سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۵

I want you !
شعري از قيصر امين پور

مي خواهمت چنانكه شب خسته خواب را
مي جويمت چنان كه لب تشنه آب را
محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده دمان آفتاب را
بي تابم آنچنانكه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره تاب را
بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل
ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را
حتي اگر نباشي مي آفرينمت
چونانكه التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را...

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۵

* Merry Christmas! * to all dear christian friends wish you all a year full of success and happiness

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

Yadla!

اعترافات! یا به عبارتی بازی یلدا !

بازی این شکلیه که پنج مورد رو كه فكر ميكنیم ديگران در موردمون نميدونن مینویسیم ! كار آسوني نيست ولي وقتي امروز وبلاگ خورشيدخانوم رو خوندم برام خيلي جالب بود. اسمش هم هست بازي يلدا !! بعد هم از پنج وبلاگ نویس دوست دعوت میکنیم که همین کار رو بکنند و ... من با دعوت سمن مینویسم :)

 منم بازي!

 

1-     بچه كه بودم بطرز غريبی از تنها موندن مي­ترسيدم. بزرگترين كابوس زندگيم اين بود كه يهو همه برن و من تنها بمونم. همين بود كه تا صحبت رفتن مي­شد، اول اطمينان حاصل ميكردم كه همه نميرن و يكي پيش من ميمونه، يا اينكه حتما من رو با خودشون مي­برند. اولين باري كه اين كابوس وحشتناك تبديل به واقعيت شد كلاس اول دبستان بودم. كه مامانم و يكي از آشنايان (كه تا مدتها ازش متنفر بودم) رفتند خريد و من رو تنها گذاشتند. اونروز مادرم تا حد زيادي از اينكه من چنين مقاومتي در برابر تنها خونه موندن ميكنم يكه خورد. و بعد احساس كرد كه حتما بايد اين خطاي بزرگ رو اصلاح كنه. با عصبانيت من رو گذاشت و رفت و من تمام مدتي كه اون نبود رو (حدود دو ساعت)‌ اشك ريختم....

2-      اولين باري كه احساس كردم نسبت به يك دختر (و در واقع يك انسان! ‌چون دختر بودنش خيلي مهم نبود!) حس غيرعادي دارم ،‌ چهارم يا پنجم ابتدايي بودم. اون دختر مهمونمون بود و يه اتفاق بسيار غريب برام افتاده بود و مدتها شوكه بودم. نميفهميدم موضوع چيه! حالا يا از خنگيم و يا از بيسابقه بودن موضوع. يكبار كه با دست روي شونه­م زد، ‌تا مدتها احساس ميكردم كه جاي دستش رو شونه­م سوخته !!
اون دختر، واقعا از زيباترين دخترايي بود كه ميشناختم ( تا سالها بعد...) و اولين و اسطوره اي ترين عشق زندگيم بود...

3-     يكي از مهمترين فاكتورهاي زندگيم تا سالها اين بود كه چه كسايي من رو به عنوان يه پسر خوب نميشناسند؟ ميشستم و واسه خودم فكر ميكردم ببينم كه اگه از همه مردم دنيا بپرسند كه آيا وريا پسر خوبيه ؟‌كسي هست كه جواب منفي بده ؟ اولها فقط يه نفر رو ميشناختم. يه راننده تاكسي. ماجرا هم از اين قرار بود كه يه روز كه از كلاس برميگشتم وقتي راننده نيگه داشت و من سوار شدم، قبل من يكي تاكسي رو صدا زده بود و من نديده بودمش. بعد كه من نشستم، ‌چون جا نبود اون بنده خدا خودش جلو نيومد. اين تو ذهن راننده  موند. وقتي ميخواست پياده­م كنه،‌پرسيد چرا با مسافر قبلي (كه چند قدم قبلتر پياده شده بود) ‌پياده نشدي كه من دور بزنم ؟‌ منم خيلي ساده گفتم خوب اينجا ميخواستم پياده بشم. راننده هم گفت عجب بچه پررو و بي ادبي هستي... نوبت اون آقا رو كه گرفتي اينم از الان... و من تازه فهميدم كه دلش از من پر بوده !!  ‌تا مدتها اين آدم تنها كسي تو دنيا بود كه اگه ازش مي­پرسيدن وريا بچه خوبيه مبگفت نه... و من ميگفتم كاش بهش ميگفتم كه من اون آقا رو نديده بودم...

