هادی ساعی قهرمان المپیک شد. از آنجا که تنها کانالی که مستقیم برنامه را روی اینترنت پخش میکرد، شبکه سوم بود (البته در جستجوی کوتاه مدت من) مجبور شدم از برنامه خیابانی مسابقه رو ببینم. اونقدر بردش و مدال طلاش شیرین بود که مزخرفات عجیب و غریب جواد خیابانی (که این روزها جدا تاریخ مصرفش گذشته) برخلاف همیشه عصبانیم نکرد. هادی، باخت 4-1 رو با برد 6-4 عوض کرد و نشون داد که توی برهوت ورزش ما، یک تک ستاره قابل اتکاست. هادی تنها ورزشکار ایرانیست که تونسته سه دوره مدال بگیره که دوتاش طلاست. و از لحاظ تعداد المپیکی که مدال گرفته شونه به شونه تختی ساییده... خوشحالم. خیلی خوشحالم.... پی نوشت اول:
پی نوشت دوم: دوستانی که بعد از این مسابقه پای تلویزیون شبکه سوم بودند حتما اون سرود طرب انگیز رو که موضوعش بالارفتن پرچم ایران بود شنیدند. به نظر شما مسخره تر از این می شد چنین اتفاقی رو جشن گرفت؟ من نمیدونم این بی سلیقگی مفرط (که نمود اصلیش انتخاب مجری برنامه بود) از کجا ناشی میشه؟ (گیر دادم نه؟)
جمعه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۷
شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۷
دختر زیبای سینمای ایران در فیلم body of lies همبازی لئوناردو دی کاپریوست. از من بپرسید، میگم گل شیفته یکی از زیباترین همبازی هاییه که لئوناردو تاحالا داشته D: این عکس رو از تریلر فیلم گرفتم:
خود تریلر رو هم که در دو صحنه ش گل شیفته هم حضور داره، می تونید اینجا ببینید.
دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۷
پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۷
شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۷
اول. یکی از خواص ده سوت و کور و مرده ای که من درش زندگی میکنم اینه که اگه آخر هفته ها ماشین نداشته باشی، هیچ جا نمیتونی بری و هیچ کاری نمی تونی بکنی. اونقدر سیستم حمل و نقل مسخره و فشل و بدرد نخوری اینجا هست که آخرش به این نتیجه میرسین که بمونین خونه و کتاب بخونین و یه کاری انجام بدین و از قید رفتن به هرجایی با این اتوبوس ها
بگذرین. خسته م از این شهر و خسته م از این مردگی. هرچند رفتن به تورنتو احتمالا از لحاظ بودجه ای تحت فشارم خواهد گذاشت، اما در اولین فرصت این کار رو خواهم کرد دوم. مصاحبه جالبی گوش دادم از دریا دادور با بی بی سی. نکات جالبی داشت این مصاحبه خصوصا اونجا که در مورد مادرش و فعالیتهای هنریش صحبت مبکنه و اینکه کنسرت داشته و حتی تا چند سال بعد از انقلاب هم صداش (مثلا در ) پخش میشد. این وسط نفهمیدم اون دوتا تلفن بیربطی که زده شد، برای چی بود. انگار خودشونم حس کردن که بهتره همون مصاحبه ادامه پیدا کنه و تلفنها دیگه وصل نشد! اما خود مصاحبه خیلی جالبه. خصوصا که نسبتا جدیده و در مورد آخرین کارهای دریا ازش سوال شده. اگه دوست داشتین میتونین اینجا بشنوین:
سوم. آخرین فیلم batman بشدت سینماهای آمریکای شمالی رو تسخیر کرده. هفته پیش با دوتا از دوستان متخصص در امور batman (!) رفتیم و فیلم رو دیدیم. در سالنی که باوجود گذشت بیش از یکهفته از اکران فیلم، پر بود! فکر میکنم در ژانر اکشن، فیلم بسیار خوبی بود. نمره بالایی هم که در سایت معتبر imdb.com گرفته (9.4 از ده) نشون میده که علاقه مندان این جور فیلمها رو راضی کرده کاملا. جالبه بدونین الان با این امتیاز در صدر فیلمهای این سایت هم هست. بازی فوق العاده Heath Ledger در نقش Joker از نقاط قوت این فیلمه، هنرپیشه جوان و موفقی که مدتی پیش در اثر استفاده نادرست از داروهاش فوت کرد. نقش اصلی رو هم Christian Bale بازی کرده که اخیرا دو فیلم خوب Prestige و 3:10 to Yuma رو ازش دیده بودیم.
Christian bale as Batman
جمعه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۷
تیرگان
منتظر بودم این دو هفته ببینم مطالبی که در مورد جشن تیرگان منتشر میشود، کدامیک کاملتر است و جامعتر، تا به کمک آن گزارشی بنویسم از جشن چهار روزه تیرگان در تورانتو (من یکروزش را نبودم). جشنی بود که بنظرم با همه کاستیهایش، تبلوری از خورشید فرهنگ و هنر ملتی بود که سالهاست زیر ابرهای تیره تنگ نظریها و جزم اندیشیها، از پرتو افشانی در موطن خویش محروم است.
