب و غریبی
که داره، دیگه نمیدونم چی باید قضاوت کرد
3- اسپارتها فوق العاده شجاعانه دفاع میکنند و کشته میشند. حقیقت هم این بوده که
لشکر ایران توی اون جنگ متجاوز بوده (منظورم حقیقت ثبت شده س وگرنه خدا میدوه 480
سال قبل از مسیح چه خبر بوده !!!) خشایارشاه لشکری فوق تصور به اون جنگ میبره که
معقول هم هست اگه همه شون مهارتها و تواناییهای جمعی 300 نفری از اسپارتها رو
نداشته باشند و مثلا اسپارتها قبل مردن بتونن چند هزار نفرشون رو بکشند (چیزی که ما
تو فیلم می بینیم در همین حده نه کشتن مثلا چند صدهراز نفر!!)
4- در پابان فیلم خشایارشاه حاضر میشه تنها به قیمت زانو زدن لئونادیس ، زمین و
پادشاهیش رو به اون برگردونه. و تنها وقتی علیرغم این پیشنهاد باز اسپارتهایی که
میتونستند جونشون رو نجات بدند بهش حمله میکنند، دستور کشتنشون رو میده، درحالیکه
اسپارتها در همون ابتدا سفیر (گیرم گستاخ) ایران رو میکشند...
اینها چندتا مثال بود که نشون بدم فیلم مطلقا اونطور که براش تبلیغ میشد، یکطرفه
نیست و برخلاف همه حرفهایی که شنیدیم، در فیلم در نهایت همه اسپارتها در روز سوم
کشته میشند. فیلم نقاط ضعف و اغراقهای غیرواقعی زیادی داره و بنظرم فیلم درخشانی
نیست. راستش من مبهوت افکتهاش هم نشدم چون قویتر و واقعیتر از اینها رو تو فیلمهای
دیگه هالیوود دیده بودم.
بذارین حالا که تا اینجا رو گفتم چند نمونه از اغراقهای فیلم رو هم بگم . اون
کرگدنی که کاوه هم ازش یادکرده خیلی با مزه س. مثلا جزیی از لشکر ایرانه و قراره در
حمله علیه یونانیها ازش استفاده بشه . وقتی رهاش میکنند که به اسپارت ها حمله کنه،
توی مسیرش چند تا سرباز ایرانی رو لت و پار میکنه اما قبل از اینکه به اسپارتها
برسه با یه تیر ناقابل از پا در میاد! فیلهای غول آسای لشکر ایران هم که منتظرند یه
شمشیر به پاشون بخوره تا کله پا بشن ! نمیدونم اصلا چرا ایرانیها از یه چنین
موجودات بیدفاعی که در عین حال خطرناک هم هستند استفاده کردند؟ چون اونقدر
ارتفاعشون زیاده که کسی از رو پشتشون بخوره زمین کارش تمومه! یاد فیلهای فیلم
اربابحلقه ها بخیر ، لا اقل تا قبل اینکه از کار بیفتند چندده نفر رو از کار
مینداختند. نظام حاکم بر یونان 2500 سال پیش هم نظام پادشاهی مشروطه (مشروطه
سلطنتی) بوده که در اون قدرت شاه محدود بوده و دمکراسی به سبک نظامهای مشروطه
سلطنتی برقرار بوده !
نکات با مزه دیگه ای هم هست ...
خوشحال میشم نظرات بقیه رو هم
بشنوم.
دوشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۶
سهشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵
March 13th, 2007
اول. امروز تقریبا یکهفته از
آخرین نوشته م گذشت. هفته نسبتا خوبی بود. کم کم دارم به این زندگی هم انگار عادت
میکنم. تنها مشکلم درحال حاضر اینه که هم در محیط کارم و هم توی خونه هنوز دوستی که
بتونم باش زبان اصلی (!) صحبت کنم و زبانم تقویت بشه ندارم! همکارم توی اداره چینیه
و انگلیسی عجیب و غریبش بدرد من نمیخوره. توی خونه م هم دوتا کانادایی موجود بهیچ
وجه آدمهایی که خواهان یک ارتباط بسیار ساده باشند، نیستند...