4-     كلاس چهارم يا پنجم ابتدايي، سر امتحان جغرافيا گيركرده بودم. سر ساده ترين سوال ممكن!! توي نقشه،‌رنگ آبي نشونه چيه!؟ همه سوالاي ديگه رو كه حفظ كردنشون سخت هم بود براحتي جواب داده بودم و حالا سر نقشه خوني و اونم تو ساده ترين قسمت مونده بودم... معلم يكي از كلاسهاي ديگه كه نسبتي هم با ما داشت، وقتي فهميد من مشكلم  چيه، رفت جواب اون سوال رو از رو دست يكي ديگه از بچه ها نگاه كرد و اومد به من گفت!!!‌ بنويس "درياها و درياچه ها"! فكر كنم تا پنج دقيقه نفهميده بودم چه اتفاقي افتاده!‌ برام كاملا عجيب بود و باورنكردني! حتي نميدونستم حالا كه اين رو بمن گفته حق دارم بنويسمش يا نه!‌ میترسیدم اگه بنویسم، يهو بگه تقلب كردي و ورقه‌م رو بگیره !!! مدتي بر و بر نيگاش كردم و وقتي حرفش رو تكرار كرد،‌در حاليكه با گناه به بقيه بچه ها (كه حواسشون هم به من نبود)‌نيگا ميكردم، نوشتمش !!!

5- خیلی چیزها هنوز برای نوشتن هست! اما چون اسم این بازی، بازی یلداست و از شب یلدا هم شروع شده، یه مطلب یلدایی بگم... . دقیقا چهارده سالم بود. خیلی خوب یادمه. تو عروسی یکی از اقوام، دختری رو دیدم به اسم یلدا. خیلی زیبا بود و توجه همه رو به خودش جلب کرده بود. نمیدونم چرا اینجا که رسیدم یهو اعتراف برام سخت شد! یهو تصمیم گرفتم این یکی رو ننویسم... اما مینویسم، عیبی نداره. تو تمام جمعیت با نگاهم میگشتم و پیداش میکردم. بهش نگاه میکردم و لذت میبردم. و توی رویاهام تصورش میکردم که با من دوسته. که من رو دوست داره. که دست من رو میگیره و باهام حرف میزنه. تا اینکه وارد یکی از اتاقها شدم و دیدم چندتا از بچه های فامیل که 7-8 سال از من بزرگتر بودند  دور هم جمع شدن و آروم حرف میزنند و تو حیاط رو نیگاه میکنند. از رو کنجکاوی نزدیک شدم و گوش دادم. در مورد یلدا بود. اسمش رو شنیدم و اینکه به هم نشونش میدادند...
حالم بد شد. خیلی خیلی بد. احساس بدی پیدا کردم. چرا داشتند راجع به اون حرف میزدند؟ چرا به همدیگه نشونش میدادند؟ چطور دلشون میومد اینکارو بکنند؟ چطور یکیشون حاضر بود لذت اون زیبایی رو با کس دیگه ای تقسیم کنه. بدم اومد. یه جورایی انگار من لوش داده بودم، انگار من باعث شده بودم این نگاه ها بهش جلب بشه و بهمین خاطر دیگه تا آخر مهمونی نیگاش نکردم...

 

کار آسونی نبود! منم دعوت میکنم از  امیر و ئه‌سرین و آتبین و خاکستری هوا و نوشین که این کار رو بکنند ... تجربه جالبیه !

چهارشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۵

Father! I love you!


