یکشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۶


نه میشه باورت کنم ، نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی، نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی، نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی، نه میتونم رهات کنم

نه میتونه تو خلوتش، دلم صدا کنه تو رو
نه میتونم بگم بمون، نه میتونم بگم برو

کجا برم که عطر تو، نپیچه توی لحظه هام
قصه مو از کجا بگم، که پا نگیری تو صدام

چه جوری از تو بگذرم، تویی که معنی منی
تویی که از منی اگر، تیشه به ریشه میزنی

نه ساده ای نه خط خطی، نه دشمنی نه همنفس
نه با تو جای موندنه، نه مونده راه پیش و پس

نمیشه با تو باشم و، اسیر دست غم نشم
فقط میخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم

اهورا ایمان

یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶

ساعت شش و نیم صبحه و بارون شدیدی میاد. چند روزه هوا بهتر شده بشدت و برفهای هفته پیش رو داره کم کم آب میکنه. همه جا حال و هوای کریسمسه و اغلب مراکز خرید تا دیروقت بازه و مردم در حال خرید. خیلی هم جالبه سیستمشون. هر کسی یه wish list داره. این wish list رو به کسایی که میخوان واسه ش هدیه بخرن (مثل پدر، مادر، داداش یا آبجی بزرگتر یا...) میدند و اونها هم هرکدومش رو که قادر باشند براش میخرن. کلا همه در حال هدیه خریدن هستند این روزا... اما بجز هدیه، خیلی از بچه ها هم این روزا نونوار میشند و لباس نو میخرند و خلاصه مثل عیدای قدیم خودمون. دیروز توی دوتا مسیر پشت هم، تنها مسافر اتوبوس بودم. ظاهرا توی این شهر اغلب اتوبوس سوارها دانشجوها بودند و الان با رفتنشون، کاسبی اتوبوسها هم بشدت کساده. یادش بخیر، تهران هم روزای عید فوق العاده خلوت و رویایی میشه. هرچند که معمولا توی خلوتی عید، ترجیح میدادم تهران نباشم – چون بشدت دلم میگرفت – اما رانندگی توی اون روزها رو تو تهران خیلی دوست داشتم. خدا کنه همه چیز اونجوری که میخوام پیش بره و عید رو تهران باشم. دیگه ظرفیت دل تنگیم داره تکمیل میشه...

سه‌شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۶

اول. روز یکشنبه یه مهمونی دعوت بودم. مهمونی تورانتو بود و من برای اینکه اسیر سیستم کند حمل و نقل اینجا نشم و راحت و بی دردسر برسم، یه ماشین کرایه کرده بودم. (کاری که واسه امتحان IELTS هم انجام دادم.) خلاصه ماشین رو از جمعه عصر داشتم و خوب روز شنبه هم کلی باهاش کار انجام دادم. از شنبه شب بارش برف آغاز شد و روز یکشنبه از صبح زود شدید ترین کولاک ( blizzard یا snowstorm ) ده سال اخیر کانادا کل استان ما و شرق کانادا رو فرا گرفت. تمام روز خونه بودم و ضمن اینکه به شانس خودم لعنت میفرستادم، مبهوت این اتفاق عجیب بودم. برف که بشدت می بارید، پودری بود و می نشست. اما جالبتر از اون این بود که باد شدیدی که میومد برفهای نشسته رو بلند میکرد و صحنه هایی رو بوجود میآورد که تابحال ندیده بودم. حدود ساعت 12 حس کردم که ماشین (که دم در بود و زیر برف) داره کامل پوشیده میشه. شاید اگه بادی نبود و همون برف خالی میبارید اینقدر نمیشد، اما باد هم برف رو میآورد و ماشین هم مانعی بود و برف بیشتری رو خصوصا اون سمتش که به باد بود جمع میکرد. مجبور شدم برم و ماشین رو از زیر برف در بیارم و دم پارکینگ رو هم بروبم. حدود ساعت دو همون آش بود و همون کاسه !! هوا تمام طول روز تاریک بود و همه چراغها روشن. حدود ساعت دو بعد از برف روبی بار دوم، تصمیم گرفتم ماشین رو بردارم و برم ببینم وضع خیابونهای اصلی چجوریه. امیدوار بودم که خیابونهای اصلی بهتر باشه. اما اشتباه میکردم. خبری نبود و برف و باد بشدت دید رو کم میکرد و خیابونها هم لغزنده... . دیگه برگشتم و از میزبان طی تماسی عذرخواهی کردم و البته اونها هم نگران بودند که من چجوری توی این هوا میخوام این راه رو برم...