دوم. دوسه شب پیش با یکی از دوستان خوبی که علیرغم اینکه ندیدمش اما احترام بسیار
زیادی براش قائل هستم چند تا ایمیل رد و بدل کردیم. بعد از آخرین ایمیل و با توجه
به صحبتهامون تصمیم گرفتم فالی براش بگیرم و چه غزل زیبایی بود... مدتها بود
اینجوری از حافظ جواب نگرفته بودم. خیلی دلم هوای شبهایی رو کرد که می نشستیم با
آتبین و آیتک و دارا، فال میگرفتیم و مشاعره میکردیم . یادش بخیر.
سه. جالبه ! از وقتی از ایران بیرون اومدم، خیلی بیشتر وقت میذارم برای دنبال کردن
مسائل کشورم و بعلت شرایط فعلی، اغلب چیزاییکه میبینم نگرانم میکنه. البته ایران هم
که بودم همیشه بخش عمده ای از وقتم صرف این مساله میشد و این رو اغلب دوستام و
همکارام هم میدونستند. اما حالا تصور کنین که جایی هستم که اولا راحتتر به اخبار و
اطلاعات دسترسی دارم، ثانیا از نگاه رادیوها و روزنامه های یک کشور دیگه هم میتونم
مسائل رو دنبال کنم و ثالثا وقت بیشتری هم به نسبت گذشته دارم (که مهمترین عاملش
حذف زمان علافی در ترافیک و حواشیش هستش!!!). هرشب بطور منظم یه وبلاگهایی رو می
بینم، نظرات افراد تاثیرگذار رو دنبال میکنم. یه برنامه هایی رو پیگیری میکنم و با
دوستان هم حتی بیشتر از ایران در تماس هستم. جدا اینجا شما 8 ساعت میخوابید و 8
ساعت کار میکنید و 8 ساعت فرصت دارید به مسائلی برسید که خودتون میخواید. من تو
ایران 12 ساعت کار میکردم، 2-3 ساعت توی راه بودم (با ترافیک و معطلی سرویس و ...)
6 ساعت میخوابیدم و تنها 3-4 ساعت برای خودم میموند که چون اغلب دیگه در اون ساعات
رمقی برای کار مفیدی نداشتم به دیدن و چرت زدن پای تلویزیون میگذشت. ضمن اینکه
اینجا شما شنبه و یکشنبه رو بطور کامل تعطیل هستید!!
چهار. دوست و همکار عزیز سایپا آقای خانمیرزایی ازم خواسته در مورد هزینه ها صحبت
کنم. چشم. اینجا اجاره یه اتاق حداقل حدود 400$ کانادا هزینه خواهد داشت. یک خونه
یک خوابه اجاره ش از حدود 750 دلار شروع میشه. الان نمیتونم بگم دقیقا چقدر
ماهانه صرف تغذیه میکنم اما تصور کنین که یه وعده ناهار بیرون اینجا 4-5 دلار حداقل
هزینه خواهد داشت . رفت و آمد هم نسبتا گرونه. بلیط اتوبوس 2.5 دلاره (که البته شما
اگه همه سفرهای درون شهریتونو باهم انجام بدین، یه بلیط کفایت میکنه) . درکل فکرکنم
یه زندگی دانشجویی رو بشه با ماهی 1000 دلار به خوبی چرخوند. اما خوب قطعا با ماهی
10000 دلار م میشه زندگی کرد اما خیلی متفاوت!!!
نکته جالب اینه که اینجا در حراجها قیمتهای فوق العاده خوبی میتونین پیدا کنین و
اگه بتونین جوری خرید کنین که بیشتر از مواردی که هر بازارچه به حراج گذاشته
استفاده کنین، خیلی خیلی به صرفه هستش. در عوض خوب این هزینه رو هم داره که باید
همیشه گوش بزنگ باشین ببینین که چی کجا حراجه ! برخلاف ایران، اینجا خرید بهینه و
به اصطلاح خودشون save کردن هنگام خرید، که به معنای ازرونتر خریدن اجناسه، از
اهمیت زیادی برخورداره. مردم برای خریدشون دقیقا برنامه ریزی میکنند و خرید حساب
نشده و بدون تحقیق بندرت اتفاق میافته...
پنجم. قانون بسیار جالبی اینجا هست که اگه شما اینجا هنگام خرید یا اجاره خونه، یا
هنگام مصاحبه و استخدام شغلی ازتون در مورد ملیتتون سوال بشه، می تونید بلافاصله
شکایت کنید و اگه ثابت کنید که طرف واقعا چنین کاری کرده، حسابش با کرام
الکاتبینه!! چون مصداق تبعیض ملیتی با نژادی خواهد بود. بهمین دلیله که اینجا خیلی
به ندرت پیش میاد در مورد ملیت ازتون سوالی بشه.