راستی اگر این جشن، نه در ساحل Lake Ontario که در سواحل زیبای دریای مازندران برگزار میشد، چه اشکالی داشت. کدامیک از برنامه هایش محل ایراد بود؟ کنسرت محمد رضا لطفی؟ صدای مخملین دریا دادور؟ رقص سعید شنبه زاده یا رقص جوانان کرد؟ نمایشنامه آتیلا پسیانی یا بحثهای فرهنگی و ادبیش؟ با تمام وجود حسرت میخوردم از اینکه چنین برنامه ای امکان برگزاری در ایران را ندارد... تعدادی از گزارشهای مربوط به این جشن را اینجا ذکر میکنم و در فرصتی دیگر، گزارشی از حواشی جشن خواهم نوشت
گزارش رادیو زمانه (ء عزیز!!) از تیرگان را اینجا بخوانید تکه ای از فرهنگ و هنر ایران (گزارش شهروند) را اینجا بخوانید و همچنین اینجا
گزارش بی بی سی از جشن تیرگان را اینجا ببینید
" مرغ خوشخوان زمانه کوچ " را اینجا بشنوید
پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۷
یوسف شاهین و نوال سعداوی
گاهی تنهایی و زندگی در غربت، محاسنی هم دارد. یکی از کارهایی که من هرگز در زمان ایران بودنم نمیکردم، گوش دادن به رادیو بود. با اینکه همیشه اعتقاد داشتم کیفیت برنامه های رادیویی ما با برنامه های تلویزیونیمان قابل مقایسه نیست، اما اصلا امکان نداشت بصورت مرتب، مثلا شبها، بنشینم و به برنامه خاصی با کانال خاصی در رادیو گوش کنم. اینجا اما، انسی دارم با رادیو زمانه. بنظرم تقریبا هرروز میتوان یک برنامه قوی و جذاب و پر از آموختنی، در خلال دوساعت گوش دادن و شاید هم دل دادن به این رادیو، نام برد. یکی از برنامه هایی که این چند روز اخیر جذبم کرد، گزارشی بود که در مورد یوسف شاهین، فیلمساز بزرگ مصری ارائه شد. این فیلمساز هفته پیش و در سن هشتاد و دوسالگی درگذشت. بخش جذاب این گزارش، مصاحبه آزاده اسدی (که بنظر من بهترین مجری رادیوزمانه نیز هست) با دوست نزدیک یوسف شاهین، نوال سعداوی بود. پزشک کهنسال مصری و از فمینیستهای قدیمی. اگه امکانش رو دارین، این گزارش و این مصاحبه رو حتما گوش بدین!
یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۷
دریا دادور در به یادماندنی ترین شب تیرگان - بخش سوم
یکی دیگه از آهنگهایی که دیشب دریا خوند و من فراموش کردم در موردش بنویسم، آهنگی بود که دریا اولش توضیح داد که این آهنگ رو تاجایی که من میدونم فقط خیاط باشی خونده:
گفت در عشق من از جان گر توانی بگذری
آنگه بيا
گفتم به چشم گفتم به چشم
گفت در راه نخستين گر ز من رسواتری آنگه بيا
گفتنم به چشم گفتم به چشم
گفت اگر داری به وصل من اميدی بعد از اين
بايد از آنم کنی صرف نظر
گفتيم به چشم
گفت بايد نام مجنون زنده گردانی به عشق
در جهان بر پا کنی شوری دگر
گفتم به چشم گفتم به چشم گفتم به چشم
گفتم به چشم
گفتمش ای بی وفا جور جفا با ما چرا
با رقيبان مهربانی دشمنی با ما چرا
ای سيه چشمان مگر عاشق شدن باشد گناه
روز من کردی سيه با ديده روشن چرا
گفت گر مرا خواهی با آتش عشقم بسوز و گفتگو نکن
گه به شيدایی گه به رسوایی به جز من آرزو مکن
تا شود پنهان اين غم سوزان
شبم شود ستاره باران
جهان شود به کام ياران
گفت بايد نام مجنون زنده گردانی به عشق
در جهان بر پا کنی شوری دگر
گفتم به چشم گفتم به چشم گفتم به چشم
گفتم به چشم
گفتمش ای بی وفا جور جفا با ما چرا
با رقيبان مهربانی دشمنی با ما چرا
ای سيه چشمان مگر عاشق شدن باشد گناه
روز من کردی سيه با ديده روشن چرا
آه
گفت گر مرا خواهی با آتش عشقم بسوز و گفتگو نکن
گه به شيدایی گه به رسوایی به جز من آرزو مکن
تا شود پنهان اين غم سوزان
شبم شود ستاره باران
جهان شود به کام ياران
من بکمک دوربین دیجیتالم، بخشی از این آهنگ را ضبط کردم که برای مدت محدودی میتونید از اینجا داونلود کنید.
دریا دادور در به یادماندنی ترین شب تیرگان- ادامه ممنون از خواهرم هانا که توضیح داد که خواننده فرانسوی مورد اشاره دریا Edith Piaf فرانسویه که فیلم اسکاری La vie en rose با الهام از زندگی این خواننده ساخته شده. دریا همچنین از سیمین غانم یاد کرد و گفت خیلی دوستش داره و متاسفانه نتونسته علیرغم قرار قبلی در تیرگان حاضر بشه. بعد گفت یکی از آهنگهاش رو با rearrangement اجرا میکنم. و شروع کرد به خوندن "گل گلدون من..." با اجرایی کمی متفاوت از سیمین غانم اما روی همان ملودی و آهنگ. اجرای بسیار زیبایی بود و با تشویق طولانی حضار همراه بود. بعد دریا گفت که میدونه که مردم دوست داشتند این آهنگ رو باهاش همراهی کنند( چون اولش چند ثانیه ای این کار رو کردند) و بنابرین گفت که بخش آخرش رو باهم اجرا میکنیم. به پیانیستش هم گفت و بخش پایانی آهنگ رو اینبار با همراهی جمعیت دوباره اجرا کرد.