حدود يكماه پيش متني رو (فارسي ، انگليسي) خوندم كه فوق­العاده تحت تاثيرش قرار گرفتم. در مورد اينكه به عزيزانتون و اونهاييكه شما رو دوست دارند وقت كافي اختصاص بدين. ازشون دور نشين. ببينيدشون و اينطور نباشين كه قدرشون رو وقتي بدونين كه يا خدايي نكرده از دستشون دادين يا به هر دليل ازشون دور شدين.

مهمترين اين افراد پدر و مادر هستند. چقدر بهشون نزديك هستيد؟ چقدر براشون وقت ميگذاريد؟ چقدر باهاشون حرف ميزنيد؟ چقدر از درونشون، ‌از درددلشون، از احساسشون آگاه هستيد.

يادمه وقتي اين متن رو خوندم مثل يه بچه كوچيك هق هق گريه كردم. گريه ايكه اصلا يادم نمياد بار قبليش كي بوده... . من در مورد پدر و مادر خودم خيلي خيلي كوتاهي كردم،‌خيلي خيلي... .

نشستم و فكر كردم آخرين باري كه با هركدومشون حرف زدم كي بوده. حرف زدن منظورم اينه كه بشينم و بشنوم. درددلشون رو به من بگن. نگرونياشون رو . راهنماييهاشون رو. پيشنهاداشون رو ... سوالهاشون رو. و شرمنده شدم. خصوصا در مورد پدرم.

 هيچ مردي رو تو دنيا به انداره پدرم دوست ندارم و بنظرم يكي از استثنايي ترين آدمهاي دنياس ... فوق­العاده­س،‌ آدمهاييكه مثل اون همه چيشون خانواده و فرزندانشون باشه و براي خودشون هيچي نخوان زياد نيستند... هيچيِ هيچي براي خودش نميخواد هيچوقت. همه­ش ما. همه­ش من و خواهرام....

و بدبختي بزرگ من اينه كه اون نميدونه من همچين نظري نسبت بهش دارم. نميدونه كه با هيچكس حتي قابل مقايسه نميدونمش. نميدونه كه چقدر دلم براش تنگ شده. براي آغوشش، براي محبتش. براي نوازشش. نميدونه كه وقتي ميبينم مثلا شبي كه امتحان زبان داره فرداش، من خبر ندارم ولي فلان همكارش خبر داره و مي­پرسه از من، ‌چه حالي ميشم. وقتي مي­بينم با افراد ديگه نزديكتر و صميمي تر از منه چقدر غصه مي­خورم.

 

من از اين وضع، ‌از سطح ارتباطم با پدرم راضي نيستم. نميدونم تقصير من بوده ‌يا تقصير اون كه اينطور شده؟ كه من و پدرم ممكنه در هفته بيشتر از چند جمله با هم صحبت نكنيم. اما هرچي هست اصلا خوب نيست. خيلي سخته ... براي من كه خيلي سخته براي اون هم حتما همينطوره...

 

 

شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۵

young Weria

وقتي شاعر بودم...

 

ورياي سالهاي دانشجويي رو خيلي دوست دارم. همه چيزش از من بهتر بود، ‌همه چيزش. يادش به خير. امروز سري زدم به نوشته هاي اون سالهاش... . دلم براش عميقا تنگ شد و بغض گلوم رو فشرد. دوست دارم اينجا يادي ازش بكنم،‌ با چند تا از شعراش. چند تا از شعراييكه دوستشون دارم ...



1-  خواب ... ،

 چه سخاوتمندانه به مهمانيم آمدي
و چه مهربانانه مرا از ديدارت
لبريز کردی
در دل شب ...
و سياهي تاريکي را
با نور بودنت تار و مار کردي و
مر از بيدار شدن پشيمان ...

کاش آن شبم هرگز سحر نميشد و
آن خواب مرا تا قيامت در مي ربود
که اگر خورشيد ميدانست
که به خوابم آمده اي
ممکن نبود خلوتمان را
به قيمت روشنايي عالم بشکند ...

 

2- حجت تمام کن ...