روز یکشنبه حدود هزار و ششصد تصادف در استان آنتریو گزارش شد و اغلب پرواز های فرودگاه تورانتو هم لغو شد یا با تاخیر زیاد انجام شد.

اما از همه جالبتر این بود که دوشنبه صبح هوا آفتابی بود و انگار نه انگار که روز قبلش حدود بیست ساعت تموم برف اومده و کلا ما روشنایی ندیدیم. هوا از حدود 18- درجه روز یکشنبه به حدود 7- رسیده بود و خلاصه گل و بلبل! به قول مامانم فقط میخواسته تو یکشنبه رو بشینی تو خونه و فکر بیرون رفتن رو نکنی!!

دوم. روز شنبه قبل از حادثه رفته بودم سلمونی. سلمونی که از ابتدای اومدنم به کانادا میرم مال به خانم السالوادوریه به اسم Bianca. خانم میانسال بسیار خونگرم و شادیه که روحیات شرقیش از همون دیدار اول باعث شد که کلی با هم صحبت کنیم. البته اینجا معمولا همه سر صحبت رو باز میکنند اما موضوعات مورد صحبت همیشه محدود به هوا و تعطیلاته و برنامه های آخر هفته و ... . اما خوب، با یه مهاجر که آدم صحبت میکنه اونم از یه کشور جهان سومی، همه چیز فرق میکنه.

بگذریم. این شنبه که رفتم بعد از سلام و احوالپرسی های گرم همیشگیش گفت یادته یه خانوم ایرانی شنبه ها میومد کمکم میکرد، گفتم آره. یه بارم دیده بودمش. گفت رفته تورانتو سالن زده. با چه ذوقی هم میگفت. خلاصه تعریف کرد که یه جشن گرفته بود بابت سالن جدیدش که من رو هم دعوت کرده بود! نمیدونی چقدر خوش گذشت. حالا بذار کارم تموم بشه بهت نشون میدم! موهای من رو که کوتاه کرد گوشی Motorolla V3i ش رو آورد و به من چند تا فیلم نشون داد ! که دیدم به به ! یه جمع شلوغ ایرونی بزن و برقص، خانم بیانکا رو هم یاد دادن و با این سن و سالش اون وسط داره مثل یه ایرونی اصیل میرقصه و چنان رقصی هم میکنه که بیا و ببین!! اونقدر بهش خوش گذشته بود و اونقدر با شوق و ذوق یاد میکرد از اون مهمونی که نگو ! بعدم کلی در مورد غذاها صحبت کرد و اینکه چقدر دوست داشته غذا ها رو و چقدر قول گرفته که همین خانم یه بار یادش بده درست کردنشون رو...

سوم. رفته بودم سینما هفته پیش و یه فیلم سوپر اکشن میدیدم. خوب اغلب سینما که میرم اگه یه همچین فیلمی باشه معمولا همه تماشاچی ها جونن یا حداکثر به پیری خود من هستند. این شد که قبل از شروع فیلم حضور آقایی با موهای سفید رو صندلی جلو توجهم رو جلب کرد. فیلم شروع شد و بعد از سرو صداهای اولیه و وقتی یکم آروم شد، متوجه شدم این آقای مسن مدام داره با آقای جوونتری که کنارشه صحبت میکنه. البته با توجه به شیب بسیار زیاد سالن که باعث میشه کله افراد نشسته در صندلی جلو، پایینتر از زانوی شما باشه و همچنین با توجه به اینکه صداشون خیلی آروم بود، بهیچوجه مزاحمتی برای من ایجاد نمیکرد. فقط برام جالب بود که این آقا داره چی تو گوش این بنده خدا میگه اینهمه. گذشت و با توجه به سر و صدای کرکننده فیلم دیگه توجهم به این همسایه ها جلب نشد. وقتی که فیلم تموم شد و از سالن میومدیم بیرون بازم توجهم یه این دونفر جلب شد. از راه رفتن مرد جوان (که حدس میزدم پسر این آقای مسن باشه) میشد فهمید که مشکلی داره. یه بار هم دیدم که بابا هه دستش رو کشید و مسیرش رو عوض کرد. کنجکاو شدم. رفتم و آروم ازشون جلو زدم. همون لحظه پسر جوون داشت عصاش رو باز میکرد. نابینا بود...

شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۶

بوسه های باران

ای مهربانتر از برگ، در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

آئینه نگاهت، پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت، صبح ستاره باران

بازآ که در هوایت، خاموشی جنونم
فریادها بر انگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری، زین سایه برگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف، دادند بیشماران

گفتی به روزگاری، مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد، حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان، سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را، زینگونه یادگاران

وین نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست، آواز باد و باران

شفیعی کدکنی

پنجشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۶

هوا سرد، روز سرد، شب سردتر، آدمها سرد، قوانین سرد، آینده سرد، رفتن سرد، ماندن سردتر...

دوشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۶

تو را دوست مي دارم


تو را به جاي همه زناني
كه نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني
كه نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر گستره ي بي كران
و براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر برفي كه آب مي شود
براي خاطر نخستين گل
براي خاطر جانوران پاكي كه
آدمي نمي رماندشان
تورا براي خاطر دوست داشتن
دوست مي دارم
تو را به جاي همه زناني كه
دوست نمي دارم دوست مي دارم.
جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟
من خود خويشتن را بس اندك مي بينم.
بي تو جز گستره يي بي كرانه نمي بينم
ميان گذشته و امروز
از جدار آينه‌ي خويش گذشتن نتوانستم
مي بايست تا زند‌گي را لغت به لغت فرا گيرم
راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش مي برند.
تو را دوست مي دارم
براي خاطر فرزانه‌گي ات
كه از آن من نيست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه آن چيزها كه
به جز وهمي نيست دوست مي دارم
براي خاطر اين قلب جاوداني
كه بازش نمي دارند
تو مي پنداري كه شكي
حال آنكه به جز دليل نيستي
تو همان آفتاب بزرگي كه در سر من بالا مي رود
بدان هنگام كه از خويشتن در اطمينانم.

Paul Éluard (1895-1952)
ترجمه احمد شاملو


پنجشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۶

زمستان است


سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد
پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس، كز گرمگاه سينه مي آيد برون
ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
...
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت
پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
...

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان
دستها پنهان نفسها ابر
دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است...

هوا از در 24 ساعت گذشته با بارش برف که از غروب دیروز شروع شد حدود 20 درجه سرد شده. الان که میومدم خونه هوا 12- درجه بود با برف و باد شدید (هوا 9- درجه س امابواسطه باد 12- احساس میشه). جدا همه سرها در گریبان بود و دستها پنهان و نفسها ابر. باید میدیدین که یهو چطور این برف و سرما پوششها رو عوض کرد و صحن دانشگاه رو خلوت و کوچه و خیابون رو سوت و کور...

چهارشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۶

جنایت فجیع

ماجرای سه دختری که در جاده روستای شترک برای مصون ماندن از نیت شیطانی راننده حیوان صفت خود را به بیرون پرتاب کردند و تنها یکیشان جان بدر بردند، چند روز است از ذهنم بیرون نمیرود. تراژدی بسیار بزرگی است و طبق معمول پشت هزار مصیبت دیگر یا موضوعات بی اهمیت اما برجسته شده وطنم پنهان می ماند.

خیلی منزجرم، خیلی خشمگینم، خیلی ناراحتم...

