پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۷

یوسف شاهین و نوال سعداوی

گاهی تنهایی و زندگی در غربت، محاسنی هم دارد. یکی از کارهایی که من هرگز در زمان ایران بودنم نمیکردم، گوش دادن به رادیو بود. با اینکه همیشه اعتقاد داشتم کیفیت برنامه های رادیویی ما با برنامه های تلویزیونیمان قابل مقایسه نیست، اما اصلا امکان نداشت بصورت مرتب، مثلا شبها، بنشینم و به برنامه خاصی با کانال خاصی در رادیو گوش کنم.

اینجا اما، انسی دارم با رادیو زمانه. بنظرم تقریبا هرروز میتوان یک برنامه قوی و جذاب و پر از آموختنی، در خلال دوساعت گوش دادن و شاید هم دل دادن به این رادیو، نام برد. یکی از برنامه هایی که این چند روز اخیر جذبم کرد، گزارشی بود که در مورد یوسف شاهین، فیلمساز بزرگ مصری ارائه شد. این فیلمساز هفته پیش و در سن هشتاد و دوسالگی درگذشت. بخش جذاب این گزارش، مصاحبه آزاده اسدی (که بنظر من بهترین مجری رادیوزمانه نیز هست) با دوست نزدیک یوسف شاهین، نوال سعداوی بود. پزشک کهنسال مصری و از فمینیست‌های قدیمی. اگه امکانش رو دارین، این گزارش و این مصاحبه رو حتما گوش بدین!

یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۷

دریا دادور در به یادماندنی ترین شب تیرگان - بخش سوم

یکی دیگه از آهنگهایی که دیشب دریا خوند و من فراموش کردم در موردش بنویسم، آهنگی بود که دریا اولش توضیح داد که این آهنگ رو تاجایی که من میدونم فقط خیاط باشی خونده:
گفت در عشق من از جان گر توانی بگذری
آنگه بيا
گفتم به چشم گفتم به چشم
گفت در راه نخستين گر ز من رسواتری آنگه بيا
گفتنم به چشم گفتم به چشم
گفت اگر داری به وصل من اميدی بعد از اين
بايد از آنم کنی صرف نظر
گفتيم به چشم

گفت بايد نام مجنون زنده گردانی به عشق
در جهان بر پا کنی شوری دگر
گفتم به چشم گفتم به چشم گفتم به چشم
گفتم به چشم
گفتمش ای بی وفا جور جفا با ما چرا
با رقيبان مهربانی دشمنی با ما چرا
ای سيه چشمان مگر عاشق شدن باشد گناه
روز من کردی سيه با ديده روشن چرا

گفت گر مرا خواهی با آتش عشقم بسوز و گفتگو نکن
گه به شيدایی گه به رسوایی به جز من آرزو مکن
تا شود پنهان اين غم سوزان
شبم شود ستاره باران
جهان شود به کام ياران

گفت بايد نام مجنون زنده گردانی به عشق
در جهان بر پا کنی شوری دگر
گفتم به چشم گفتم به چشم گفتم به چشم
گفتم به چشم
گفتمش ای بی وفا جور جفا با ما چرا
با رقيبان مهربانی دشمنی با ما چرا
ای سيه چشمان مگر عاشق شدن باشد گناه
روز من کردی سيه با ديده روشن چرا
آه
گفت گر مرا خواهی با آتش عشقم بسوز و گفتگو نکن
گه به شيدایی گه به رسوایی به جز من آرزو مکن
تا شود پنهان اين غم سوزان
شبم شود ستاره باران
جهان شود به کام ياران


من بکمک دوربین دیجیتالم، بخشی از این آهنگ را ضبط کردم که برای مدت محدودی میتونید از اینجا داونلود کنید.

دریا دادور در به یادماندنی ترین شب تیرگان- ادامه

ممنون از خواهرم هانا که توضیح داد که خواننده فرانسوی مورد اشاره دریا Edith Piaf فرانسویه که فیلم اسکاری La vie en rose با الهام از زندگی این خواننده ساخته شده.

دریا همچنین از سیمین غانم یاد کرد و گفت خیلی دوستش داره و متاسفانه نتونسته علیرغم قرار قبلی در تیرگان حاضر بشه. بعد گفت یکی از آهنگهاش رو با rearrangement اجرا میکنم. و شروع کرد به خوندن "گل گلدون من..." با اجرایی کمی متفاوت از سیمین غانم اما روی همان ملودی و آهنگ. اجرای بسیار زیبایی بود و با تشویق طولانی حضار همراه بود. بعد دریا گفت که میدونه که مردم دوست داشتند این آهنگ رو باهاش همراهی کنند( چون اولش چند ثانیه ای این کار رو کردند) و بنابرین گفت که بخش آخرش رو باهم اجرا میکنیم. به پیانیستش هم گفت و بخش پایانی آهنگ رو اینبار با همراهی جمعیت دوباره اجرا کرد.

دریا اعضای گروهش رو هم در اواسط بخش دوم معرفی کرد و به حاضران قبلش اطمینان داد که این پایان برنامه نیست. از پیانیستش که گفت دوساله با هم کار میکنیم و خیلی نسبت به من صبوری کرده. از نوازنده گیتار (من وارد نیستم اما به سازی که دست این نوازنده بود میگفت Base و توضیح داد که اولین باریه که Base توی کنسرتش داشته) تشکر کرد و همچنین از سوزان، نوازنده فلوت، که گفت وقتی در آستانه یکی از کنسرتهاش نوازنده فلوتش رو از دست داده و ناامیدانه دنبال یه جایگزین میگشته پیداش کرده و تنها یکهفته واسه تمرین و هماهنگی وقت داشتند. . گفت که بعد از اون کنسرت دوساعت و نیمه روی زمین دراز کشیده بودیم و من به سوزان گفتم من واقعا تورو یک هفته س که میشناسم ؟؟

وقتی میخواست آخرین آهنگ رو اجرا کنه و گفت This is the last song، یکی از تو جمعیت داد زد you are kidding!! و در پایان آهنگ هم وقتی با تشکر از مردم صحنه رو ترک کرد، جمعیت اونقدر بی وقفه به تشویق ادامه دادند که دریا برگشت. با نوازنده پیانوش. و از مهندسین سن خواست که همه میکروفون ها رو خاموش کنند. و این بار بدون بلند گو و میکروفون و تنها با صدای خودش خوند. یک اُپرای فرانسوی بود. و صدای دریا تمام سالن رو پرکرده بود. کاش میفهمیدم چی میخوند...