دریا اعضای گروهش رو هم در اواسط بخش دوم معرفی کرد و به حاضران قبلش اطمینان داد که این پایان برنامه نیست. از پیانیستش که گفت دوساله با هم کار میکنیم و خیلی نسبت به من صبوری کرده. از نوازنده گیتار (من وارد نیستم اما به سازی که دست این نوازنده بود میگفت Base و توضیح داد که اولین باریه که Base توی کنسرتش داشته) تشکر کرد و همچنین از سوزان، نوازنده فلوت، که گفت وقتی در آستانه یکی از کنسرتهاش نوازنده فلوتش رو از دست داده و ناامیدانه دنبال یه جایگزین میگشته پیداش کرده و تنها یکهفته واسه تمرین و هماهنگی وقت داشتند. . گفت که بعد از اون کنسرت دوساعت و نیمه روی زمین دراز کشیده بودیم و من به سوزان گفتم من واقعا تورو یک هفته س که میشناسم ؟؟ وقتی میخواست آخرین آهنگ رو اجرا کنه و گفت This is the last song، یکی از تو جمعیت داد زد you are kidding!! و در پایان آهنگ هم وقتی با تشکر از مردم صحنه رو ترک کرد، جمعیت اونقدر بی وقفه به تشویق ادامه دادند که دریا برگشت. با نوازنده پیانوش. و از مهندسین سن خواست که همه میکروفون ها رو خاموش کنند. و این بار بدون بلند گو و میکروفون و تنها با صدای خودش خوند. یک اُپرای فرانسوی بود. و صدای دریا تمام سالن رو پرکرده بود. کاش میفهمیدم چی میخوند... چند نکته جالب دیگه رو هم که به خاطرم میاد اینجا لیست میکنم -دریا در دو قسمت برنامه، با دولباس متفاوت روی صحنه اومد که اولی روشن و دومی سیاه بود - از گرفتن عکس و فیلم بشدت جلوگیری میشد. من تنها موفق شدم، بخشی از آهنگ "جینگه جان" رو ضبط کنم - از سراسر کانادا برای شرکت در تیرگان و خصوصا دیدن این برنامه اومده بودند. سمت راست من زوج جوانی بودند که از مونترال اومده بودند و سمت چپم دختر خانمی که از واترلو اومده بود - تعداد قابل توجهی از ایرانیان نسل دوم، که اغلب هم انگلیسی صحبت میکنند، در این برنامه شرکت کرده بودند. - دریا بسته به نوع آهنگ، در بعضی اجراها میکروفون رو روی پایه میگذاشت و در بعضی هم که آهنگ رو بازی میکرد (مثل آهنگی که وسطش دریا روی زمین نشست و لم داد!) میکروفون رو دستش میگرفت. - گاهی، حضار جوگیر، تصمیم میگرفتند که با آهنگهای شاد، بشکن بزنند! که خوشبختانه با تذکر بموقع کناریهاشون منصرف شدند! - آهنگ سرزمین من رو دریا فوق العاده زیبا اجرا کرد. در حین تشویقها یکی از حضار این آهنگ رو درخواست کرد که البته به نظر می رسید اجرای آهنگ از قبل هم جز برنامه بود
دریا دادور در به یادماندنی ترین شب تیرگان امشب دریا دادور در Harbor Front Center و در قالب برنامه تیرگان کنسرت داشت. کنسرت بسیار زیبایی که شبی به یادماندنی را در جشنواره چهار روزه تیرگان رقم زد. کنسرت با حدود نیم ساعت تاخیر و با حضور نوازنده پیانو آغاز شد. ناگهان صدای مخملین دریا با آهنگ "توپ قشنگم" در سالن پیچید در حالیکه خودش روی سن نبود. آهنگ که ادامه پیدا کرد، سایه دریا، از تاریکی کنج صحنه پدیدار شد که آرام آرام حین خواندن به سمت جلوی سن حرکت کرد. دریا آهنگ بعدی را هم بدنبال تشویقهای حاضران و بدون صحبت خواند که بر اساس اشعاری از ایرج میرزا بود. بعد از پایان این آهنگ دریا گفت که بخشی از این شعر یه انگلیسی هم ترجمه شده که من براتون میخونم! و بخش کوتاهی از همان اشعار را بزبان انگلیسی خواند.
و سپس ضمن خوشامد گویی به حاضران گفت، حالا که در خراسان هستیم، یک آهنگ خراسونی بخونم. آهنگ زیبای "ماه پیشانو" که با بازی پرعشوه دریا در نقش " ماه پیشانو " همراه بود. پس از اتمام این آهنگ و تشویق طولانی حاضران، دربا گفت "حالا که این آهنگ رو دوست دارین دوباره اجراش میکنم! و اینبار شما هم باید بخونین." و بعد گفت که ایده بهتری دارد و اینکه "جون جونم" اول را آقایون و "جون جونم" دوم را خانومها بخوانند. یکبار که آقابون و خانمهای سالن همراهی کردند، باز گفت که عقیده بهتری دارد و اینکه اینبار آقایون متمولی که خونه و ماشین و امکانات (برای ازدواج با ماه پیشانو!) دارند همراهی کنند که تقریبا هیچکس! همراهی نکرد! در آخرین اجرا هم قرار شد آقایونی که "private jet!" دارند بخونند که تقریبا همه خوندن! در نهایت هم دریا پیشنهاد کرد که همین امشب ماه پیشانو رو شوهر بدیم که بشه به ادامه کنسرت رسید! دریا یادی از استاد آشورپور کرد و آهنگ معروف و زیبای "جینگه جان" آشورپور رو به زیبایی هرچه تموم تر اجرا کرد. قبلش هم توضیح داد که دختران ایرانی بسیار دست نیافتنی هستند و بخشی از اشعار فولکلور مربوط به خواهش و تمنای پسران از دختران ایرانی است. که نمونه هاش هم یکی ماه پیشانو و یکی هم این آواز گیلکی جینگه جان. آهنگ زیبای دیگه ای که دریا در بخش اول اجرا کرد، ترانه "دوتا چشم سیاه داری" بود که من فقط بخشیش رو توی یکی از ویدئوهای یوتیوب شنیده بودم و همون دو سه بیتش هم خیلی جذبم کرده بود:
بخش دوم کنسرت هم پس از تنفسی نیم ساعته آغاز شد و نکات جالب توجهی داشت. دریا یادی از فریدون مشیری کرد و سپس شعر زیبای کوچه را با آهنگی که خود ساخته بود اجرا کرد که مورد توجه حاضران قرار گرفت. یادی از اخوان هم کرد گفت این آهنگ را تقدیم میکنم به نسل جوان ایران که قطعا باعث خواهند شد ایران در آینده جای بهتری باشد. و شعری از اخوان خواند که تا بحال نشنیده بودم.