ششم. تمامی ایرانیانی که در این مدت باشون آشنا شدم، به دقت اخبار ایران رو دنبال
میکنن و نسبت به سرنوشت کشورشون فوق العاده پیگیرند. برام جالبه با اینکه اغلبشون
اینجا برای گذران زندگی خود و خانواده شون سخت کار میکنند، اما ذره ای در هیچ سطحی
بی علاقگی و بی تفاوتی نسبت به ایران حس نمیشه.
هفتم. دلم بشدت برای حال و هوای عید ایران تنگ شده. اینجا خبرخاصی نیست . یه برنامه
شب عید توی تورونتو هست که ما هم شرکت خواهیم کرد اما خوب ، ده پونزده روز آخر
اسفند روزهای خاصیه که مختص ایران عزیزمونه... میدون تجریش و بازار کنار خیابونش
هیچ جای دیگه پیدا نمیشه !! ماهیها و تنگهای رنگارنگ و سبزه های مختلف و ... .چقدر
خاطره های زیبا و شیرینی از اون روزها دارم. آرزو میکنم ایران عزیز سال بسیار بسیار
خوبی رو پیش رو داشته باشه و امیدوارم همه خونواده های ایرانی درکنار همه اعضای
خونواده شون، نوروز رو جشن بگیرن...
چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵
امروز
ساعت 3.5 تا 5.5 مجموعه آموخته های خودم رو توی این مدت بصورت یک presentation
ارائه کردم. به چند دلیل اصلا آسون نبود
اول اینکه بنا به خواست استادم presentation رو به جای power point با LateX و با
ابزار Power Tex تهیه کردم. و این به معنی یادگرفتن کاربا این دو در همین زمان کم
(2-3) روز بود که فشار زیادی داشت. یعنی کاریکه در حالت عادی با پاورپوینت در 2-3
ساعت انجام میدادم حدود 20 ساعت برام طول کشید و تا نیم ساعت قبل از ارائه هم مشغول
بودم. شب هم زیاد نخوابیدم. همه اینها رو هم اضافه کنید به یه دلشوره ایکه تمام این
دو روز با من بود ( که امروز با یه خبر خوب که بعد از ارائه بهم رسید حسابی خستگیم
برطرف شد)
از اون بدتر اینکه برای اولین بار میخواستم یه مطلب کاملا تخصصی رو که تمرین هم روش
نداشتم به زبان انگلیسی ارائه کنم. این مساله هم به استرسم اضافه میکرد. راستش
اونقدر این نرم افزار TeX وقتم رو گرفت که حتی نرسیدم به دور تمرین کنم!
اما خوب درکل بد نشد. البته جلسه فوق العاده جدی بود و از همون اسلاید اول سوالها
شروع شد و منم سعی خودم رو کردم که همه رو جواب بدم اما در مواردی هم واقعا نتونستم
و قرار شد که تا هفته دیگه با خوندن چند تا paper به اون مساله خاص تسلط بیشتری
پیداکنم.
ننوشتنمم دلیلش همین بود. واقعا کارکردن با این نرم افزاره آسون نبود . الانم البته
مسلط نشدم، اما قطعا کا بعدیم خیلی خیلی کمتر طول میکشه و این نرم افزاریه که هم
فوق العاده قویه و هم برای نوشتن paper تنها انتخابه !!
یه نکته جالب! اینجا مساله privacy خیلی خیلی مهمه!
یه مثال! یه آقایی میره ماشین کرایه میکنه و وقتی برمیگرده و ماشین رو تحویل میده،
می بینه که بیشتر از مبلغ توافق شد دارند ازش پول میگیرند! میگه واسه چی ؟ میگن
واسه اینکه شما در این ساعتها و این روزها و در این محلها بیشتر از سرعت مجاز
رانندگی کردین! میگه شما از کجا میدونین ؟ میگن ماشینهای ما همه شون GPS دارند و
قابل ردیابیه! میگه چرا قبل از اجاره دادن ماشین نگفتی ؟ میگن به هرحال شما نمی
بایست تند میرفتین! خلاصه این آقا میره از ین شرکت شکایت میکنه که اینها به حریم
خصوصی من تجاوز کردند و توی این مدت بدون اینکه به من بگن، میدونستند من کجا میرم و
چیکار میکنم! شایدم هدف مغرضانه ای داشتند! خلاصه دادگاه حکم میده که اولا این آقا
نه تنها پول اضافه نده، بلکه بابت نقض حریم خصوصیش غرامت هم بگیره، ثانیا این شرکت
هم نه تنها موضوع GPS رو توی قراردادش بیاره بلکه با بزرگترین فونت ممکن بنویسه که
ماشینهای ما مجهز به GPS و ردیاب هستش !