چند نکته جالب دیگه رو هم که به خاطرم میاد اینجا لیست میکنم

-دریا در دو قسمت برنامه، با دولباس متفاوت روی صحنه اومد که اولی روشن و دومی سیاه بود

- از گرفتن عکس و فیلم بشدت جلوگیری میشد. من تنها موفق شدم، بخشی از آهنگ "جینگه جان" رو ضبط کنم

- از سراسر کانادا برای شرکت در تیرگان و خصوصا دیدن این برنامه اومده بودند. سمت راست من زوج جوانی بودند که از مونترال اومده بودند و سمت چپم دختر خانمی که از واترلو اومده بود

- تعداد قابل توجهی از ایرانیان نسل دوم، که اغلب هم انگلیسی صحبت میکنند، در این برنامه شرکت کرده بودند.

- دریا بسته به نوع آهنگ، در بعضی اجراها میکروفون رو روی پایه میگذاشت و در بعضی هم که آهنگ رو بازی میکرد (مثل آهنگی که وسطش دریا روی زمین نشست و لم داد!) میکروفون رو دستش میگرفت.

- گاهی، حضار جوگیر، تصمیم میگرفتند که با آهنگهای شاد، بشکن بزنند! که خوشبختانه با تذکر بموقع کناریهاشون منصرف شدند!

- آهنگ سرزمین من رو دریا فوق العاده زیبا اجرا کرد. در حین تشویقها یکی از حضار این آهنگ رو درخواست کرد که البته به نظر می رسید اجرای آهنگ از قبل هم جز برنامه بود

دریا دادور در به یادماندنی ترین شب تیرگان

امشب دریا دادور در Harbor Front Center و در قالب برنامه تیرگان کنسرت داشت. کنسرت بسیار زیبایی که شبی به یادماندنی را در جشنواره چهار روزه تیرگان رقم زد.

کنسرت با حدود نیم ساعت تاخیر و با حضور نوازنده پیانو آغاز شد. ناگهان صدای مخملین دریا با آهنگ "توپ قشنگم" در سالن پیچید در حالیکه خودش روی سن نبود. آهنگ که ادامه پیدا کرد، سایه دریا، از تاریکی کنج صحنه پدیدار شد که آرام آرام حین خواندن به سمت جلوی سن حرکت کرد.


توپ قشنگم ،قشنگي و نازي
حالا من ميخوام برم به بازي
بازي چه خوبه با بچه هاي خوب
بازي ميكنيم با يه دونه توپ

دریا آهنگ بعدی را هم بدنبال تشویقهای حاضران و بدون صحبت خواند که بر اساس اشعاری از ایرج میرزا بود. بعد از پایان این آهنگ دریا گفت که بخشی از این شعر یه انگلیسی هم ترجمه شده که من براتون میخونم! و بخش کوتاهی از همان اشعار را بزبان انگلیسی خواند.

و سپس ضمن خوشامد گویی به حاضران گفت، حالا که در خراسان هستیم، یک آهنگ خراسونی بخونم. آهنگ زیبای "ماه پیشانو" که با بازی پرعشوه دریا در نقش " ماه پیشانو " همراه بود. پس از اتمام این آهنگ و تشویق طولانی حاضران، دربا گفت "حالا که این آهنگ رو دوست دارین دوباره اجراش میکنم! و اینبار شما هم باید بخونین." و بعد گفت که ایده بهتری دارد و اینکه "جون جونم" اول را آقایون و "جون جونم" دوم را خانومها بخوانند. یکبار که آقابون و خانمهای سالن همراهی کردند، باز گفت که عقیده بهتری دارد و اینکه اینبار آقایون متمولی که خونه و ماشین و امکانات (برای ازدواج با ماه پیشانو!) دارند همراهی کنند که تقریبا هیچکس! همراهی نکرد! در آخرین اجرا هم قرار شد آقایونی که "private jet!" دارند بخونند که تقریبا همه خوندن! در نهایت هم دریا پیشنهاد کرد که همین امشب ماه پیشانو رو شوهر بدیم که بشه به ادامه کنسرت رسید!

دریا یادی از استاد آشورپور کرد و آهنگ معروف و زیبای "جینگه جان" آشورپور رو به زیبایی هرچه تموم تر اجرا کرد. قبلش هم توضیح داد که دختران ایرانی بسیار دست نیافتنی هستند و بخشی از اشعار فولکلور مربوط به خواهش و تمنای پسران از دختران ایرانی است. که نمونه هاش هم یکی ماه پیشانو و یکی هم این آواز گیلکی جینگه جان.

آهنگ زیبای دیگه ای که دریا در بخش اول اجرا کرد، ترانه "دوتا چشم سیاه داری" بود که من فقط بخشیش رو توی یکی از ویدئوهای یوتیوب شنیده بودم و همون دو سه بیتش هم خیلی جذبم کرده بود:

دو تا چشم سیا داری
دو تا موی رها داری
تو اون چشمات چیا داری؟
بلا داری بلا داری

دو تا چشم سیا داری
توی سینت صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبخت و
از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیا داری

به یک دم می‌کشی ما را
به یک دم زنده می‌سازی
رقابت با خدا داری!
دو تا چشم، دو تا چشم، دو تا چشم سیا داری

نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش ‌ ِ حقیری مثل ما داری
نیگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری!
دو تا چشم سیا داری

خبر داری خیر داری؟
خبر داری که این دنیا همش رنگه
همش خونه همش جنگه؟
نمی‌دونی نمی‌دونی
نمی‌دونی که گاهی زندگی ننگه؟

نمی‌بینی نمی‌بینی
نمی‌بینی که دست افشان و پاکوبان و خرسندم؟
نمی‌بینی که می‌خندم
نمی‌بینی دلم تنگه؟

تو این دریای چشمای سیا رو پس چرا داری؟
دو تا چشم، دو تا چشم، دو تا چشم سیا داری
دو تا موی رها داری

این آهنگ هم با تشویق طولانی مردم همراه شد طوریکه دریا تهدید(!) کرد اگر باز هم دست بزنید، دوباره میخونمش! دریا از دلکش یاد کرد و گفت که یکبار که آهنگ یک خواننده فرانسوی به نام (پیاف؟؟) رو گوش میکرده یاد دلکش افتاده و احساس کرده چقدر این آهنگ به یکی از آهنگهای دلکش شبیهه. و گفت که این دوزن از یک نسل هستند و گذشته مشابهی داشتند. و بعد ترکیبی از این دو آهنگ فارسی و فرانسوی رو به زیبایی اجرا کرد.