الان دیگه نمیتونم چشمام رو باز نگه دارم! باید بخوابم و بقیه ش رو فردا بنویسم...
توپ قشنگم ،قشنگي و نازي
حالا من ميخوام برم به بازي
بازي چه خوبه با بچه هاي خوب
بازي ميكنيم با يه دونه توپ
دو تا چشم سیا داری
دو تا موی رها داری
تو اون چشمات چیا داری؟
بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیا داری
توی سینت صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبخت و
از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیا داری
به یک دم میکشی ما را
به یک دم زنده میسازی
رقابت با خدا داری!
دو تا چشم، دو تا چشم، دو تا چشم سیا داری
نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش ِ حقیری مثل ما داری
نیگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری!
دو تا چشم سیا داری
خبر داری خیر داری؟
خبر داری که این دنیا همش رنگه
همش خونه همش جنگه؟
نمیدونی نمیدونی
نمیدونی که گاهی زندگی ننگه؟
نمیبینی نمیبینی
نمیبینی که دست افشان و پاکوبان و خرسندم؟
نمیبینی که میخندم
نمیبینی دلم تنگه؟
تو این دریای چشمای سیا رو پس چرا داری؟
دو تا چشم، دو تا چشم، دو تا چشم سیا داری
دو تا موی رها داری
این آهنگ هم با تشویق طولانی مردم همراه شد طوریکه دریا تهدید(!) کرد اگر باز هم دست بزنید، دوباره میخونمش! دریا از دلکش یاد کرد و گفت که یکبار که آهنگ یک خواننده فرانسوی به نام (پیاف؟؟) رو گوش میکرده یاد دلکش افتاده و احساس کرده چقدر این آهنگ به یکی از آهنگهای دلکش شبیهه. و گفت که این دوزن از یک نسل هستند و گذشته مشابهی داشتند. و بعد ترکیبی از این دو آهنگ فارسی و فرانسوی رو به زیبایی اجرا کرد.
جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷
خسرو شکیبایی رفت
حیف...
پی نوشت اول: شش صبح خبر رو خوندم و شوکه شدم. دارا پرسیده بود. خودمم خوندم. سکته قلبی، شصت و چهارساله. خیلی غصه م گرفت. انگار یه جورایی هنوز برای دیدن هنرش و بازیهای پر احساسش عطش دارم. برای تیپها و شخصیتهای متفاوتی که عالی بازی میکرد. برای رضای عاشقِ عاطفه و برای هامونِ عاشق مهشید و برای رضای عارف و مرادِ پری... روحش شاد و یادش گرامی پی نوشت دوم: خبر بی بی سی فارسی
سهشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۷
Britain's Got Talent
مطلبی ناتمامی نوشته بودم در مورد کنفرانسی که تمام هفته قبلم را به خود اختصاص داده بود. قبل از پایان آن مطلب، ویدئوهایی دیدم از رقابتهای امسال (2008) Britain's got talent. در این رقابتها هرسال استعدادهای ناب و بیمانندی معرفی میشوند (مانند Connie Talbot، دختر شش ساله ای که سال قبل همه را با صدای آسمانیش مسحور کرده بود). امسال یکی از این استعدادها، پسر سیزده ساله ای بود با نام Andrew Johnson با صدایی آسمانی. اجرای او را در مرحله نیمه نهایی این مسابقات ببینید. آهنگ : If I saw you in heaven
اثر: Eric Clapton
اندرو البته علیرغم اجراهای زیبایش، سوم شد. جایزه اول را پسر چهارده ساله ای تصاحب کرد که بنظر من بخشی از برنده شدنش را مدیون شخصیت مصمم و روحیه بالایش (در مقابل اعتماد به نفسِ در ابتدا کمِ اندرو) بود. Goerge Sampson که سال قبل هم در این مسابقات شرکت کرده بود و بقول خودش امسال بزرگتر و بهتر شده بود. اجرای زیبایش را در نیمه نهایی ببینید.
تنها نکته ای که در مورد این ویدئو باید ذکر کنم اینکه فیلمبرداری از یک رقص، با فیلمبرداری از یک خواننده متفاوت است. تمامی حرکات یک رقاص، در مجموع اجرای او را تشکیل میدهند و حرکتهای نمایشی دوربین و نشان دادن صحنه های دیگری جز صحنه رقص، مانند قطع گاه گاه صدا هنگام خواندن خواننده است و به همان اندازه آزار دهنده...
یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۷
اول. ساعت ده شب. دانشگاه و من. شاید تنها باشم در کل این ساختمانهای بلند و کوتاه. مشغول کاری هستم و همزمان، برنامه رادیوزمانه شنبه، پانزده تیر را گوش میکنم. گزارش دومش اشکم را در می آورد. دستم شل می شود و دل می سپارم به بقیه گزارش. بیش از پیش ممنون تکنولوژی ای هستم که با استفاده از آن، دوری فیزیکی از خاک و میهنم را تا حدی جبران میکنم. دوم. همه حرف من در مطلب قبلی این بود که با رفتاری که بسیاری از اهالی ذکور در ایران با زنان اطرافشان دارند، چه با دخترشان، چه با همسرشان، چه با مادر و خواهرشان، بهتر است بساط پرتظاهر برگزاری روز زن جمع شود. ریشه عمیق رفتار تبعیض آمیز با زنان در فرهنگ ما، یا شاید بهتر بگویم در رفتار ما، پایه همه قوانین ناعادلانه موجود است. بحای (یا همزمان با) تلاش برای از یاد نبردن روزی بنام روز زن، که در آن با تبریکی یا هدیه ای میخواهیم لبخندی بر لبان زنانی که عزیزشان میداریم بنشانیم، به رفتار روزانه خود دقت کنیم. به قضاوتهایمان و رفتارهایمان و جایگاهی که برای بانوانی که نقشی در زندگیمان دارند دقت کنیم. آنان را با احترام و مهری که شایسته نقش بیمانندشان در زندگیهایمان است ارج بنهیم و این ارج و احترام و قدرشناسی را محدود و منوط به روز زن و روز مادر و روز تولد و ... ندانیم. سوم.
...
شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۷
روز زن
مراسم تقدیر از زنان و مادران در
روز زن و روز مادر، در کشور عزیزمون به بهترین نحوی برگزار شد. راستش داشتم فکر
میکردم که چرا ما روز مرد نداریم و چرا زن بودن خود به خود مشخصه ایه که باید روزی
براش در نظر گرفته بشه در کشور ما و این امر در مورد مردان صادق نیست. بنظر من
همین امر نشونه تبعیض و نابرابریه و راستش رو بخواین، اگه
یه کم به اطرافمون نگاه کنیم، می بینم که تبعیضهای زیادی به نفع زنان و علیه مردان
در جریانه و ما مردا در اوج مظلومیت، داریم نهضت برابری طلبانه زنان رو نظاره
میکنیم و گاهیم ژست موافقتی میگیریم و حواسمون نیست که هیچ حرکت ماسکولیستی (در
برابر فمینیستی) وجود نداره که از حقوق مردان در مقابل زنان دفاع کنه ...
من بسیار بسیار خوشحالم که در کشور من، اینقدر به زنان و مادران اهمیت داده میشه و
در روز زن و مادر، جشنهای قشنگی برگزار میشه و همیشه زنان و مادران ما شان بالایی
داشتن و مورد احترام فوق العاده بودن. امیدوارم، در مقابل، زنان هم قدر مردان عزیز
ایرانی رو که اینهمه بهشون احترام میگذارن و براشون روز گرامیداشت تعیین کردن و
براشون هدیه میخرن و قدردانی میکنن ازشون، بدونن و راضی و شاکر باشند. برای اون
خانومهای اقلیتی که در ممکنه با حرفهای من مخالف باشند چند نمونه تماما واقعی میارم
که دیگه حجت رو تمام کرده باشم.
اپیزود اول. حس سمپاتی، همکاری و گذشت در مرد ایرانی
آقا در اداره: خانوم ، این فایل چرا اینقدر بهم ریخته س؟
خانم همکار: من سعی کردم اما از این بهتر نشد. میخواین یه کم بهترش کنم؟
آقا : ایرادی نداره، نگران نباشید (نیش باز تا بناگوش!)
من الان براتون مرتبش میکنم. بسپارینش به من!
آقا در خانه: خانوم این میز من چرا بهم ریخته؟ کاغذام کو؟ نکنه دور ریختیشون. (با
فریاد و رگهای بیرون زده)
خانمِ خونه: میز تو که ازش کاغذ میریخت. من کاغذ ها رو مرتب کردم گذاشتم توی
کتابخونه. دو دسته بود، لاشون یه خودکار گذاشتم که قاطی نشه
آفا (در حالیکه عصبانی شدن ناگهانیش بشدت بیمورد بوده و کنف شده) : من چند بار گفتم
به این میز من دست نزن من نخوام شما اینجا رو مرتب کنی باید چیکار کنم (باز هم با
فریاد و ...)
اپیزد دوم. قضاوت منصفانه مرد ایرانی
دختر: چقدر وضع بد شده. آدم نمیتونه دو دقیقه منتظر تاکسی بمونه تو خیابون. امروز
داشتم میومدم پیشت سر خیابونمون بیست تا ماشین برام نگه داشتند.
پسر (با رگ غیرت احتمالا بیرون زده) : تو اگه رفتارت درست باشه هیچکی برات بوق
نمیزنه
دختر ( مبهوت و رنجیده) : ......
اپیزد سوم. ایضا قضاوت منصفانه مرد ایرانی
بعد از مهمونی خانوادگی، این هفته
شوهر : چرا وقتی خداحافظی میکردیم امشب، به فلانی اونجوری لبخند زدی؟
زن: چجوری؟ خوب شوهر دخترخاله توئه. من محترمانه ازش خداحافظی کردم.
مرد (با عصبانیت و صدای بلند) : من از این آدم خوشم نمیاد!! اصلا نمیخوام بهش نگاه
کنی !!
زن : ؟؟؟؟؟
بعد از مهمونی خانوادگی، اون هفته
زن (با شوخی) : عزیزم، خواهرت میگفت، شوهرت رو بچسپ این خواهر شوهر من خیلی خوشگله
ها!! منم نگا کردم دیدم کلی گرم گرفتین!