 ميدانستي عزيز ...
ميدانستي که سالهاست حجت من براي ماندن
بودن در لحظه آمدن دوباره توست ؟
ميدانستي که سالهاست حجت من براي ديدن
ديدن در لحظه ديدار دوباره توست ؟
ميدانستي که سالهاست حجت من براي شنيدن
شنيدن دوباره زلال صداي توست ؟
ميدانستي که سالهاست حجت من براي بوييدن
مست شدن دوباره از عطر آسماني توست ؟
ميدانستي که سالهاست حجت من براي عشق ورزيدن
فراموش نکردن عشق مقدسم به توست ؟
ميدانستي که سالهاست حجت من براي خنديدن
بياد آوردن شکوه لحظات پر لبخند توست ؟
ميدانستي که سالهاست حجت من براي زيستن
زيستن تا لحظه بودن دوباره با توست ؟

پس بيا اي عزيز ...
بيا و حجت اينهمه را بر من تمام کن ....



3- انتظار ...  

 هر حرکتي سايه ات بود و
هر صدايي صداي پايت
در آن شب که يکدم آمدي ومن
حضورت را تا صبح انتظار کشيدم...

و با اولين جرقه هاي نور ديدم
که شب هم منتظر صبح نبود
آنقدر که من منتظر تو بودم ...




4-         حجت 

گفتی همه ميدانند ،
و حجتت اين بود

گفتی همه ميگويند ،
و حجتت اين بود

من با همه دانستنها
و همه گفتنها ،

ماندم و حجتم ،
تنها تو بودی ...



5-  سپيده ... 

شب است و من در آرزوی خواب
هزار بار ستاره ها را شمرده ام

شب است و من در آرزوی خواب
هر چه شعر از بر بوده ام ، خوانده ام

نميدانم چرا از من دوری ميکند
شايد امروز ،‌
سپيده رنگی ديگر است
شايد امشب ،
به هرکه تا سپيده بيدار باشد ،
صله ای ميدهند ...

سپيده آمده است و من هنوز
در آرزوی خواب ،
به سقف چشم دوخته ام و گاه
از ورای آن ،
ستاره ها را ميشمارم ...

آه ، بيفايده است ،
برخيزم
گويی که خواب هم
از من رميده است ...

 

 

جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۸۵

Bad World

دنيا را بد ساخته اند كسي را كه دوست داري،تورادوست نمي دارد كسي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين.

دکتر علی شریعتی

Thanx to amir

سه‌شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۵

balatarin.com


بالاترین

وب سایت بالاترین، وب سایت نوپایی است که در واقع محلی برای معرفی لینکهای جالب و پر بیننده است. روش کار نیز بسیار ساده است. شما در بالاترین عضو می­شوید، و میتوانید هر مطلب جالبی اعم از نوشته، عکس، فیلم یا حتی فایلی برای دریافت، مشاهده کردید، به بالاترین معرفي نمایید. با این کار لینک شما در بخش لینکهای تازه در معرض دید سایر اعضا قرار میگیرد. هرکدام از اعضا (از جمله شما) می­تواند پس از خواندن هر مطلب، به آن یک رای مثبت یا منفی بدهد. هر مطلبی که موفق به اخذ مجموعا 5 رای مثبت گردد به بخش لینکهای داغ که در صفحه اول بالاترین است انتقال می­یابد.

این وبسایت یک سیستم اعتبار دهی برای اعضا نیز دارد که پس از ثبت نام می توانید در بخش سوالات سایت با آن آشنا شوید. با عضویت در این سایت، خود را در تجربیات اینترنتی دیگران شریک می­کنید و می­توانید یا کمترین جستجو به حداقل بخشی از مطالب مهم دسترسی پیدا کنید.

دوستانی که وبلاگ نویس هستند نیز میتوانند با اضافه کردن یک قطعه کد به وبلاگ خود، امکان ارسال مطالب جالب به بالاترین را توسط بینندگانی که عضو این سایت هستند فراهم نمایند.

شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۵

Another Poem

شعر ديگري از زنده ياد حميد مصدق

با تشکر از دوستي که اين شعر زيبا رو نوشت

 

دلم براي کسي تنگ است

که چشمهاي قشنگش را

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي کسي تنگ است

که همچو کودک معصومي

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را نثار من مي کرد

دلم براي کسي تنگ است

که تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

هميشه در همه جا

آه با که بتوان گفت

که بود با من و

پيوسته نيز بي من بود

و کار من ز فراقش فغان و شيون بود

کسي که بي من ماند

کسي که با من نيست

کسي .... دگر کافي ست

چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵

Hamid Mosaddegh

اسم حمید مصدق رو بار اول تو کتابخونه بابام دیدم. تو سنی که کتابخونه بابام برام یه منبع بی نظیر از نایافته ها و دنیای پر رمز و رازی بود که هر چند وقت یه بار با یکی از کتابهاش از دنیایی که توش بودم جدا می­شدم و همراه نوشته ها و شعرها لذت بردن از کتاب رو تجربه میکردم.

 

حمید مصدق اما برای من در اون سن فهمیدنی نبود. فقط کتابش رو یادمه و عکسی که از خودش دیده بودم. مدتها گذشت و من در سالهای اول دانشجویی این بار در شرایطی که میتونستم از هنرش لذت ببرم، به دفتر شعرش برگشتم و با آثارش انس گرفتم.

 

بعد از حادثه دلخراش سقوط اتوبوس دانشجوها دانشگاه صنعتی شریف در سال 76 که موجب فوت تعدادی از بهترین دوستامون شد، دانشگاه مراسمی برگزار کرد که تعدادی از بزرگان در اون شرکت کردند. اما حضور صمیمی حمید مصدق و اندوه عمیقش و همدردی صادقانه­ش خصوصا برای ما که از علاقه­مندانش شعراش بودیم بسیار دلچسپ بود. یادمه که دایی دوستم علی (که یادش همیشه با منه) عکسی با حمید مصدق گرفت که من هنوز دارمش...

 

حمید مصدق هم اما، با همه هنرش، با همه احساس و مهری که دوستان و دوستدارانش بهش داشتند از میان ما رفت. رفت اما رفتنش با بودن و موندن شعرهای زیباش کمتر احساس میشه. دیروز که دیدم امیر یکی از زیباترین شعرهاش رو Email کرده، تصمیم گرفتم من هم لااقل به احترام لذتی که از هنرش بردم و احساسی که از خوندن شعرهاش داشتم، بهش ادای احترام کنم.

و این هم اون شعر:

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
  نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
 بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
 و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
 هیچ چیز ارزان نیست

 

"حمید مصدق"

 

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۵

music, again

مثل هميشه كه وقتي از اثري خوشم مياد مدتي فقط با همون دمسازم،‌ "با ستاره ها" همايون شجريان رو دارم هنوز گوش ميكنم! الان با كمي تغيير نظر (!!) بنظرم بهترين تصنيفش آهنگ زيباي "تو كيستي" است با شعري از مرحوم فريدون مشيري.

هم شعرش رو ميذارم هم خود آهنگ رو. و البته براي رعايت حقوق حقه صاحبان اثر، پيشنهاد ميكنم كه هركدوم از دوستان كه اين آلبوم رو دوست دارند زحمت بكشند و كاستش رو بخرند. اولا به چند دليل !!

مهمترين دليل براي اينكار كه باعث شد با اينكه من همه البوم رو داونلود كردم، خود كاستش رو بخرم احترام به حقوق صاحبان اثر و مالكيت معنويشون بر اين كار هنري ارزشمنده. قطعا لذتي كه من از شنيدن اين نغمه ها و شعرها ميبرم،‌ارزشي بسيار فراتر از قيمت ريالي كاست يا سي دي داره.

دوم اينكه مثل اغلب كاستهاي شركت  دل آواز بروشوربسيار كاملي همراه كاست هست كه خودش جزء مهمي از اين اثر هنريه. عكسي از همايون كه پدرش گرفته و طراحي زيباي خواهرش م‍ژگان!