بخش دوم کنسرت هم پس از تنفسی نیم ساعته آغاز شد و نکات جالب توجهی داشت. دریا یادی از فریدون مشیری کرد و سپس شعر زیبای کوچه را با آهنگی که خود ساخته بود اجرا کرد که مورد توجه حاضران قرار گرفت. یادی از اخوان هم کرد گفت این آهنگ را تقدیم میکنم به نسل جوان ایران که قطعا باعث خواهند شد ایران در آینده جای بهتری باشد. و شعری از اخوان خواند که تا بحال نشنیده بودم.

الان دیگه نمیتونم چشمام رو باز نگه دارم! باید بخوابم و بقیه ش رو فردا بنویسم...

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷

خسرو شکیبایی رفت

حیف...

پی نوشت اول: شش صبح خبر رو خوندم و شوکه شدم. دارا پرسیده بود. خودمم خوندم. سکته قلبی، شصت و چهارساله. خیلی غصه م گرفت. انگار یه جورایی هنوز برای دیدن هنرش و بازیهای پر احساسش عطش دارم. برای تیپها و شخصیتهای متفاوتی که عالی بازی میکرد. برای رضای عاشقِ عاطفه و برای هامونِ عاشق مهشید و برای رضای عارف و مرادِ پری...

روحش شاد و یادش گرامی

پی نوشت دوم: خبر بی بی سی فارسی

پی نوشت سوم: از سایت تابناک

سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۷

Britain's Got Talent

مطلبی ناتمامی نوشته بودم در مورد کنفرانسی که تمام هفته قبلم را به خود اختصاص داده بود. قبل از پایان آن مطلب، ویدئوهایی دیدم از رقابتهای امسال (2008) Britain's got talent. در این رقابتها هرسال استعدادهای ناب و بیمانندی معرفی میشوند (مانند Connie Talbot، دختر شش ساله ای که سال قبل همه را با صدای آسمانیش مسحور کرده بود). امسال یکی از این استعدادها، پسر سیزده ساله ای بود با نام Andrew Johnson با صدایی آسمانی. اجرای او را در مرحله نیمه نهایی این مسابقات ببینید.

آهنگ : If I saw you in heaven
اثر: Eric Clapton





اندرو البته علیرغم اجراهای زیبایش، سوم شد. جایزه اول را پسر چهارده ساله ای تصاحب کرد که بنظر من بخشی از برنده شدنش را مدیون شخصیت مصمم و روحیه بالایش (در مقابل اعتماد به نفسِ در ابتدا کمِ اندرو) بود. Goerge Sampson که سال قبل هم در این مسابقات شرکت کرده بود و بقول خودش امسال بزرگتر و بهتر شده بود. اجرای زیبایش را در نیمه نهایی ببینید.



تنها نکته ای که در مورد این ویدئو باید ذکر کنم اینکه فیلمبرداری از یک رقص، با فیلمبرداری از یک خواننده متفاوت است. تمامی حرکات یک رقاص، در مجموع اجرای او را تشکیل میدهند و حرکتهای نمایشی دوربین و نشان دادن صحنه های دیگری جز صحنه رقص، مانند قطع گاه گاه صدا هنگام خواندن خواننده است و به همان اندازه آزار دهنده...

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۷

اول. ساعت ده شب. دانشگاه و من. شاید تنها باشم در کل این ساختمانهای بلند و کوتاه. مشغول کاری هستم و همزمان، برنامه رادیوزمانه شنبه، پانزده تیر را گوش میکنم. گزارش دومش اشکم را در می آورد. دستم شل می شود و دل می سپارم به بقیه گزارش. بیش از پیش ممنون تکنولوژی ای هستم که با استفاده از آن، دوری فیزیکی از خاک و میهنم را تا حدی جبران میکنم.

دوم. همه حرف من در مطلب قبلی این بود که با رفتاری که بسیاری از اهالی ذکور در ایران با زنان اطرافشان دارند، چه با دخترشان، چه با همسرشان، چه با مادر و خواهرشان، بهتر است بساط پرتظاهر برگزاری روز زن جمع شود. ریشه عمیق رفتار تبعیض آمیز با زنان در فرهنگ ما، یا شاید بهتر بگویم در رفتار ما، پایه همه قوانین ناعادلانه موجود است. بحای (یا همزمان با) تلاش برای از یاد نبردن روزی بنام روز زن، که در آن با تبریکی یا هدیه ای میخواهیم لبخندی بر لبان زنانی که عزیزشان میداریم بنشانیم، به رفتار روزانه خود دقت کنیم. به قضاوتهایمان و رفتارهایمان و جایگاهی که برای بانوانی که نقشی در زندگیمان دارند دقت کنیم. آنان را با احترام و مهری که شایسته نقش بیمانندشان در زندگیهایمان است ارج بنهیم و این ارج و احترام و قدرشناسی را محدود و منوط به روز زن و روز مادر و روز تولد و ... ندانیم.

سوم. ...

شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۷

روز زن


مراسم تقدیر از زنان و مادران در روز زن و روز مادر، در کشور عزیزمون به بهترین نحوی برگزار شد. راستش داشتم فکر میکردم که چرا ما روز مرد نداریم و چرا زن بودن خود به خود مشخصه ایه که باید روزی براش در نظر گرفته بشه در کشور ما و این امر در مورد مردان صادق نیست. بنظر من همین امر نشونه تبعیض و نابرابریه و راستش رو بخواین، اگه یه کم به اطرافمون نگاه کنیم، می بینم که تبعیضهای زیادی به نفع زنان و علیه مردان در جریانه و ما مردا در اوج مظلومیت، داریم نهضت برابری طلبانه زنان رو نظاره میکنیم و گاهیم ژست موافقتی میگیریم و حواسمون نیست که هیچ حرکت ماسکولیستی (در برابر فمینیستی) وجود نداره که از حقوق مردان در مقابل زنان دفاع کنه ...
من بسیار بسیار خوشحالم که در کشور من، اینقدر به زنان و مادران اهمیت داده میشه و در روز زن و مادر، جشنهای قشنگی برگزار میشه و همیشه زنان و مادران ما شان بالایی داشتن و مورد احترام فوق العاده بودن. امیدوارم، در مقابل، زنان هم قدر مردان عزیز ایرانی رو که اینهمه بهشون احترام میگذارن و براشون روز گرامیداشت تعیین کردن و براشون هدیه میخرن و قدردانی میکنن ازشون، بدونن و راضی و شاکر باشند. برای اون خانومهای اقلیتی که در ممکنه با حرفهای من مخالف باشند چند نمونه تماما واقعی میارم که دیگه حجت رو تمام کرده باشم.

اپیزود اول. حس سمپاتی، همکاری و گذشت در مرد ایرانی
آقا در اداره: خانوم ، این فایل چرا اینقدر بهم ریخته س؟
خانم همکار: من سعی کردم اما از این بهتر نشد. میخواین یه کم بهترش کنم؟
آقا : ایرادی نداره، نگران نباشید (نیش باز تا بناگوش!) من الان براتون مرتبش میکنم. بسپارینش به من!