مرد (با تهدید) : من از این حساسیت ها بدم میادها! من همیشه با همه راحت بودم. خودم
بلدم حریم ها رو حفظ کنم. تو نمیخواد نگرانمن باشی، مراقب خودت باش!
زن (شوکه و آزرده) : ؟؟؟؟
اپیزد چهارم. رفتار پرمهر با همسر، حمایت بیدریغ از دختر
دختر (با گریه) : بابا توروخدا از من حمایت کن بذا از این آدم جدا بشم. بخدا دیوونه
س. بخدا آخرش یه بلایی سرم میاره
پدر : غلط کرده. پدرش رو در میارم. چیکار کرده؟
دختر : امروز عصبانی شد سر صبحونه چایش رو پرت کرد سمت من. شونه و گردنم سوخته. من
دیگه پیش این نمیمونم. تورو خدا بابا کمکم کم جدا شم.
پدر: خوب عصبی شده دخترم. ببین چی بهش گفتی که بیچاره رو اینقدر عصبی کردی. اونم
نمیدونسته که چای داغه. آدم بخاطر این چیزا که جدا نمیشه!!!
اپیزود پنجم. برابری آری ، تبعیض نه!
شب ساعت 11، همسر منتظر آقا : عزیزم سلام. خسته نباشی. هرچی
زنگ زدم به موبایلت جواب ندادی. شام
نخوردم که با هم بخوریم. بِکِشَم؟
آقا: ای بابا! میخوردی. من شام خوردم. موبایلم آنتن نداده لابد! کی
زنگ زدی؟
همسر: اِ؟ خوب باشه. حالا کجا بودی؟ یه خبری، چیزی؟ نگران شدم.
آقا: بیخود! ساعت یازده س تازه. من که مرغ نیستم. اینقدر شبا ساعت هشت خونه بودم بد
عادت شدی. سوال و جواب میکنی؟ استنطاق میکنی؟
همسر : نه ...........
هفته بعد، ساعت 5 آقا منتظر همسر
آقا: خانوم کجایی؟ هیچوقت خونه نیستی. اصلا خبر داری این خونه زندگی چجوری میچرخه؟
کجا بودی؟ من امروز زود اومدم ببینم تو اصلا هستی رو سر این خونه زندگی؟
همسر: من نمیدونستم تو امروز زود میای. عصر تو خونه دلم تنگ بود، یه سر به خواهرم
زدم. زودم برگشتم که شام برات دست کنم. من هرروز از ساعت دو خونه م . تو شبا
میای
آقا: همینه دیگه. تو دلت به این خونه زندگی خوش نیست. اینجا دلت میگیره باید بری
خونه خواهرت دلت واشه. کاش میدونستم خونه اونا چی داره که خونه ما نداره!
اپیزود آخر:
پسر : پدر عزیز. من این دختر رو دوست دارم. میخوام باهاش ازدواج کنم.
پدر: این همون دختره س که یه ساله شبا تا دیروقت صحبت میکنین؟
پسر (کمی خوشحال) : آره بابا ، همونه ، نمیدونی چه دختر خوبیه...
پدر: دختری که شبا تا دیروقت با پسر غریبه صحبت کنه، مشکل داره. دختر سالمی نیست.
اصلا فکرش رو هم نکن.
پسر ( متعجب) : بابا با من صحبت میکرده. من هم تا دیروقت باهاش حرف میزدم. پس من هم
مشکل دارم
پدر (عصبانی) : مزخرف نگو. تو پسری، فرق میکنه . اگه دختر بودی نمیذاشتم ازین غلطا
بکنی!
دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۷
به همین سادگی!
امروز ساعت 11 از خواب بیدار شدم. دوروز تعطیله و خوابهای عقب افتاده(!) هم مثل کارهای عقب افتاده، میمونند واسه این دوروز. قرار بود با دیروز با دو دوست خوب ایرونیم بریم نیاگارا و صفایی بکنیم، اما آب و هوای بارونی مانع شد و موندیم. امروز در اولین اقدام، حدود دو کیلو ران مرغی رو که دیروز خریدم باید تمیز و بسته بندی میکردم و میذاشتم توی فریزر. از اونجایی که اصلا عادت ندارم توی آشپزخونه کار کنم، اومدم و از مجله "شهرما" (یکی از مجلات ایرانی جاپ تورانتو) چند برگ وسطش رو کندم و پهن کردم روی تخت.یه سینی هم آوردم و بسته گوشت رو هم گذاشتم روی کیسه خودش و بکمک نرم افزار عزیز sopcas بازی اول امروز رو هم که تازه شروع شده بود، راه انداختم و کار مطبوع پاک کردن مرغ و جدا کردن چربیها و پوستش رو با فوتبال همراه کردم.
یادم رفت اولش بگم که دوروزه مهمون عزیزی داریم که تا دوهفته دیگه هم اینجا میمونه. این دختر خانوم خوش تبپ و شب زنده دار اسمش Kally هستش و گربهء مادرِ هم خونه ایمه ( Chris ). مادر کریس داره اسباب کشی میکنه و گربه عزیزش رو سپرده به پسرش که دو هفته مراقبش باشه. کریس هم که آتش نشانه و شیفتهای 24 ساعته کار میکنه، عملا خونه نیست و خصوصا در این آخر هفته، من افتخار پذیرایی از Kally رو داشتم. خلاصه. مشغول مرغها بودم که خانوم، کله ش رو اونقدر به در فشار داد که در باز شد و تشریف آوردند تو. من با اینکه به نسبت اوایل اومدنم به کانادا، خیلی احساس بهتری به حیوانات خانگی دارم، از اونجاییکه دیده بودم که چه پرز و مویی ازش میریزه، سعی میکردم نذارم بیاد اینجا...
