از ساختمون آموزش که بیرون اومدم، دیگه اون جنب و جوش و دانشجوهای مدارک بدست، کلا برام معنی دیگه ای پیدا کرد. دیگه من جزءشون نبودم. دیگه توی اون حال و هوا شریک نبودم. چقدر همه چیز شبیه یکی از خوابهام شده بود. خوابی که توش تمام جمعیت اطرافم مشغول خرید و گشت و گذار بودن و خوشحال. و من، تنها بین اون جمع، باید از دست خطری که تهدیدم میکرد فرار میکردم. نه اونها توجهی به من داشتند و نه من ذره ای توی حال و هواشون شریک بودم. الانم دقیقا همین حس رو داشتم. صبح فکر میکردم تا ظهر ثبت نام میکنم و ظهر یه سر میرم مرکز (اسمی که ما مرکز پژوهشهای دانشهای بنیادی یا IPM رو بهش خلاصه کرده بودیم). اما حالا باید میرفتم دنبال اینکه این دردسر رو چیکار میشه کرد. چی باید به آقای اعتمادی میگفتم؟ آیا راهی بود؟ امشب باید جواب بابا مامانم رو چی میدادم؟
درِ دفتر تحصیلات تکمیلی رو که باز کردم، بوی خوبی به مشامم رسید. انگار یه درجه از استرس کشنده ای که داشتم کمتر شد. سمت چپ تعداد زیادی کمد مدارک (فایل!) بود که روی کشوهاشون حروف الفبا چسپونده شده بود. یه مبل راحت و یه میز با چندتا بروشور هم کنار کمدها بود. در رو که پشت سرم بستم متوجه شدم که یه خانوم مسن کمی دورتر و پشت یه میز نشسته و به من لبخند میزنه. از جایی که من بودم، فقط سرش پیدا بود. سکوی نسبتا بلندی جلوش بود و پشت سرش هم یه قفسه بزرگ پر از مدارک. حتما مدارک منم جزءشون بود. امتحان آیلتسم، ریزِ نمراتم و گواهی فارغ التحصیلی. اما اونهمه زحمت خودم و خوانواده م رو با یه سهل انگاری خراب کرده بودم.
گفتم: "میتونم با دارلین صحبت کنم؟"
"حتما! ولی اگه بمن بگی مشکلت رو شاید من بتونم کمک کنم. دانشجوی جدید هستی؟"
آقای اعتمادی توی اتاقش نبود. سر میز ثبت نام فوق بود! حالا باید میرفتم پای میز ثبت نام و بجای اینکه مدرک فارغ التحصیلیم رو بهش بدم و ثبت نامم رو کامل کنم، ماجرای از نظر خودم احمقانه سربازی رو براش تعریف کنم! دم میز ثبت نام هنوز هم مثل صبح صف بود. خودم رو به آقای اعتمادی رسوندم و ورقه رو دادم دستش. نگاه کرد و ابروهاش رو بالا داد. برخلاف همکارش کاملا احساس کردم که ناراحت شد. سرش رو بالا کرد و گفت میخوای چیکار کنی؟ گفتم نمیدونم! اومدم پیش شما ببینم راهی داره؟ گفت خودش چی گفت؟ گفتم گفت باید بری سربازی! نگاهش میگفت که راه دیگه ای به ذهنش نمیرسه. ورقه ام رو گذاشت کنار دستش و گفت بذار یه کم فکر کنم. گفتم حتما و یکم دور تر از میز ایستادم. توی اون فاصله چند تا از دانشجوها رو راه انداخت و بعد به همکارش یه چیزی گفت و بلند شد و گفت بریم. پشت سرش راه افتادم. واقعا دنبال کار من افتاده بود. اصلا انتظار نداشتم.
شمرده شمرده و با دقت برای جودیت تعریف کردم که من داشتم برای دوره دکترای شما اقدام میکردم. همه مدارکم کامله و فقط باید فرمها رو میفرستادم. اما پیداکردن فردی که بشه توی دانشگاه قبلیم باهاش تماس گرفت و تایید مدرک من رو ازشون گرفت طول کشید. گاهی نفس کم میاوردم. کاملا معلوم بود چقدر استرس دارم و صدام میلرزه. بعد گفتم که من فکر میکردم مهلت تا هیجدهمه. اما دیروز که سعی کردم مدارک رو بفرستم دیدم که دوازدهم بوده. اینجا که رسیدم گفت میتونم اسم خودت یا اسم حساب دانشگاهت رو بپرسم؟ اسمم رو بهش گفتم و شماره رو که یاد داشت کرده بودم روی سکو گذاشتم. گفت بذار حسابت رو ببینم. نمیدونم چند ثانیه طول کشید. صدای قلبم رو میشنیدم. بدقت به صورتش نگاه میکردم که شاید چند ثانیه زودتر بفهمم که چه عاقبتی در انتظارمه. خودم رو مقصر میدونستم. به دلایل بسیار زیادی. مهمترینش اینکه چرا کارهام رو تا زمانیکه به مرحله بحرانی نرسن تموم نمیکنم. اصلا هرچی سرم بیاد حقمه! هرچی استادم گفت درسته.
از پشت کامپیوتر بند شد و ورقه من رو روی سکو گذاشت
"اگه مهلت ارسال رو برات بیستم دسامبر بگذارم میرسی تمومش کنی و فرمها رو بفرستی؟"