آقا در خانه: خانوم این میز من چرا بهم ریخته؟ کاغذام کو؟ نکنه دور ریختیشون. (با فریاد و رگهای بیرون زده)
خانمِ خونه: میز تو که ازش کاغذ میریخت. من کاغذ ها رو مرتب کردم گذاشتم توی کتابخونه. دو دسته بود، لاشون یه خودکار گذاشتم که قاطی نشه
آفا (در حالیکه عصبانی شدن ناگهانیش بشدت بیمورد بوده و کنف شده) : من چند بار گفتم به این میز من دست نزن من نخوام شما اینجا رو مرتب کنی باید چیکار کنم (باز هم با فریاد و ...)

اپیزد دوم. قضاوت منصفانه مرد ایرانی
دختر: چقدر وضع بد شده. آدم نمیتونه دو دقیقه منتظر تاکسی بمونه تو خیابون. امروز داشتم میومدم پیشت سر خیابونمون بیست تا ماشین برام نگه داشتند.
پسر (با رگ غیرت احتمالا بیرون زده) : تو اگه رفتارت درست باشه هیچکی برات بوق نمیزنه
دختر ( مبهوت و رنجیده) : ......

اپیزد سوم. ایضا قضاوت منصفانه مرد ایرانی
بعد از مهمونی خانوادگی، این هفته
شوهر : چرا وقتی خداحافظی میکردیم امشب، به فلانی اونجوری لبخند زدی؟
زن: چجوری؟ خوب شوهر دخترخاله توئه. من محترمانه ازش خداحافظی کردم.
مرد (با عصبانیت و صدای بلند) : من از این آدم خوشم نمیاد!! اصلا نمیخوام بهش نگاه کنی !!
زن : ؟؟؟؟؟
بعد از مهمونی خانوادگی، اون هفته
زن (با شوخی) : عزیزم، خواهرت میگفت، شوهرت رو بچسپ این خواهر شوهر من خیلی خوشگله ها!! منم نگا کردم دیدم کلی گرم گرفتین!
مرد (با تهدید) : من از این حساسیت ها بدم میادها! من همیشه با همه راحت بودم. خودم بلدم حریم ها رو حفظ کنم. تو نمیخواد نگرانمن باشی، مراقب خودت باش!
زن (شوکه و آزرده) : ؟؟؟؟

اپیزد چهارم. رفتار پرمهر با همسر، حمایت بیدریغ از دختر
دختر (با گریه) : بابا توروخدا از من حمایت کن بذا از این آدم جدا بشم. بخدا دیوونه س. بخدا آخرش یه بلایی سرم میاره
پدر : غلط کرده. پدرش رو در میارم. چیکار کرده؟
دختر : امروز عصبانی شد سر صبحونه چایش رو پرت کرد سمت من. شونه و گردنم سوخته. من دیگه پیش این نمیمونم. تورو خدا بابا کمکم کم جدا شم.
پدر: خوب عصبی شده دخترم. ببین چی بهش گفتی که بیچاره رو اینقدر عصبی کردی. اونم نمیدونسته که چای داغه. آدم بخاطر این چیزا که جدا نمیشه!!!

اپیزود پنجم. برابری آری ، تبعیض نه!
شب ساعت 11، همسر منتظر آقا : عزیزم سلام. خسته نباشی. هرچی زنگ زدم به موبایلت جواب ندادی. شام نخوردم که با هم بخوریم. بِکِشَم؟
آقا: ای بابا! میخوردی. من شام خوردم. موبایلم آنتن نداده لابد! کی زنگ زدی؟
همسر: اِ؟ خوب باشه. حالا کجا بودی؟ یه خبری، چیزی؟ نگران شدم.
آقا: بیخود! ساعت یازده س تازه. من که مرغ نیستم. اینقدر شبا ساعت هشت خونه بودم بد عادت شدی. سوال و جواب میکنی؟ استنطاق میکنی؟
همسر : نه ...........

هفته بعد، ساعت 5 آقا منتظر همسر
آقا: خانوم کجایی؟ هیچوقت خونه نیستی. اصلا خبر داری این خونه زندگی چجوری میچرخه؟ کجا بودی؟ من امروز زود اومدم ببینم تو اصلا هستی رو سر این خونه زندگی؟
همسر: من نمیدونستم تو امروز زود میای. عصر تو خونه دلم تنگ بود، یه سر به خواهرم زدم. زودم برگشتم که شام برات دست کنم. من هرروز از ساعت دو خونه م . تو شبا میای
آقا: همینه دیگه. تو دلت به این خونه زندگی خوش نیست. اینجا دلت میگیره باید بری خونه خواهرت دلت واشه. کاش میدونستم خونه اونا چی داره که خونه ما نداره!

اپیزود آخر:
پسر : پدر عزیز. من این دختر رو دوست دارم. میخوام باهاش ازدواج کنم.
پدر: این همون دختره س که یه ساله شبا تا دیروقت صحبت میکنین؟
پسر (کمی خوشحال) : آره بابا ، همونه ، نمیدونی چه دختر خوبیه...
پدر: دختری که شبا تا دیروقت با پسر غریبه صحبت کنه، مشکل داره. دختر سالمی نیست. اصلا فکرش رو هم نکن.
پسر ( متعجب) : بابا با من صحبت میکرده. من هم تا دیروقت باهاش حرف میزدم. پس من هم مشکل دارم
پدر (عصبانی) : مزخرف نگو. تو پسری، فرق میکنه . اگه دختر بودی نمیذاشتم ازین غلطا بکنی!
 

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۷

به همین سادگی!

امروز ساعت 11 از خواب بیدار شدم. دوروز تعطیله و خوابهای عقب افتاده(!) هم مثل کارهای عقب افتاده، میمونند واسه این دوروز. قرار بود با دیروز با دو دوست خوب ایرونیم بریم نیاگارا و صفایی بکنیم، اما آب و هوای بارونی مانع شد و موندیم.

امروز در اولین اقدام، حدود دو کیلو ران مرغی رو که دیروز خریدم باید تمیز و بسته بندی میکردم و میذاشتم توی فریزر. از اونجایی که اصلا عادت ندارم توی آشپزخونه کار کنم، اومدم و از مجله "شهرما" (یکی از مجلات ایرانی جاپ تورانتو) چند برگ وسطش رو کندم و پهن کردم روی تخت.یه سینی هم آوردم و بسته گوشت رو هم گذاشتم روی کیسه خودش و بکمک نرم افزار عزیز sopcas بازی اول امروز رو هم که تازه شروع شده بود، راه انداختم و کار مطبوع پاک کردن مرغ و جدا کردن چربیها و پوستش رو با فوتبال همراه کردم.