خلاصه، وقتی دیدم با پررویی وارد شد، با توجه به اینکه اونهمه گوشت و پوست مرغ دم دستم بود کمی هول کردم. اما این خانوم متشخص، اومد یه دوری توی اتاق زد و نگاهی انداخت و انگار چیزی جلب توجهش رو نکرده باشه، رفت بیرون، قبل از اینکه من بخوام واسه بیرون کردنش تمهیدی بیاندیشم. در شرایط عادی، من دوست داشتم همه این ضایعات (!) مرغ رو ببرم تو حیاط و بدم یه گربه تپل بخوره. اما اینجا همه صاحبان حیوانات خانگی، بسیار حساس هستند که Pet عزیز، جز غذای مخصوص و فرآوری شده چیزی نوش جان نکنه. بگذریم. کارم که تموم شد گوشتها رو بردم توی فریزر گذاشتم و قبل از دورریختن چربیها، تصمیم گرفتم، این گربه تنها مونده رو کمی شاد کنم. یه تیکه کوچیک پوست مرغ بردم و گذاشتم گوشه ظرف غذاش. کمی نگران بودم که مبادا از شوق این غذای لذیذ، ظرف غذاش رو واژگون کنه، اما بعد از اینکه بوش کرد، چنان با بی محلی از کنارش رد شد و رفت که حسابی بهم برخورد. پیش خودم گفتم نالایق! از همین اجق وجقهای رنگی رنگی بخور که برات میخرن!!
چاقو و سینی رو که شستم، قابلمه های فسقلی برنج و خورشتی رو که دیروز واسه شام درست کرده بودم گذاشتم رو گاز که گرم بشه و بر گشتم به اتاق. باید دستی به سر رو روی اتاقم میکشیدم. صدای کامپیوتر رو کمی بلند کردم و مشغول جمع و جور کردن شدم. یکم از حواسمم به فوتبال بود و به دوستی که میخواستم باهاش صحبت کنم و هنوز نیومده بود. با مادر و پدرمم چند روزی بود صحبت نکرده بودم. وای خدا چقدر کار داشتم باید حوله ها و ملحفه ها و روبالشی هام رو هم میشستم. نهار رو کشیدم و باز اومدم نشستم پای کامپیوترم. برنامه مثلث شیشه ای اکبر زنجانپور رو که از دوسه شب پیش مونده بود و ندیده بودمش، گذاشتم واسه سانس نهار!!
بعد از ظهرم بیشتر به صحبت با خانواده گذشت و با دوستی که این روزها بخشی بزرگی (و در آینده شاید بیشتر از بخش بزرگی!) از تنهاییم رو باهاش پر میکنم. وقتی که ظرفهای ناهار رو همراه با دو سه لیوانِ چای و آبمیوه مونده از دیشب بردم آشپزخونه، این گربه که انگار پشت در من نشسته بود، دنبالم راه افتاد و من هم که هنوز بی محلیش رو به محبتی که بهش کردم، فراموش نکرده بودم، زیاد محلش نذاشتم و رفتم پای ظرفشویی. انگار فهمیده باشه که قهرم، به جای اینکه بیاد مثل همبشه کنار پای من ولو بشه، رفت و روی صندلی آشپزخونه نشست و به من خیره شد. حرصم میگیره وقتی همخونه ایهای محترم، یه طرف سینک رو اشغال میکنن با ظرفهای نشسته شون و با اعتماد به نفس بشقاب بعدی رو میذارن این طرف سینک! من هم هربار همه رو میریزم یه طرف و سینک رو تمیز میکنم و ظرفهای خودم رو میچینم و شروع میکنم. ظرفها رو که شستم دیدم گاز رو هم باید یه دستی بکشم. گاز تمیز شدو کتری رو گذاشتم رو گاز و زیرش رو تا آخر زیاد کردم و برگشتم به درآوردن رو بالشی ها و ملحفه ها. باز تا زیرزمین و اتاق Laundry اسکورت شدم و باز محلش نذاشتم. مایع لباسشوییم هم کفاف یه بار دیگه رو بیشتر نمیده. اومدم بالا و دنبال لیست خریدم گشتم که هردفعه یه جاس. مایع لباسشویی رو نوشتم و صابون هم یادم اومد. باید اتاقم رو جارو میکشیدم. از وقتی دوچرخه م رو میذارم زیرپله، بچه ها جارو برقی رو جای دیگه گذاشتن که من پیداش نمیکنم. اومدم بالا و یه سرکی هم توی اتاق کریس کشیدم که نبودش. حدود یکساعت بعد کریس پیداش شد. از یه شیفت 24 ساعته کاری برگشته بود و تقریبا خواب بود. گفت یه دوش میگیرم و میخوابم. گفتم پس تا نخوابیدی، جاروبرقی رو بده من که سروصداهام رو قبل از اینکه بخوابی انجام بدم. واسه شام، یه کم کته گذاشتم و یه تیکه از مرغهای تازه رو گذاشتم بپزه. ماستم هم تموم شده. شیرمم آخرشه! ای بابا! باز این لیست خرید نیستش...
جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۷
فیروزخان! امشب حدود یکساعت پای مثلث شیشه ای خندیدم. مهمان امشب مربی خوش صحبت و طناز فوتبال ایران، فیروز کریمی بود. فیروز کریمی که در طول لیگ، با برداشت طنز از وقایع بازی و نوع گفتارش شهره بود، امشب در مثلث شیشه ای با زمان و تریبونی که در اختیار داشت، خاطرات بسیار جالبی از اتفاقات فوتبال کشورمون گفت. از ورود گله گوسفند به زمین در خرم آباد گرفته، تا کشتی ده دقیقه ای بازیکن استقلال اهواز با یار دوازدهم(!) تیم حریف وخفه کردن بازیکنان استقلال بعد از کارگر نشدن سایر تنبیهات... اگر امکانش رو دارید، این برنامه رو ببینید. بخشی از مصاحبه های فیروزخان رو هم اینجا ببینید:
پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۷
نمیدونی
نمیدونی، نمیدونی
وقتی چشمات پر خوابه،
به چه رنگه، به چه حاله
مثل یک جام شرابه
نمیدونی، نمیدونی
چه عمیقه، چه سخنگو
مثل اشعار مسیحایی حافظ
یه کتابه یه کتابه
مثل یک جام شرابه
نمیدونی، نمیدونی
که چه رنگه، چه قشنگه
رنگ آفتاب بهاره
مثل یک جام بلوره
شایدم چشمهی نوره
مثل یک جام شرابه
نمیدونی که دل من
توی اون چشمای شوخت
روی اون برکهی آروم
یه حبابه یه حبابه
مثل یک جام شرابه
نمیدونی و به جز من
دگری هم نمیدونه
که یه دنیا توی اون چشم سیاهه
هرکی گفته، هرکی میگه
همه حرفه تو رو میخواد بفریبه
جز دل من که پر از عشق و جنونه
حرف اون چشم سیاهو
دل دیگه نمیدونه
چشم دیگه نمیخونه
نمیدونی، نمیدونی
وقتی چشمات پر خوابه
به چه رنگه، به چه حاله
مثل یک جام شرابه
شعر: هما میرافشار
ه. ا. سایه هوشنگ ابتهاج متخلص به سایه، از شاعران بزرگ معاصر ایران زمین است. او در ۲۹ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. ابتهاج سرپرست برنامه گلها در رادیوی ایران پس از کناره گیری داوود پیرنیا، و همچنین پایهگذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود. او بعدها از بنیان گذاران موسسه فرهنگی چاووش بود و بسیاری از اشعارش در مجموعه آلبومهای چاووش، توسط محمدرضا شجریان، به زیباترین شکل، اجرا گردید. یکی از زیباترین این شعرها، غزلی است که با آواز بیاد ماندنی شجریان، در یکی از آلبومهای چاووش (ایران ای سرای امید) جاودانه گشته است:
زمانه قرعه ی نو می زند به نام شما
خوشا شما که جهان می رود به کام شما
در این هوا چه نفس ها پر آتش است و خوش است
که بوی عود دل ماست در مشام شما
تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید
کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
فروغ گهری از گنج خانه ی دل ماست
چراغ صبح که بر می دمد ز بام شما
زمان به دست شما می دهد زمام مراد
از آن که هست به دست خرد زمام شما
ز صدق آینه کردار صبح خیزان بود
که نقش طلعت خورشید یافت شام شما
همای اوج سعادت که می گریخت ز خاک
شد از امان زمین دانه چین دام شما
به زیر ران طرب زین کنید اسب مراد
که چون سمند زمین شد ستاره رام شما
به شعر «سایه» در آن بزمگاه آزادی
طرب کنید که پر نوش باد جام شما
و یک شعر زیبای دیگر از سایه:
نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تــا اشــارات نــظـر نامه رسان من و توست
گـوش كن با لـب خـامـوش سخن ميـگويـم
پـاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگـاري شـد و كـس مـرد ره عـشق نـديـد
حالــيـا چـشم جهـاني نـگـران من و توست
گــر چـه در خلــوت راز دل مـا كـس نـرسيـد
هـمه جـا زمـزمهء عشق نهان من و توست
ايـن همـه قـصه فــردوس و تمنـاي بـهـشت
گـفتـگـويي و خـيالي ز جهـان من و توست
نـقش ما گـو ننـگارند بــه ديــبــاچـه عــقــل
هر كجا نامه عشق است نشان من و توست
سايـه ز آتـشكـده مــاسـت فــروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن كه به جان من و توست
جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷
هوا بس ناجوانمردانه... دمای هوا که تا دیروز حدود 20 تا 25 درجه بود، امروز با جهشی غیر قابل باور به 35 درجه رسید. رطوبت پنجاه درصد هم مزید بر علت شد و امروز کاملا غیر قابل تحمل بود. از مراسم فارغ التحصیلی تعدادی از دوستان خوبم که برگشتم، بشدت کلافه بودم. امروز هم برای شرکت در این مراسم لباس رسمی پوشیده بودم. تا محل مراسم رو ترک نکرده بودم، حالم خوب بود اما بیرون بشدت گرم بود. از امروز پوشش مردمان اینجا به حداقل ممکن نزول پیدا کرده! چاره ای هم نیست جدا...
پنجشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۷
تو را نگاه میکنم...
تورا نگاه ميكنم كه خفتهاي كنار من تورا نگاه ميكنم كه ديدني ترين تويي من از تو حرف ميزنم شب عاشقانه ميشود كاش به شهر خوب تو مرا هميشه راه بود مرا ببر به خواب خود كه خستهام از همه كس من از تو حرف ميزنم شب عاشقانه ميشود
پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من
و از تو حرف ميزنم كه گفتني ترين تويي
تو را ادامه ميدهم ، همين ترانه ميشود
راه به تو رسيدنم ، همين پل نگاه بود
كه خواب و بيداري من هر دو شكنجه بود و بس
تو را ادامه ميدهم ، همين ترانه ميشود...
شعر از: اردلان سرافراز