B, J and N

اول. J دانشجوی سال آخر رشته " آموزش زبان انگلیسی" در یه کالج در کاناداس و 25 سال داره. برای اینکه بتونه هزینه ترمی 5000 دلار شهریه دانشگاه رو بده و علاوه براین خرج 400دلاری اتاقی که اجاره کرده رو دربیاره، حدود سه ساله که توی یه فروشگاه بزرگ عصرها از 3 تا 11 شب کار جابجا کر دن اجناس و چیدنشون توی قفسه رو بر عهده داره. کاری که در همون 6 ماه اول J رو از 225 پوند به 180 پوند رسونده و وقتی میرسه خونه حدودای 11.5 قیافه ش کاملا ترسناکه. مدتی پیش روساش بهش مژده دادن که بعلت استمرارش در این شغل بهش ترفیع میدن و از اول سپتامبر علاوه بر اینکه بازنشستگی خواهد داشت موارد پوشش بیمه و دستمزد ساعتیش رو افزایش میدن و شاید از اینها مهمتر، 10 درصد از زمان کاریش رو به کار دفتری اختصاص خواهند داد. J سر از پا نمیشناسه و هم خونه ایهاش رو یه شب به نوشیدنی دعوت میکنه. مدتی بعد دردی که گاه گاه کمرش رو در روزهایی که کار سخت میشد اذیت میکرد، مزمن میشه و حتی توی خواب هم راحتش نمیذاره. بالاخره با ستفاده از فرصتی میره دکتر و پس از آزمایشهای زیاد بهش میگن باید عمل بشه. چون بیمه هستش از جانب شرکت هزینه ای داره اما پزشکش وقتی باهاش صحبت میکنه و میفهمه شغلش چیه میگه دیگه نمیتونی این کار رو ادامه بدی و ...

J الان داره دنبال کار میگرده.

دوم. B یه مادر تنهاس (single mom) و 30 سالشه . 17 سالگی ازدواج کرده و بچه دار شده و همسر مهربونش بعد یکسال بدون هیچگونه پشتیبانی مالی تنهاش گذاشته. پسر B الان 13 سال داره. B دانشجوی سال آخر پرستاری در همون کالجه و برای اینکه شهریه سنگین دانشگاه و هزینه تحصیل و زندگی خودش و فرزد 13 ساله ش رو دربیاره، آخر هفته ها گاهی 24 و گاهی 36 ساعت (در طول دوشبانه روزیا 48 ساعت) کار میکنه. کارش نگهداری از تعدادی آقا و خانوم ساکن یک خانه سالمندانه. از ابتدای این ترم برای کارآموزی باید به یک بیمارستان در شهر مجاور بره و از اونجاییکه سیستم حمل و نقل اینجا خیلی سحر خیز نیست معمولا باید تاکسی بگیره و هزینه سنگینی بده. کار بجایی میرسه که تصمیم میگیره ماشین دست دومی بخره. با مادر محترم که در یک ویلای هزار متری زندگی میکنه و سه تا ماشین داره تماس میگیره و ازش تقاضای راهنمایی (شما بخونید تقاضای کمک) میکنه. مادر محترم که ظاهرا هنوز ماجرای ازدواج دخترش رو بدون موافقت با ایشون فراموش نکرده، به هردلیل خیلی خونسرد راهنماییش میکنه که تا جایی که یادمه، دانشگاهتون براتون تسهیلاتی قائل میشه چون دخترخاله ت هم همینطور ماشین خرید!! B باید برای بار چندم تقاضای پشتیبانی مالی بکنه که معمولا چون کار میکنه بهش تعلق نمیگیره...

سوم. N دانشجوی بهترین دانشگاه ایرانه. پدر و مادر گرامی حدودا هفتصد هزار تومان در سال 1374 خرج کردن که N برای کنکور آماده بشه و خلاصه N در دانشگاه پذیرفته میشه. از اونجایی که پدر و مادر N در تهران نیستند N به خوابگاه میاد. بعد از مدتی به بابا و مامان شکایت میکه که من خونه میخوام و اینجا نمیتونم بمونم. بابا و مامان هم که تصمیم گرفتن فرزندشون مرد بشه، امتناع میکنند. اما N راهش رو بلده. با یه کلک بهشون میفهمونه که اگه این کار رو نکنند در اثر مجالست با دوستان خوابگاه ممکنه سیگاری بشه !! همین خبر پدر و مادر رو در همون هفته به تهران میکشونه. N شش سال بعد، در حالیکه سیگار رو با سیگار روشن میکنه لیسانسش رو میگیره در حالی که در کنار خونه اش که تقریبا جر درس خوندن ، هر اتفاقی توش میفته، ماشین هم داره. چون پدرش رو در انتهای سال اول با یک کارنامه ... مجاب میکنه براش ماشین بخره.