یادم رفت اولش بگم که دوروزه مهمون عزیزی داریم که تا دوهفته دیگه هم اینجا میمونه. این دختر خانوم خوش تبپ و شب زنده دار اسمش Kally هستش و گربهء مادرِ هم خونه ایمه ( Chris ). مادر کریس داره اسباب کشی میکنه و گربه عزیزش رو سپرده به پسرش که دو هفته مراقبش باشه. کریس هم که آتش نشانه و شیفتهای 24 ساعته کار میکنه، عملا خونه نیست و خصوصا در این آخر هفته، من افتخار پذیرایی از Kally رو داشتم. خلاصه. مشغول مرغها بودم که خانوم، کله ش رو اونقدر به در فشار داد که در باز شد و تشریف آوردند تو. من با اینکه به نسبت اوایل اومدنم به کانادا، خیلی احساس بهتری به حیوانات خانگی دارم، از اونجاییکه دیده بودم که چه پرز و مویی ازش میریزه، سعی میکردم نذارم بیاد اینجا...

خلاصه، وقتی دیدم با پررویی وارد شد، با توجه به اینکه اونهمه گوشت و پوست مرغ دم دستم بود کمی هول کردم. اما این خانوم متشخص، اومد یه دوری توی اتاق زد و نگاهی انداخت و انگار چیزی جلب توجهش رو نکرده باشه، رفت بیرون، قبل از اینکه من بخوام واسه بیرون کردنش تمهیدی بیاندیشم. در شرایط عادی، من دوست داشتم همه این ضایعات (!) مرغ رو ببرم تو حیاط و بدم یه گربه تپل بخوره. اما اینجا همه صاحبان حیوانات خانگی، بسیار حساس هستند که Pet عزیز، جز غذای مخصوص و فرآوری شده چیزی نوش جان نکنه. بگذریم. کارم که تموم شد گوشتها رو بردم توی فریزر گذاشتم و قبل از دورریختن چربیها، تصمیم گرفتم، این گربه تنها مونده رو کمی شاد کنم. یه تیکه کوچیک پوست مرغ بردم و گذاشتم گوشه ظرف غذاش. کمی نگران بودم که مبادا از شوق این غذای لذیذ، ظرف غذاش رو واژگون کنه، اما بعد از اینکه بوش کرد، چنان با بی محلی از کنارش رد شد و رفت که حسابی بهم برخورد. پیش خودم گفتم نالایق! از همین اجق وجقهای رنگی رنگی بخور که برات میخرن!!

چاقو و سینی رو که شستم، قابلمه های فسقلی برنج و خورشتی رو که دیروز واسه شام درست کرده بودم گذاشتم رو گاز که گرم بشه و بر گشتم به اتاق. باید دستی به سر رو روی اتاقم میکشیدم. صدای کامپیوتر رو کمی بلند کردم و مشغول جمع و جور کردن شدم. یکم از حواسمم به فوتبال بود و به دوستی که میخواستم باهاش صحبت کنم و هنوز نیومده بود. با مادر و پدرمم چند روزی بود صحبت نکرده بودم. وای خدا چقدر کار داشتم باید حوله ها و ملحفه ها و روبالشی هام رو هم میشستم. نهار رو کشیدم و باز اومدم نشستم پای کامپیوترم. برنامه مثلث شیشه ای اکبر زنجانپور رو که از دوسه شب پیش مونده بود و ندیده بودمش، گذاشتم واسه سانس نهار!!

بعد از ظهرم بیشتر به صحبت با خانواده گذشت و با دوستی که این روزها بخشی بزرگی (و در آینده شاید بیشتر از بخش بزرگی!) از تنهاییم رو باهاش پر میکنم. وقتی که ظرفهای ناهار رو همراه با دو سه لیوانِ چای و آبمیوه مونده از دیشب بردم آشپزخونه، این گربه که انگار پشت در من نشسته بود، دنبالم راه افتاد و من هم که هنوز بی محلیش رو به محبتی که بهش کردم، فراموش نکرده بودم، زیاد محلش نذاشتم و رفتم پای ظرفشویی. انگار فهمیده باشه که قهرم، به جای اینکه بیاد مثل همبشه کنار پای من ولو بشه، رفت و روی صندلی آشپزخونه نشست و به من خیره شد.

حرصم میگیره وقتی همخونه ایهای محترم، یه طرف سینک رو اشغال میکنن با ظرفهای نشسته شون و با اعتماد به نفس بشقاب بعدی رو میذارن این طرف سینک! من هم هربار همه رو میریزم یه طرف و سینک رو تمیز میکنم و ظرفهای خودم رو میچینم و شروع میکنم. ظرفها رو که شستم دیدم گاز رو هم باید یه دستی بکشم. گاز تمیز شدو کتری رو گذاشتم رو گاز و زیرش رو تا آخر زیاد کردم و برگشتم به درآوردن رو بالشی ها و ملحفه ها. باز تا زیرزمین و اتاق Laundry اسکورت شدم و باز محلش نذاشتم. مایع لباسشوییم هم کفاف یه بار دیگه رو بیشتر نمیده. اومدم بالا و دنبال لیست خریدم گشتم که هردفعه یه جاس. مایع لباسشویی رو نوشتم و صابون هم یادم اومد. باید اتاقم رو جارو میکشیدم. از وقتی دوچرخه م رو میذارم زیرپله، بچه ها جارو برقی رو جای دیگه گذاشتن که من پیداش نمیکنم. اومدم بالا و یه سرکی هم توی اتاق کریس کشیدم که نبودش.

حدود یکساعت بعد کریس پیداش شد. از یه شیفت 24 ساعته کاری برگشته بود و تقریبا خواب بود. گفت یه دوش میگیرم و میخوابم. گفتم پس تا نخوابیدی، جاروبرقی رو بده من که سروصداهام رو قبل از اینکه بخوابی انجام بدم. واسه شام، یه کم کته گذاشتم و یه تیکه از مرغهای تازه رو گذاشتم بپزه. ماستم هم تموم شده. شیرمم آخرشه! ای بابا! باز این لیست خرید نیستش...

جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۷

فیروزخان!

امشب حدود یکساعت پای مثلث شیشه ای خندیدم. مهمان امشب مربی خوش صحبت و طناز فوتبال ایران، فیروز کریمی بود. فیروز کریمی که در طول لیگ، با برداشت طنز از وقایع بازی و نوع گفتارش شهره بود، امشب در مثلث شیشه ای با زمان و تریبونی که در اختیار داشت، خاطرات بسیار جالبی از اتفاقات فوتبال کشورمون گفت. از ورود گله گوسفند به زمین در خرم آباد گرفته، تا کشتی ده دقیقه ای بازیکن استقلال اهواز با یار دوازدهم(!) تیم حریف وخفه کردن بازیکنان استقلال بعد از کارگر نشدن سایر تنبیهات...