تو کیستی

تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم
شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم
تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو
بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم
مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه
چـــه کـــرد بــا مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن آه
تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است
چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه
مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه
چــــه آرزوی مــحــالـی‌اسـت زیــســتــن بــا تــو
مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو

آهنگ رو هم ميتونيد از اينجا داونلود كنيد

چهارشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۵

emruz...

امروز سوار تاكسي شده بودم از خونه تا ايستگاه تاكسيهاي تهران. ميخواستم برم دانشگاه. ماشينهاي ميدون كرج دو مسير دارند، يكي بلوار شورا، كه بلواريه نسبتا جديد و مسير ديگه خيابون چالوس.

 

اغلب ماشينها از بلوار شورا ميرن كه زودتر برسن. اما اگه ظرفيت يه تاكسي تكميل نشده باشه، از خيابون چالوس ميره كه احتمال سواركردن مسافر بعدي هم هست.

 

خلاصه. تاكسي كه من سوار شدم با سه نفر راه افتاد. اما من قبل سوار شدن مطمئن شده بودم كه از بلوار شورا ميره. نزديك ميدون كه شديم مردي كه كنار من نشسته بود با صدايي آرام و تقريبا با ترس پرسيد: ميشه از بلوار شورا برين؟ بي اختيار برگشتم و نيگاش كردم. مردي بود ميانسال، با موهاي بيشتر سفيد و ...

از لباساش ميشد حدس زد كه كارگره. و وقتي من نيگاش كردم يه لحظه نگاهمون به هم افتاد. كاملا واضح بود كه از شرايطش و سر و وضعش معذبه. اونقدر سوالش رو آرام و با احتياط پرسيد كه يا راننده نشنيد يا چون مسيرش همونجا بود ديگه جواب نداد. اونم سرش رو انداخت پايين.

 

من بهش با اشاره سر گفتم كه آره ،‌از بلوار شورا ميره و باز سرش رو انداخت پايين.

آتيش به جونم افتاد، بغض كردم، ‌اشك تو چشام حلقه زد و ديگه تا ميدون كرج مجبور شدم بيرون رو نيگاه كنم.
همه ­ش فكر ميكردم خدايا. اين آدم، با اين شرايط،‌ با اين احساس شرم و عذاب ،‌با اين حس نامطلوب نسبت به خودش و با اين اعتماد به نفس صفر، ‌توي اين جامعهء پراز گرگهاي آدمخوار چجوري زندگي ميكنه. آدمهايي كه قطعا هربار سروكارش بهشون بيفته يه لقمه چپش ميكنند... .

خيلي حالم بد شد،‌مثل بچگيام، ‌كه ديدن اينهمه فرق و تبعيض آزارم ميداد. مثل يه روز عصر كه با بابام از خونه زديم بيرون كه بريم پياده روي،‌ و جلوخونه مون پسر بچه اي رو ديديم كه نون خشك ميخريد (به اصطلاح تهرونيها نمكي بود) و از گرسنگي بيحال شده بود و ميلرزيد. آورديمش بالا و من تو تمام مدتي كه داشتم يه چيزي آماده ميكردم بخوره اشك ميريختم.

امروزم همينطوربود. همون حس وحشتناك رو داشتم. كه چرا بايد آدمهايي وجود داشته باشند كه به خاطروضعيت اجتماعيشون كوچكترين حقي براي خودشون قائل نباشند. و ديگران هم ...

 

خدايا، حكمت خيلي از كارها و تصميماتت رو نميدونم. اينم يكي از مهمتريناشه. كه چرا دنيايي كه ساختي اينجوريه، چرا يكي را داده اي صد ناز و نعمت، يكي را نان جو آغشته در خون. خدايا بعنوان يك عضو از اين اجتماع چند ميلياردي ميگم كه به اين وضع اعتراض دارم! ميگم كه اگه تو تصميم گرفتي كه چنين آدمهايي تحت ظلم و با چنين شرايط سختي وجود داشته باشند ،‌من به تصميمت معترضم. خدايا اگه من جاي تو بودم و قدرتش رو داشتم دنيا رو جور ديگه اداره ميكردم.