J، B و N هرسه بعد از فارغ التحصیلی با کوله باری تجربه و در حالیکه حسابی آبدیده شدند وارد اجتماع میشن (یا به فعالیت و کارشون در اجتماع ادامه میدند) و به رشد و بالندگی کشورشون کمک میکنند...

دوشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۶

مدار صفر درجه

خداوند روز اول، «آفتاب» را آفريد.

خداوند روز دوم، «دريا» را آفريد.

خداوند روز سوم، «صدا» را آفريد.

خداوند روز چهارم، «رنگ‌ها» را آفريد.

خداوند روز پنجم، «حيوانات» را آفريد.

خداوند روز ششم، «انسان» را آفريد.

و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است

پس تو را براي من آفريد
.

چهارشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۶

ایران من...

خیلی جالبه! شایدم خنده داره. خودم به فرهنگمون، به کشورمون، به نحوه زندگی و عادات و تعارفات و سنتها و باورهامون هزارتا انتقاد دارم. اما وقتی کسی در مورد مردمان کشورم حرف میزنه اگر ذره ای از واقعیت اونورتر بره چنان آتیش میگیرم که نگو و نپرس...

امروز وقتی یکی از دوستان گفت که شنیده تو ایران و افغانستان مردم دوست ندارند دختراشون تحصیل کنن، حسابی قاطی کردم...

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶

Taylor James

تایلور جیمز یا به قول خودش (تی جِی) هم خونه ای جدید من بود . پسری 25 ساله، لاغر، نسبتا قد بلند با پای آتل بسته و عصایی در دست. T.J بیست و پنج سالشه. 12 سالگی پدرش رو از دست داده و شده پسر بزرگ خونه. مسئول مادر و خواهری، شش سال کوچکتر از خودش. T.J از 15 سالگی شروع به کار میکنه. کاری که ما بهش میگیم کارگری و البته اینجا چون نوع خونه ها و طریقه ساختنش متفاوته، کمی با کارگری ما فرق میکنه.

T.J از همون سن پایین و بدلیل تروفرز بودنش و سبک بودنش، "سقف چین" شده و این شغل رو تا الان هم ادامه داده. سقف چینی بدلیل شیب زیاد سقف و خطر زیادش اصولا کار سختیه و بنابراین حق الزحمه ساعتیش هم زیاده. بهمین دلیل T.J با درآمد خوبش خیلی زود پیش رفت کرده. الان T.J به قول خودش یه تیم داره که بخشهایی از خونه رو طی قراردادی از Builder (معمولا شرکتی بزرگ مثل Tribute) میگیرند و می سازند. با این حال T.J شغل سقف چینی خودش رو ول نکرده و در حالیکه تیمش دارند یه خونه رو می سازند، میره با builder دیگه ای قرارداد میبنده و سقف چینی میکنه چون میگه بسته به شرایط، تا ساعتی 25 دلار برای این کار میگیرم و میتونم روزی 14 ساعت هم کار کنم

T.J یه مزرعه در شهر New Market در نزدیگی Lake Simcoe داره. یه Cottage (دقیقا نمیدونم چیه اما ظاهرا خونه های کوچیک تو مزرعه س) و یه قایق و یه ماشین بزرگ . یکی از محبوبترین تفریحاتشم ماهیگیریه و گواهینامه کامل ماهیگیری رو هم داره...