صاحبخونه من اسمش استیو و آدم خیلی باحالیه ! روز اول که گفت شما سه تا هم خونه ای
دارین من پرسبدم اهل کجا هستند؟ گفت من چنین سوال خصوصی ازشون نمیکنم! گذشت و
روزیکه میرفتم خونه رو تحویل بگیرم گفت راستی یکیشون داره میره و یکی دیگه جاش می
آد! باز بی اختیار پرسیدم کجاییه ؟ لبخند زد و گفت من از آدما چنین سوالهای خصوصی
نمیپرسم! مگه از تو پرسیدم اهل کجایی ؟ کلی خجالت کشیدم. اما اینجا کم کم یاد
میگیرید. که از آدما سوال نکنین! معذبشون نکنین. اونها هم از شما نمی پرسند. با شما
فارغ از اینکه کجایی هستین و چه شکلی به بهترین نحوی برخورد میکنند...
دیروز و امروز هوا یهو خیلی خیلی سرد شد. امروز صبح که میخواستیم برم دانشگاه هوا حدود 30 - درجه بود و بهمین دلیل هم نرفتیم! تا بعد از ناهار! که شد 21-. سرما واقعا غیر قابل تحمله. حسابی حس میکنین که بسرعت نفوذ میکنه و پوستتون شروع میکنه به یخ زدن... وقتی هوا اینجوریه، شما جدا نمی تونین 20 لیتر بنزین بزنین! باورتون میشه ! باید 10 تا بزنین و بپرین تو ماشین وگرنه جدا ممکنه بلایی سرتون بیاد !
استاد من
(که مدتی مهمونشون هم بودم) شبها که میاد خونه با لپ تاپش به کامپیوتر دفترش وصل
میشه و بکمک برنامه remote desktop و با توجه به سرعت بالای اینترنت منزلشون
(5Mbps) بصورت کامل کنترل اون کامپیوتر رو در اختیار میگیره و برنامه هایی مثل
MATLAB رو که خوب روی لپ تاپ خوب جواب نمیده اجرا میکنه و نتایجش رو همونجا ذخیره
میکنه! اون کامپیوتر بنده خدا (که من جدا دلم واسه ش کبابه) خیلی شبا تا صبح داره
شبیه سازیهای سنگین رو که از راه دور براش برنامه ریزی میشه انجام میده ! به این
میگن تکنولوژی ! :)
دیگه مورد پنجم نداریم ! همین چهارتا بود! من برم زیرتبغ ببینم که شب سه شنبه اصلا
دل و دماغ نداشتم حتی داونلودش کنم...
یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵
برای پرستو دوکوهکی، پروين اردلان، نوشين
احمدي خراساني، سوسن طهماسبي ، شهلا انتصاري،آسيه امينی، محبوبه حسين زاده، ژيلا
بنی يعقوب، شادي صدر ، محبوبه عباسقلی زاده، سارا لقمانی، زارا امجديان، مريم
حسين خواه، جلوه جواهری، نيلوفر گلکار، زينب پيغمبر زاده، مريم ميرزا، ساغر لقايی ،خديجه
مقدم، ساقی لقايی، ناهيد کشاورز، مهناز محمدی، نسرين افضلی، طلعت تقی نيا، فخری
شادفر، مريم شادفر، الناز انصاری، فاطمه گوارايی، آزاده فرقانی ،سميه فريد،
مينو مرتاضی، سارا ايمانيان و... همه آنهاییکه این ساعات را در
بدترین جای ممکن می گذرانند...
جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۵
Thursday, March 1st سلام! امشب مجبورم کوتاه بنویسم چون الان 2.5 شبه و من فردا هزارتا کار دارم
صبح ساعت 9.5 رسیدیم دانشگاه. البته چون من میخواستم امروز یه کپه پول به صابخونه م بدم رفتیم و اول اون کپه پول رو از عابربانکی که توی فروشگاه یه پمپ بنزین بود گرفتیم ( چی شد! پمپ بنزینش فروشگاه داره و فروشگاهش عابربانک!!) دیگه رسیدیم من سریع لپ تاپم رو به شبکه وصل کردم و بعد با کامپیوتری دفترم به لپ تاپ وصل شدم که هم Tex و WinEdt رو نصب کنم و هم کم کم presentation سخنرانی سه شنبه م رو آماده کنم. اون دوتای اولی رو بچه های ریاضی خوب باش آشنا هستند. مخصوص نوشتن paper و متنهای دارای فرمولهای زیاده که من باید از این به بعد باش کار کنم. سرظهر زنگ زدم خونه و یه کوچولو با خواهرام صحبت کردم. بعد بکمک استادم برنامه های نصب شده رو آماده کردیم و رفتیم ناهار ساندویچ خوردیم! از سر ظهر برف شروع شد و بعد باد هم بهش اضافه شد. حدودای 3 دیگه شدید شد و برف و باد شدید تا 8 شب ادامه داشت. امتحانهای میانترم بچه های فوق لیسانس کنسل شد. مسئولین شهر هم انگار غافلگیر شده بودند چون خیابونها عصری برف گرفته بود و خبری از ماشینهای برف پاک کن نبود. ساعت 5.5 رسیدیم خونه و من به صاحبخونه م زنگ زدم که توی این هوا نمی تونیم بیابم :( اونم گفت اتفاقا منتظر این تلفن بودم چون هوا خیلی بده! حدود 7.5 بود فکر کنم که برف قطع شد و ما رفتیم سریع برفهای دم گاراژ و پیاده رو رو پاک کردیم. اینجا اگه دم خونه آدم برف باشه و کسی سر بخوره و بلایی سرش بیاد، میتونه از صاحبخونه شکایت کنه و کلی غرامت بگیره. اینه که تا برف میاد مردم اول دم گاراژاشون رو تمیز می کنند که بتونن از ماشینشون استفاده کنند، بعدشم اصطلاحا walk way رو تمیز میکنند که یه بخش از پیاده رو هستش به عرض حدودا یک متر . بعد اومدیم شام خوردیم و بعدشم از حدود ساعت 8.5 تا الان که 2.5 شبه مشغول کامپیوتراستادم بودیم! ویندوز نصب کردیم و درایور و نرم افزار و ... الانم که دیگه خدا بخواد میخوام بخوابم! خدا کنه فردا هوا بهتر بشه من بتونم کارای خونه م رو انجام بدم. الان که صدای باد شدید میاد و گاهی هم برقمون ضعیف و قوی میشه من دیگه چشام داره میره (تو زبان کردی اصطلاحا "رمل" میفرمایند !!)
شب ما و ظهر جمعه شما خوش !
پنجشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۵
Wednesday-Feb 28th
امروز ساعت 6:50
با تلفن یکی از دوستام بیدار شدم. دیگه خوابم نبرد. صبح از از اون
Cereal توت فرنگی خوردیم و زدیم بیرون. حدود 9 رسیدیم و
من 10 رفتم کتابخونه. امروز اون جای خوبی که همیشه می نشستم اشغال بود و رفتم روی
یکی دیگه از مبل ها کنار بخش مجلات. اونجا توجهم جلب شد به مجله
Apple که تبلیغ گوشی iphone بود. که گوشی
آینده مکینتاشه. خوندم تا حدود 12. کتابی که میخونم اسمش هست
Space-Time Block Coding for MIMO Communication. کتاب سنگینیه و خیلی وقتها
گیر میکنم و باید خودم بشینم و روابطی رو که اونجا نوشته واسه خودم ثابتش کنم. پیش
نیاز ریاضیات قوی در زمینه جبرخطی و ماتریسها می خواد. خدا رو شکر کم نمیارم اما به
این راحتی ها هم نیست. قبل از ظهر اومدم پایین و یه موکا (Mocha)
خوردم با یه کیک کوچیک (شکلات سفید با خامه و اسانس نعنا! مثلا دارم لاغر میشم
اینجا!!) ظهر با یکی دیگه از TA های استادم نهار خوردیم. اسمش علی بود و دانشگاه