اگر امکانش رو دارید، این برنامه رو ببینید. بخشی از مصاحبه های فیروزخان رو هم اینجا ببینید:



پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۷

نمی‌دونی

نمی‌دونی، نمی‌دونی
وقتی چشمات پر خوابه،
به چه رنگه، به چه حاله
مثل یک جام شرابه
نمی‌دونی، نمی‌دونی
چه عمیقه، چه سخنگو
مثل اشعار مسیحایی حافظ
یه کتابه یه کتابه
مثل یک جام شرابه
نمی‌دونی، نمی‌دونی
که چه رنگه، چه قشنگه
رنگ آفتاب بهاره
مثل یک جام بلوره
شایدم چشمه‌ی نوره
مثل یک جام شرابه
نمی‌دونی که دل من
توی اون چشمای شوخت
روی اون برکه‌ی آروم
یه حبابه یه حبابه
مثل یک جام شرابه
نمی‌دونی و به جز من
دگری هم نمی‌دونه
که یه دنیا توی اون چشم سیاهه
هرکی گفته، هرکی می‌گه
همه حرفه تو رو می‌خواد بفریبه
جز دل من که پر از عشق و جنونه
حرف اون چشم سیاهو
دل دیگه نمی‌دونه
چشم دیگه نمی‌خونه
نمی‌دونی، نمی‌دونی
وقتی چشمات پر خوابه
به چه رنگه، به چه حاله
مثل یک جام شرابه

شعر: هما میرافشار
 

ه. ا. سایه

هوشنگ ابتهاج متخلص به سایه، از شاعران بزرگ معاصر ایران زمین است. او در ۲۹ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. ابتهاج سرپرست برنامه گل‌ها در رادیوی ایران پس از کناره گیری داوود پیرنیا، و همچنین پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود. او بعدها از بنیان گذاران موسسه فرهنگی چاووش بود و بسیاری از اشعارش در مجموعه آلبومهای چاووش، توسط محمدرضا شجریان، به زیباترین شکل، اجرا گردید. یکی از زیباترین این شعرها، غزلی است که با آواز بیاد ماندنی شجریان، در یکی از آلبومهای چاووش (ایران ای سرای امید) جاودانه گشته است:

زمانه قرعه ی نو می زند به نام شما
خوشا شما که جهان می رود به کام شما

در این هوا چه نفس ها پر آتش است و خوش است
که بوی عود دل ماست در مشام شما

تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید
کز آتش دل ما پخته گشت خام شما

فروغ گهری از گنج خانه ی دل ماست
چراغ صبح که بر می دمد ز بام شما

زمان به دست شما می دهد زمام مراد
از آن که هست به دست خرد زمام شما

ز صدق آینه کردار صبح خیزان بود
که نقش طلعت خورشید یافت شام شما

همای اوج سعادت که می گریخت ز خاک
شد از امان زمین دانه چین دام شما

به زیر ران طرب زین کنید اسب مراد
که چون سمند زمین شد ستاره رام شما

به شعر «سایه» در آن بزمگاه آزادی
طرب کنید که پر نوش باد جام شما

و یک شعر زیبای دیگر از سایه:

نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تــا اشــارات نــظـر نامه رسان من و توست

گـوش كن با لـب خـامـوش سخن ميـگويـم
پـاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست

روزگـاري شـد و كـس مـرد ره عـشق نـديـد
حالــيـا چـشم جهـاني نـگـران من و توست

گــر چـه در خلــوت راز دل مـا كـس نـرسيـد
هـمه جـا زمـزمهء عشق نهان من و توست

ايـن همـه قـصه فــردوس و تمنـاي بـهـشت
گـفتـگـويي و خـيالي ز جهـان من و توست

نـقش ما گـو ننـگارند بــه ديــبــاچـه عــقــل
هر كجا نامه عشق است نشان من و توست

سايـه ز آتـشكـده مــاسـت فــروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن كه به جان من و توست

جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۷

هوا بس ناجوانمردانه...

دمای هوا که تا دیروز حدود 20 تا 25 درجه بود، امروز با جهشی غیر قابل باور به 35 درجه رسید. رطوبت پنجاه درصد هم مزید بر علت شد و امروز کاملا غیر قابل تحمل بود. از مراسم فارغ التحصیلی تعدادی از دوستان خوبم که برگشتم، بشدت کلافه بودم. امروز هم برای شرکت در این مراسم لباس رسمی پوشیده بودم. تا محل مراسم رو ترک نکرده بودم، حالم خوب بود اما بیرون بشدت گرم بود. از امروز پوشش مردمان اینجا به حداقل ممکن نزول پیدا کرده! چاره ای هم نیست جدا...

پنجشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۷

تو را نگاه میکنم...

تورا نگاه مي‌كنم كه خفته‌اي كنار من
پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من

تورا نگاه مي‌كنم كه ديدني ترين تويي
و از تو حرف مي‌زنم كه گفتني ترين تويي

من از تو حرف مي‌زنم شب عاشقانه مي‌شود
تو را ادامه مي‌دهم ، همين ترانه ميشود

كاش به شهر خوب تو مرا هميشه راه بود
راه به تو رسيدنم ، همين پل نگاه بود

مرا ببر به خواب خود كه خسته‌ام از همه كس
كه خواب و بيداري من هر دو شكنجه بود و بس

من از تو حرف ميزنم شب عاشقانه ميشود
تو را ادامه ميدهم ، همين ترانه مي‌شود...



شعر از: اردلان سرافراز

نادر ابراهیمی رفت...

هلیای من! به شکوه آنچه بازیچه نیست بیاندیش. من خوب آگاهم که زندگی، یکسر صحنه بازیست. من خوب میدانم اما بدان که همه کس، برای بازیهای حقیر آفریده نشده است. مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان. به همه سوی خود بنگر و باز میگویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند. به زندگی بیاندیش، با میدان گاهی پهناور و نامحدود.

به زندگی بیاندیش که میخواهد باز، بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند. به روزهای اندوهباری بیاندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.

و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند. تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزاران راه را میتوان دید و دیدگان تو به تو امان میدهند که راهها را تا اعماقشان بپیمایی

در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض میکنی درآن لحظه های خطیر که سپر میافکنی و می گذاری دیگران به جای تو بنشینند در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس میکنی، در آن لحظه ای که تو از فراز، پا در راهی میگذاری که آن سوی آن، اختتام تمانم اندیشه ها و رویاهاست

در تمام لحظه هایی که تو میدانی، می شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمیگردند...