T.J بیست و پنج ساله ، تا بحال چند بار از پشت بام افتاده و هربار هم جراحاتی دیده. اما این بار با اینکه هیچ استخوانیش نشکسته، صدمه جبران ناپذیری به زانوش وارد شده. طوریکه باید با یک عمل جراحی، بخشهایی از زانوش رو با اعضای مصنوعی جایگزین کنند. از اونجاییکه دکترش توی شهر ماست تا زمانی که نوبت عملش برسه ، اتاقی رو اجاره کرده که زیر نظر دکتر هم باشه

T.J به تمام بخشهای خونه کاملا وارده. فرا تر ازاین، در حالیکه من باورش نمیکردم افتاد به جون تلویزیون Stephanie و تعمیرش کرد ! بنده خدا اگه میدونست، وقتی از خونه ما رفت تلویزیون معیوبش رو جا نمیذاشت ! روزیکه با هم پای کامپیوتر نشستیم و من مهارتش رو در کار با کامپیوتر دیدم، ازش پرسیدم که چقدر از کامپیوتر میدونه. و اون تعریف کرد که پسر خاله ش توی یه کالج در رشته کامپیوتر پذیرفته میشه و به T.J هم توصیه میکنه بره به اون کالج چون بعدها درآمد خوبی خواهد داشت! T.J هم دست از سر ساختمون بر میداره و میره دوسال تو کالج کلمپیوتر میخونه و از ابتدای سال دوم هم توی یه شرکت مشغول به کار میشه. یکسال هم بعد از اتمام تحصیلش توی اون شرکت کار میکنه اما به قول خودش با روحیه ش جور در نمیاد. چون توی کار ساختمون هم بسیار پرتحرکه و هم هرروز چیز جدیدی یاد میگیره . اینه که ول میکنه و بر میگرده به سقف چینی ...

T.J در 18 سالگی و نا خواسته بابا میشه. دختر زیبا و الان هفت ساله ای که عکسش رو به من نشون داد الان با مادرش زندگی میکنه اما باباش هم خیلی دوستش داره.

T.J تا چند هفته دیگه بعد از حدود دو ماه انتظار زانوش رو به عمل جراحی میسپره و بسیار امیدواره که بعد از یکسال دوباره بالای سقف باشه ...

جمعه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۶

اخراج اخراجیها

فیلم مستند اخراج اخراجیها، که پشت صحنه ای از فیلم بهمراه حواشی بعد از تولید فیلم اخراجیهای مسعود ده نمکی است ، از خود اخراجیها قشنگتره. نکات جالب زیادی داره از جمله در یک اقلیم نگنجیدن عبدی و شریفی نیا. شریفی نیا به روایت شایعات حول و حوش فیلم در واقع کارگردان اصلی این فیلمه و بیشترین تاثیر رو در ساخت و طراحی اخراجیها داشته. اما توی جوب نرفتن آبش با اکبر عبدی به دلایل متعدد، در این فیلم هم خودنمایی میکنه و از جمله اظهار نظر صریح شریفی نیا ! بهرحال این مستند رو دوست داشتم.

سی!

دیروز سی ساله شدم.

میخواستم غروب برم کیکی بگیرم که با هم خونه ایهای جدید نوش جان کنیم و شمعی و عکسی ... که نشد و تاخیر مربی عزیز رانندگی این کار رو هم غیر ممکن کرد. به قول آتبین دیروز عصر افسردگی روز تولد گرفته بودم :-)

پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶

برای تو که جاودانه ای

یازده سال گذشت
از آن تلخ روزهایی که
با تمام عشق ، با دریای اشک
بدرقه ات کردیم و تو
در آرامگاه ابدیت آرام گرفتی و
همه ما را در بهت تنهایی نبودنت
رها کردی...

یازده سال گذشت
از آن تلخ هفته هایی که
با دیدگان خونبار و قلبهای شکسته
رفتن آرام آرامت را نظاره کردیم و تو
سبکبال و خاموش، به سوی مقصد رفتی و
ما را در راه ، تنها گذاشتی

یازده سال گذشت و این همه روز
ذره ای نکاست از حجم اشکهایی که
با هر بار به خاطر آوردنت،
میهمانشان میشوم

ذره ای نکاست از عمق دردی که
با هربار یادکردن از تو
در اعماق جانم میپیچد و قلبم را میفشرد

من تازه پی برده بودم به گنج تو
انگار تازه شناخته بودمت از اوج سالها
و چه دیر ، آنقدر که باید، 
با تو انس گرفتم

اما بختم آنقدر بود انگار
که با چراغ روشنت  راه را
یا دست کم ابتدای  راه را
به من تشنه دانستن بنمایی

در قلب من تا ابد خواهی بود
تا آن روز که نگاه تو به دنیا
نگاه تو به دین و
به انسان و
به اخلاق و 
به خدا
نگاه مرا نیز،
لطافت باران بهاری می بخشد...
 