ترونتو دکترای کنترل میخونه. 76 ای بوده و خیلی از دوستهای من رو میناسه. گپ زدیم
سه تایی و صحبتهامون به سیاست و اوضاع حساس وطن هم کشید. بعد از نهار یه زنگ زدم خونه. با همه صحبت کردم. مامان میگفت همین الان به خواهرت گفتم که پاشو یه زنگ به وریا بزنیم. بعدشم زنگ زدم خونه خاله که گوشی رو برنداشتند. برگشتم سر کامپیوتر که هانا
online بود. حدود یه ربع با هم صحبت کردیم و بعد دوباره تصمیم گرفتم برم کتابخونه. قبلش خواستم یه سر به استادم بزنم. دیدم صف بستند دانشجوهاش که سوالهاشون رو بپرسند. منم ایستادم ته صف. جالبه که ابن دانشجوها یه لحظه هم از لپ تاپشون دل نمیکنند. یکیشون همونطور سرپا لپ تاپش رو روشن کرده بود و با یه دست لپ تاپ رو گرفته بود و با دست دیگه ش داشت باش کار میکرد. خنده م گرفته بود. ایستاده بودیم که یه خانم حدودا 50-55 ساله اومد. فکر کردم staff دانشگاهه و با استاد کار داره اما تا اومد پرسید آخر صف کیه و ایستاد تو صف! خیی بامزه بود! دنشجو بود واقعا! بعد چند دقیقه گفت من پیرتر از اونم که مثل شما سرپا بایستم! و نشست کف زمین چهار زانو و دفترش رو درآورد شروع کرد به خوندن . خلاصه نوبت من که شد نوبتم رو بهش دادم که بره و سوالش رو بپرسه. اما مثل اینکه مشکلش خیلی بنیادی بود. چون من 20 دقیقه منتظر شدم و دیدم حتی نور امیدی هم از
بیرون اومدن این خانوم مشاهده نمیشه. دیگه رفتم کتابخونه باز. اونجا یکی دو صفحه که
خوندم بدجوری پلکهام سنگین شد... همونطور که نشسته بودم کاپشنم رو انداختم روم و یک
ساعتی خوابیدم. آفتاب خیلی خوبی هم بود و منم مبلم رو کشیده بودم جلو پنجره... عصر هم رفتیم استخر. 7.5 تا 8.5. Lane Swimming بود. یعنی استخر رو مثل وقتی مسابقه است
موازی با طولش خط کشی کرده بودند واسه شناگرا. جمعا 5 نفز بودیم تو استخر و سه نفر
نجات غریق !! خیلی همه چیز داشت عالی پیش میرفت. طول رو شنا میکردیم و باز نفس تازه
میکردیم و طول بعدی. البته من خیلی نفس کم میاوردم. انتظار بیشتری داشتم از خودم !
اما حالا اگه هفته ای سه بار برم فکر کنم بهتر بشم... خلاصه. یه طول که رفتم دیدم
یکی از شیشه های عینکم افتاده !! صدام در نیومد و دو سه تا طول خودم رفتم و
مسیر رو دقیق نگاه کردم اما خبری نبود. بالاخره گفتم. آقایی که سمت راست ما و در خط
سرعت شنا میکرد عینک شناش رو پوشید و مشغول گشتن شد. خانوم نجات غریقم که دید ما
داریم میگردیم و عینک نداریم، رفت دوتا عینک برای ما آورد که راحت تر بگردیم. خلاصه
تلاشها ناکام موند و ما اومدیم بیرون. قبلش همون خانم گفت اسم و شماره تلفنت رو
بذار که اگه تو فیلترها گیرکرده بود و پیدا شد، بهت خبر بدیم. رفتم دمپاییم رو
پوشیدم و داشتم میرفتم دفتر که دیدمش !!! توی کم عمقترین بخش و توی خط سرعت که من
اصلا نرفته بودم کنار یکی از راه آبها. خلاصه خبر دادم و رفتم درش آودم. ده دقیقه
ای هم مشغول جا زدنش بودم. اما حیف که روش خش افتاده :( ولی خیلی شانس آوردم. چون اینجا نمیشه همین طور رفت و گفت آقا شماره چشمم اینه و برام شیشه بنداز! باید بری دکتر و نسخه بگیری و تایید بشه و ... سیصد چهارصد دلار خرج داره! اما چشمتون روز بد نبینه... تا قبل از اینکه عبنک شنا بزنم اونقدر زیر آب چشام رو باز کردم و گشتم که
از همون رختکن چشام شروع کرد به سوختن. سر شام چنان یهو سوزشش شدید شد که مجبور شدم برای چندمین بار برم چشمام رو شستشو بدم. حالا باید برای نوبت بعد حتما عینک مخصوص
بگیرم. چون من نمیتونم چشم بسته شناکنم ...