برگرفته از: بار دیگر، شهری که دوست میداشتم

یکشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۷

برای یارِ در سفر

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش


دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش


ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرومگذارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش

پنجشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۷

ایران که رفتم، ویدئوی "سلام ایران" دریا دادور رو که بمناسبت عید 87 روی گوگل ویدیو گذاشته بود، همراهم برده بودم. همه فامیل و دوستان خیلی خیلی خوششون اومد و جالب اینجا بود که تقریبا هیچکدوم هم نمیشناختندش. توی سلام ایران تدوین زیبایی از تعدادی از آهنگهای فولکلوریک رو قرارداده و در نهایت با اجرای قشنگی از "ای ایران" این ویدئو به پایان میرسه. دو ویدئوی مشابه دیگه هم روی یوتوب هست الان، یکیش مال 2003 و دیگری مال 2005. از بین آهنگهای مختلفی که توی این دو کار میخونه، آهنگ "ماه پیشانو" رو من خیلی دوست دارم. هم بخاطر زیبایی شعر و ملودیش و هم بخاطر نوع اجرای دریا که به زیبایی حین خوندن نقش عوض میکنه. دیشب فرصتی شد و اجرای این آهنگش رو از دو برنامه مختلف جدا کردم و توی یوتیوب گذاشتم.



لینک مستقیم به ویدئو بالا در یوتوب

در ویدئوی سلام ایران هم، آهنگ "دختر شیرازی" اجرایی به همین نحو داره. این آهنگ رو هم بهمراه چند آهنگ زیبای بعدیش، گلچین و آپلود کردم.



لینک مستقیم به ویدئو بالا در یوتوب

پی نوشت: به درخواست خانم دریا دادور، این دو ویدئو رو از یوتیوب حذف کردم

جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷

باز هم ...

آنچه در برنامه دیشب مثلث شیشه ای رخ داد، فضیلت زیبای گم شده در بین ما ایرانی هاست. اینکه به اشتباهات خود اعتراف کنیم، مسئولیت آنها را به عهده بگیریم و معذرت خواهی کنیم. علیرضا زرین دست، فیلمبردار صاحب سبک ایرانی، در فیلم بوی پیراهن یوسف، بر سر مواردی با ابراهیم حاتمی کیا، کارگردان فیلم دچار اختلاف میشود و از آنجا که زرین دست، خود را به نسبت حاتمی کیا، در امور فیلم برداری صاحب نظر تر میداند، نظر کارگردان را نمیپذیرد و در نهایت، همکاری این دو در نیمه فیلم قطع میشود. علیرضا زرین دست مدتی بعد دلیل اصلی این قطع همکاری را کم تجربگی و اشتباهات خود عنوان کرد و بابت آن عذر خواهی کرد. ابراهیم حاتمی کیا نیز، ضمن احترام فراوان به جایگاه این فیلمبردار بزرگ، اظهار داشت که قطعا در صورتیکه فیلمی بسازد که شایستگی کافی برای حضور زرین دست را داشته باشد، از او درخواست همکاری خواهد کرد.

در کشوری که این روزها، تنگ نظری ها، تهمت زدن ها و فرافکنی ها به رفتار روزمره ایرانیان تبدیل شده است، دیدن و شنیدن آنچه امشب گذشت، برایم چون نسیمی خنک و مطبوع در گرمای سوزان، دلپذیر و لذتبخش بود.

دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۷

مثلث شیشه ای

اشکهای هنگامه قاضیانی وقتی در شب تولدش در برنامه مثلث شیشه ای، سفر عمره حج جایزه گرفت، حسن ختام برنامه امشب رشیدپور بود. برنامه ای که با پاسخهای بسیار صادقانه و گاه متفاوت این هنرمند از انحصار اظهار نظرها و گاه اظهار فضلهای رشیدپور درآمده بود. مثلث شیشه ای با رویکرد منطقی تر مجری اش، از شب شیشه ای بهتر به نظر می رسد. روکم کنی و مچ گیری در کار نیست و میهمانان در فضای آرامتری به بحث و اظهار نظر میپردازند. هرچند این برنامه تازه کار است و هنوز برای قضاوت در مورد آن فرصت بیشتری نیاز است. برنامه فرداشب، یا حضور اسفندیار رحیم مشایی، مرد پرحاشیه و خوش سلیقه (!) دولت نهم و برنامه جمعه با حضور مهران مدیری، برنامه های جالبی خواهند بود.

کوتاه از سفر ایران- بخش اول

اول. سی و شش روز در ایران بودم. از دوشنبه صبح تا سه شنبه صبح. آنقدر برنامه سفرم فشرده بود که فکر میکنم بار بعد، یا باید حداقل دوماهه سفر کنم و یا اینکه برنامه ریزیم رو بشدت بهتر کنم. البته بیشتر مشکلات از اونجا شروع شد که فرصت طلایی عید رو که در اون میشد خیلی از دوستان و آشنایان رو سر فرصت و بدون دغدغه دید، از دست دادم. گرچه الان میدونم که چرا اینطوری شد و اگه عید میرفتم چه اتفاق مهمی که در این سفر افتاد، نمی افتاد یا اونجور که باید نمی افتاد! تصمیم اولیه م این بود که کل تعطیلات عید رو با خانواده م سنندج باشم و همه فامیل رو سر فرصت ببینم که این هم نشد. مادرم و خواهرهام نمیتونستند با من بیان سنندج و من هم دوریشون رو توی این دیدار کوتاه نمیتونستم بیشتر از یکهفته تحمل کنم. سفر سنندجم اصلا اونطور که میخواستم نشد. شوهر عمه م که لطفش به من حد و حصر نداره، ترتیبات یک سفر خاطره انگیز رو یه تخت سلیمان داده بود و من با شرمندگی و حسرت مجبور شدم لغوش کنم. از اونجا که فرصت بسیار کمی برای دیدن هر یک از فامیل داشتیم، اگه بدلیل مشغله، امکان دیدار در اون وقت مقرر و کوتاه حاصل نمیشد، دیگه امکان تعیین زمان دیگه ای نبود. بهمین دلیل خاله بزرگم رو ندیدم. دخترخاله هام رو ندیدم، آرش، دوست همیشه عزیزم رو که جدا میخواستم ببینمش ندیدم و میدونم ازم دلگیره و حق هم داره. وضع دوستان تهرانی هم بهتر از این نبود. آتبین بهم میگفت تو همون بهتر که برگردی کانادا! اونجا بیشتر باهم صحبت میکردیم و راست هم میگفت! خیلی هارو هم بسیار کمتر از اونچه که دل من و انتظار اونها میخواست، دیدم. همه کسایی که محبتشون و دوستیشون برای من ارزش والایی داره و از صمیم قلب دوستشون دارم. تمام سعیم رو کردم که بیشترین وقتم رو با عزیزترینهام (خانواده خودم) بگذرونم. اما باز راضی کننده نبود. هانا و هستی صبح تا عصر به کار و درس مشغول بودند و فقط عصر و شب میشد باهاشون بود. اونها تهران بودند و بابا هم که تا عصر کار میکرد، کرج. شبهایی که با خواهرام میرفتیم بیرون دیگه بابا مامان رو نمیدیدم. ممکنه خنده دار بنظر بیاد اما توی اون فرصت کوتاه، یک شب هم ندیدن بابام برام آسون نبود. اینکه با بابا سفر سنندج رو همراه بودم و اون چند روز حسابی با هم بودیم، خیلی غنیمت بود. شاید خودش هم فکر نکنه که یکی از بهترین روزهای ایران بودنم، روزی بود که رفتم محل کارش و چند ساعتی رو اونجا باهاش بودم. شاید کساییکه شرایط من رو دارند بفهمند که چه عطش و نیاز شدیدی به بودن با نزدیکانم دارم. عطشی سیر نشدنی. دوست دارم پیششون بشینم. حرف بزنیم، نگاهشون کنم. با هم فیلم ببینیم. بریم سینما، بریم مسافرت. با هم باشیم. باهم باهم باهم...