 

 

 

شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۶

پس از مدتها

اول. اسطوره

اسطوره ام بودی، نمیدانستم
اسطوره ام هستی هنوز؟

تا در آن روز خیال انگیز
دیدمت! در آن بعد از ظهر گرم

 من مست دیدارتو و
تو خسته و بیخواب ...

اسطوره ام هستی و خواهی بود
حتی اگر من در خاطرت،

خاطره ای محو و غبار گرفته باشم

دوم. خاطره

درخواب دیدمت. خسته بودی و شاد
کم رمق بودی و پر امید

من هم در کنار بسترت بودم
در میان همه ، یکی چون دیگران

اما با دیدنم لبخند زدی و
دستم را فشردی

چون خاطره آنروزی که
در آن تاریکی مطلق
دستانمان یکدیگر را پیداکردند

سوم. هستی

فشرده میشود قلبم
با صدای کودکانه و معصومت

نمیدانم از کجاست اینهمه مهر
اینهمه عشق

اگر این دوری را تاب نیاورم
مهمترین دلیلم تو هستی

چهارم. سنندج

سلامم را به تو رساند؟
آن مسافری که به سوی تو میآمد؟

خفته در میان کوهها، بسان گنجی درخشان
هرگز مرا بیاد میآوری که هربار

تلالو درخشان چراغهایت را در دل شب
وقتی بسویت میآمدم از بالای کوه

با درخشش دانه دانه های
درخشان اشکم پیوند میزدم ؟

 

دوشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۶

مدار صفر درجه

شعر: افشین یداللهی
آواز: علیرضا قربانی


وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمانها مي کشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشکهايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي...


یکشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۶

خانه ای با طرح نو

برنامه " خانه ای با طرح نو " هرشب یا حداقل اغلب شبها ساعت 11.5 از شبکه دوم پخش میشه. این برنامه در حقیقت جزیی از برنامه جشنواره فیلمهای سینماییه که شبکه دو امسال تصمیم به پخش 100 فیلم در قالب این جشنواره کرده. اما برنامه خانه ای با طرح نو، با اینکه در بخش کوچکیش هم به معرفی فیلم سینمایی اون شب میپردازه، اما برنامه مستقلیه با اجرای رامبد جوان و اشکان خطیبی.

اجرای متفاوت و (بنظر من) بسیار جالب رامبد جوان و همراهی (هرچند کمتر حرفه ای) اشکان خطیبی و نوع طرح موضوع هرشب ، جذابیت خاصی به این برنامه 30 دقیقه ای داده. هرشب این برنامه یک مهمان هم داره که بسته به مورد، فضای برنامه مجبورش میکنه با نوع اجراها همراه بشه و طبیعتا گفتگوی مجریان و مهمان هم از کلیشه های رایج خارج میشه.

پیشنهاد میکنم دوستانی که امکانش رو دارند، این برنامه رو ببینند. در نوع خودش بنظرم تجربه موفقی خواهد بود.

چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۶

سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید دوباره گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوییدیم
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز...


مدار صفر درجه، قسمت دهم
وقتی سارا به حبیب میگه شاید هرگز همدیگر رو نبینیم

یکشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۶

سلام
همین اول یه چیز جالب بگم! میدونید حین نوشتن این متن دارم چی گوش میکنم ؟ علیمردان خان، پسر بی ادب و بی هنر عباسقلی خان! همین چند دقیقه پیش گیرش آوردم و نتونستم بیشتر از این منتظر بشم...
هرچه میگفت للِه لج میکرد
دهنش را به همه کج میکرد

هرچه میدادند میگفت کم است
مادرش ماند که این چه شکم است...
کار بیادماندنی علیرضا اکبریان که دوستان هم سن و سال من، حتما ازش خاطره ها دارند...
 