به همه آدمها امكانات اوليه براي يه زندگي عزتمند رو ميدادم. اگه خودشون خودشون رو به اين روز انداختند كه ديگه كاري نميشه كرد. اما فرزند اين مرد چه گناهي كرده كه فرزند كس ديگه اي نيست ...

نميدونم بعدا چجوري ميخواي از اين آدمها دلجويي كني و شايد ميخواي هزاران سال بهشون زندگي پرناز و نعمت بدي ولي يه بار ازشون بپرس حاضرند توي اين شرايط تحقير آميز يكسال زندگي كنند به اميد صدها و هزاران سال زندگي متفاوت؟ بعيد ميدونم حتي يكساعتش رو هم قبول كنند...

دوشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۵

music

آلبوم "با ستاره ها" کار جدید همایون شجریان رو دوروزه که زدم روی گوشیم و اغلب اوقات فراغتم رو با تصنیفهاش میگذرونم.
اما در مورد آلبوم !

اول: حسابی جای یه آواز توي اين كاست خالیه. اصلا دوست ندارم تصور کنم که همایون شجریان میخواد صرفا تصنیف بخونه. آواز زیبای "اگر نسیم سحر بوی زلف یار من است" رو در آلبوم نسیم وصل که به یاد میارم، حیفم میاد که این اثر آواز نداره.
دوم: اشعار زیبایی در این آلبوم انتخاب شدند و این از نقاط قوت آلبومه. ضمن اینکه تنوع اشعار هم در نوع خودش جالبه: فریدون مشیری، سيمين بهبهاني، هوشنگ ابتهاج، حسین منزوی و سهيلي خوانساري

اما این تنوع در اشعار، در حال و هوای آثار به چشم نمیاد. فضای 5 تصنیف بنظر من بسیار مشابه هستش.
سوم: اما قدرت و تسلط همایون در اجرای تصنیفها تحسین برانگیزه. البته دیدم توی یه وبلاگ از ادای کلمه "بکش" با ضم اول و دوم (بصورت عامیانه
bokosh ) انتقاد کرده بود (شعر رو میارم همینجا) و گفته بود که همایون شجریان که داراي اين مشخصاته و فرزند استاده و ... باید میگفت بِکُش (bekosh)!
چهارم: چندتا از شعرهای این آلبوم رو انتخاب کردم:

 

غمگسار
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری

سايه

سنگ‌دل
سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی
جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی
زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــی‌نـهی
درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــی‌کـنی
عهد هر آنچه می‌کنی وعده به هر که می‌دهی
عـهـــد ز یــاد مــی‌بــری وعــده وفـــا نـمـی‌کـنی
تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم
هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمی‌کنی

احمد سهيلی خوانساری


با ستاره‌ها
شب که می‌رسد از کـنـاره‌ها
گـریـه مـی‌کـنـم بـا سـتـاره‌ها
وای اگر شبـی ز آستیـن جان
بــر نــیــاورم دســت چـــاره‌ها
همچـو خامشان بسته‌ام زبان
حـرف مـن بـخـوان از اشـاره‌ها
ما ز اسـب و اصـل افــتـاده‌ایم
مـا پـیـــاده‌ایـــم ای ســواره‌ها
ای لـهـیـب غــم آتـشــم مـزن
خــرمـنـم مســوز از شــراره‌ها

حسین منزوی


افسونگر
تـو كــه بــالا بــلــنــد و نــازنـيـنـی
تو که شیـریـن‌لب و عشق‌آفـرینی
در آن لب‌های افسـونـگـر چه‌داری
در آن‌دل غیر شـور و شر چه‌داری
چنین بامهربانی خواندنت چیست
بـدين نا مهربانی رانـدنـت چیست
دل مـن تــاب تــنـــهــایــی نــدارد
دل عـــاشــق شکـیـبایــی نــدارد

فريدون مشیری