دوم. رفتیم با بابا کرمونشاه. پیش پدربزرگم و خاله هام و دایی هام. همه شون رو از کار و زندگی انداختیم و روز وسط هفته کشیدیم خونه بابابزرگ. بابابزرگ مریض بود. خیلی ضعیف شده بود و خیلی لاغر. تا دیدمش بغضم گرفت. نشستم پیشش. چقدر خودم تسکین پیدا کردم از اینکه دیدمش. از اینکه تونستم چند ساعتی کنارش باشم و باز تعریف کنیم و باز علیرغم مریضی، برامون حرف بزنه و بخندونتمون. تا دایی هام هم اومدن. و پسردایی هام و دختر داییم. که به نسبت زمستان 85 که واسه خداحافظی رفتیم پیششون کلی قد کشیده بودن. و من همه عکسهای اون سال رو توی موبایلم داشتم و بهشون نشون دادم. که مثلا پارسال یه سرو گردن از مامانشون کوتاهتر بودند و امسال همقد شدن! و دیگه نگغتم که توی این یکسال و اندی، چند بار نشستم و همه اون عکسهای سفر خداحافظی رو مرور کردم و واسه تک تک آدمهاش دلم تنگ شده و بغض کردم. شب قبلش با دایی بزرگم و با بابا یه کار خیلی خوب کردیم. رفتیم پارک زیبای کوهستان کرمانشاه و از همون مسیری که داییم میره همیشه. که بخشیش از یه راه دامنه یه کوه سنگیه (زردبلین؟) و تا میرسه به اون بخش پارک که آبشار مصنوعی زدند و چراغ و منظره قشنگش. حدود یکساعت پیاده روی بود و باز اونچیزیش که برای من غنیمت بود و مثل تشنهء به چشمه رسیده بودم براش، بودن با بابا و داییم بود. بودن و سپری کردن ثانیه ها باهاشون. حرف زدن و تعریف کردن و عکس گرفتن و ... . و شب که برگشتیم، زن دایی فسنجون درست کرده بود و باز سر اون سفره هم بیشتر از یکساعت نشستیم و کلی تعریف کردیم و گفتیم و شنیدیم.

سوم. سنندج که بودیم فرصتی دست داد که سری به آقای حق شناس بزنیم. شاعر سنندجی که با کار بزرگ و زیباش "شارهکهم سنه" دیگه فکر کنم همه سنندجی ها میشناسندش. از بعد از مصیبتی که به سرش اومد و در اون بر اثر یک تصادف، دختر و دامادش رو از دست داد، سوی چشم و شنواییش رو از دست داده. چشاش جز فاصله نزدیک رو نمیبینه و گوشهاش هم علیرغم استفاده از سمعک، تنهای صدای کسی رو که کنارش نشسته میشنوه. اما همه اینها باعث نشده ذره ای از لذتی که از هم صحبتیش به آدم دست میده، کم بشه. همیشه با سخنان نغز و خاطرات بسیار شیرینش، ساعتهای دیدار رو به دقایقی تبدیل میکنه و تا آدم دل به لذت حرفاش میده، ساعتها گذشته و وفت رفتنه. شعری خوند و خاطراتی تعریف کرد که خوشبختانه تونستم با دوربینم ثبتشون کنم در حالیکه باز هم بشدت از دیدن شرایط سختش بغض کرده بودم و نمیخواستم حرفی بزنم.

گه‌ر به‌م پا بڕوێ ئه‌شێ حه‌ق‌شناس به ده‌سه‌چرا بگه‌ڕی بۆ خاص (اگر بهمین منوال بگذرد، حق شناس، باید با چراغ دنبال آدمهای خوب بگردی)

چهارم. یکی از بهترین خاطراتم از این سفر، صبح جمعه ای بود که رفتیم آبیدر! کوه زیبای مشرف به سنندج. که خصوصا صبحهای جمعه، پذیرای خیل عظیمی از سنندجیهاس که ترجیح میدن خواب صبح جمعه شون رو با لذت بردن از طبیعت و هوای فوق العاده آبیدر عوض کنند. از میدان گاز شروع کردیم ساعت هفت صبح با بابا و دایی و عمه و پسرداییها و دختر عمه. از دره زیبای بین دو آبیدر (حاجی ئاوا) شروع کردیم و بعد زدیم به آبیدر کوچیک و آمدیم کانی شهفا (چشمه شفا). صبح و هوای خنک و مطبوع (که در گرمای کشنده اون روزهای سنندج غنیمت بود) و صبحانه ای که در سایه ای در دامنه آبیدر خوردیم. کانی شهفا هم مثل همه صبحهای جمعه بسیار شلوغ بود و برای نوشیدن جرعه ای از آب چشمه اش، توی صف ایستادیم. توی همین سفر کوتاه چقدر آشنا و فامیل دیدیم و چه دیدارهایی که تازه نشد. آبیدر خصوصا صبحهای جمعه، مثل Piccadilly circus لندنه که اگه یه سر بهش بزنی، حتما یکی از آشنایانت رو میبینی و اگه یه روز اونجا بمونی، اغلبشون رو!