1-     دوست عزیزم بهزاد خان! ببخشید که اینقدر جواب سوالت دیر شد. اینجا تا اونجاییکه من دیدم اجاره و خرید خونه  معمولا از فرد هستش، مگه در صورتیکه خونه رو از یه شرکت مجتمع ساز خریده باشید. تقریبا تمام خونه های دانشجویی اطراف دانشگاه که من تا پیدا کردن این خونه، میدیدم، صاحبانش افرادی بودند که آگهی کرده بودند برای اجاره. روش گرفتن اجاره هم معمولا چک هستش. که شما مثلا خونه رو 6 ماه اجاره میکنین، همون روز امضای قرارداد اجاره ماههای اول و آخر رو میدید و بعد چهار تا چک. که سر هرماه صابخونه ببره و نقد کنه. من چون دسته چک نداشتم، پیشنهاد پرداخت نقدی رو دادم و صاحبخونه م پذیرفت. وگرنه من هم باید میرفتم و دسته چک میگرفتم. البته چیزی که اینجا بهش چک میگن با اونیکه ما تو مملکتمون داریم آسمون تا زمین فرق میکنه...

2-     فردا یا پس فردا امتحان آیین نامه رانندگی خواهم داد. با اتمام مدت اعتبار گواهینامه بین المللی که از ایران گرفتم، باید برای گواهینامه کانادایی اقدام کنم. از قوانین رانندگی اینجا جدا خوشم اومد. کتابچه آیین نامه حدودا 200 صفحه است و فوق العاده کامل، ضمن تشریح قوانین، راهنماییهای بسیار جالبی هم در مورد رانندگی در شرایط سخت، نحوه برخورد با پلیس، تصادفات، شرایط فوق العاده و اطلاعاتی در مورد خود ماشین هم داره. اگه من گواهینامه و سابقه رانندگی نداشتم روال کار به این شکل بود که با قبول شدن در امتحان آیین نامه، گواهینامه G1 میگرفتم. با این گواهینامه تنها در صورتی میشه رانندگی کرد، که فردی با چهارسال سابقه رانندگی شما رو همراهی کنه. ضمن اینکه رانندگی در اتوبان و جاده ها و همچنین رانندگی در شب با گواهینامه G1 مجاز نیست. با گواهینامه G1، صندلی جلو که همیشه باید فردی با 4 سال سابقه نشسته باشه اما در صندلی عقب هم نمیتونید کودک سوار کنیدو ... .خلاصه، شما موظفید با این شرایط 12 ماه رانندگی کنید و بعد میتونید برید امتحان شهر بدید که بهتون G2 تعلق بگیره و اونم محدودیتهای خاص خودش رو داره و هنوز باش تو اتوبان نمیشه رانندگی کرد...
تخلفات رانندگی هم اینجا هزینه های فوق العاده ای رو برای راننده خواهد داشت. با هر خلاف، بسته به نوع تخلف، شما نمره منفی
(Demerit Point) میگیرید. با رسیدن نمره منفی به عدد 6، شما باید در یک مصاحبه شرکت کنید و شایستگی خودتون رو برای ادامه رانندگی اثبات کنید. با 9 نمره منفی، گواهینامه رو تا 60 روز از دست میدید. رسیدن به نمره 9 برای بار دوم میتونه شما رو تا 6 ماه از رانندگی محروم کنه و ...

3-     فیلم A League of Their Own رو اگه گیرآوردید ببینید. فوق العاده س به نظرم.
واقعا دوست دارم یه روز بشینم و دلایلی رو که بنظرم باعث شده تفاوتی چنین باورنکردنی بین جامعه ما و جوامع پیشرفته تر از ما ایجاد بشه مطرح کنم و از دوستانی که تجربه بیشتری دارند نظر بخوام. از مهمترین این دلایل به نظر من سخت کوشی و مثبت اندیشی فوق العاده این مردمانه. جدا نمیدونم چجوری این مساله رو توضیح بدم. اما اگه این فیلم رو ببینید شاید تا حدی نظر من رو بپذیرید... . بنظر من عمده تفاوتها در خود انسانها و نگرششون و اونچیزیه که بهش
Attitude میگن. قبول دارم که ما خودبخود ازاین لحاظ از این مردمان عقب نیفتاده ایم و عوامل متعددی نقش داشتند اما همین نشون میده که ما احتیاج به زمان نسبتا زیادی برای قرارگرفتن در مسیر صحیح داریم...