خیلی حرف زدم امشب! ساعت 1.5 شبه.
بهتره بخوابم که فردا هم روز خداست ...
چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵
Daily notes-Feb. 27th
از امروز تصمیم دارم یادداشتهای
کوتاه روزانه م رو اینجا بذارم. دقیقا نمیدونم چه جذابیتی ممکنه داشته باشه
اما برای خودم یه تاریخ نویسی جالب خواهد بود یا شایدم خاطره نویسی. توی این
یادداشتها البته به هر نکته جالبی که بر بخورم مطرح میکنم... امروز 27 فوریه - 8 اسفند صبح ساعت 8.5 با آقا شهرام
رسیدیم دانشگاه. هوا حدود 3 درجه زیر صفر بود. تا دانشگاه سی دی خالقی رو که تازه
write کرده بودیم گوش دادیم. مسیرمون حدود 7-8 دقیقه است.
من حدود ساعت 9.5 رفتم کتابخونه. جدیدا میرم اونجا واسه درس خوندن. به چند دلیل.
شاید یکیش راحت بودن صندلیهای اونجاست. دقیقتر بگم رو یه مبل خیلی راحت کنار یه
شومینه توی یه سالن شیشه ای میشینم و واسه خودم میخونم. یه دلیل دیگه ش می تونه این
باشه که اونجا توی یه جمع هستم. احساس میکنم به این ارتباطات هرچند در سطح یه لبخند
و یه احوالپرسی ساده، نیاز دارم. کنار شومینه چند تا مبل هست که
همه رو به آتیش شومینه س. امروز یه دختر دانشجو اومد روی یکی دیگه از مبل ها نشست و
حدود 2.5 ساعت از سه ساعتی که من اونجا بودم اونجا بود. عین خونه خودش و اتاق خودش
بود براش. درس خوند، چرت زد، مجله خوند، باز چرت زد، وسایلش رو مرتب کرد، آهنگ گوش
داد، تمرین نوشت و پاشد رفت. چیزی که بشدت فکرم رو جلب کرد این بود که توی این
جوامع منحط و رو به زوال غرب، دخترها چقدر راحت تر و در عین حال دارای امنیت بالایی
هستند. هرگز هرگز پدیده ایجاد مزاحمت برای دختران رو در هیچ نوعش (حتی نگاه زننده)
تو هیچ سطحی نمی بینید.اونم با پوشش و عادات رفتاری اینجا... بگذریم! نمیخوام طولانی بنویسم.
ظهر که شد رفتم بسمت ساختمون اصلی که دیدم استادم داره از کلاس برمیگرده. امروز
امتحان الکترومغناطیس گرفته بود از بچه ها. سر نهار استاد حل تمرین درس هم که
دانشجور دکترای دانشگاه تورونتو بود اومد باما نهار خورد. اسمش رضا بود و ورودی 74
دانشگاه صنعتی اصفهان. گپ خوبی زدیم با هم و یادی کردیم از استاد مغناطیس هردومون
آقای دکتر زیدآبادی نژاد. که هرکجا هست خدایا به سلامت دارش. عصرم بیشتر به کارهای حاشیه ای
گذشت. پیدا کردن کلاس رانندگی توی اوشاوا، پرداخت صورتحساب کردیت کارتم و از این
قبیل. ساعت 7 از دانشگاه اومدیم بیرون و رفتیم price choppers
که یه فروشگاه بزرگ مواد غذاییه! کلی خرید کردیم از جمله یه Cereal
که توش توت فرنگی داشت! شام هم از همون خوردیم! خیلی خوشمزه بود! فردا باید یه کپه
پول از بانک دربیارم و بدم به صابخونه م. پنجشنبه هم اسباب کشی دارم. ماه عسل با
کانادا دیگه تموم میشه. دیگه باید یاد بگیرم که اتوبوس سوار شم و مسیرهاش دستم
بیاد...
