ننوشتن دلایلی دارد و نوشتن هم. گاهی احساس میکنی خالی هستی. خودت دنبال چیزی هستی که ظرفت را با آن پر کنی. گاهی زندگی مانند قطار سیاست سهراب خالی است، حتی اگر پرشتاب باشد. این موقعها نوشتن معنی ندارد. از چه بنویسی؟ گزارش نویسی؟ روزانه نویسی؟ گاهی، وقتی خودت جوششی نداری، حتی برای نوشتن اتفاقهای جالب اطرافت هم انگیزه نداری. اما جالبست که وقتی دغدغه و دلشوره ای به جانت می افتد، وقتی نمیتوانی به راحتی سرت را روی بالش بگذاری و بگذری از دلمشغولیها و بخوابی، ویرت می گیرد که بنویسی. اصلا این نوشتن، لا اقل آنطور که من می نویسم، سوختش همان کشمکش ها و دلنگرانیهاست. شرطش این است که گاهگاه بنشینی و با خودت خلوت کنی و به آنچه میکنی یا خواهی کرد بیاندیشی و ببینی کجا بودی و کجا هستی و به کجا میخواهی برسی. چیزی به عید نمانده است. هر چند عید، اواخر ترم است و با بالارفتن حجم کارها و نزدیک شدن تاریخ تحویل و ارائه پروژه ها، حال و هوای عید غریب می نماید. فرداعصر مثل هر سال مراسم چهار شنبه سوری در تورانتو برگزار می شود و بهانه ایست برای جمع شدن ایرانیها و دیدن دوستان و کمی هم شادی و دل به موسیقی و چشم و تن به رقص سپردن. (حیف که من از این هنر بهره چندانی نبرده ام)
سه کنسرت نزدیک بهم برادران کامکارها، محسن نامجو و دریا دادور، ماه گذشته را برایم پر از خاطره کرد. در کنسرت دریا و کامکارها قبلا شرکت کرده بودم، اما کنسرت محسن نامجو تجربه جدید و لذتبخشی بود. دوستان فیلمهایی گرفته بودند و من هم در facebook منتشرشان کردم که شاید بهترینشان این بود:
یکی از بحثهای این روزهای دوستان ایرانی، انتخابات ایران است. احساس نوستالژیکی به این بحثها دارم. به یاد روزهایی که برای انتخابات دوم خرداد شور و شوقی داشتیم و به نوبه خود، در دانشگاه و خصوصا خوابگاه درگیر رقابت سختی با طرفداران نامزد دیگر بودیم. الان تنها گوش میدهم و معمولا لام تا کام چیزی نمیگویم. تنها از آنجا که مرتب اخبار را دنبال میکنم، اگر اظهار نظر نادرستی (در مورد خبر و نه تحلیل) بشنوم، تصحیح میکنم و باز گوش میشوم و از بحث کردن می پرهیزم...
سهشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۷
دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۷
شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۷
کنسرت محسن نامجو
اول. کنسرت محسن نامجو فوق العاده بود. دیدنش حین اجرای این آهنگها، تجربه متفاوتیه. به تنهایی و با یک گیتار و سه سه تار روی صحنه اومد و حدود دو ساعت و نیم شاهد ارکستری بودیم که نوازنده سه تار و گیتار و ضرب و در کنارش هم مجری افکتهای جورواجورش خودش بود. آهنگ دلنشین "ای ساربان"، تنها سنتی ای بود که اجرا کرد و در کنار این آهنگ تقریبا تمام کارهای معروف ترکیبی اش رو هم خوند: "زلف بر باد مده" ، دهه شصت، شقایق نورماندی، عدد بده، رو سر بنه به بالین، گیس، آه که اینطور و ... در بخش اول برنامه البته کارهای جدیدی خوند. با شعرهایی از نیما و رضا براهنی و ... .
پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۷
The last moments of Trinity (Matrix Revolutions)
Trinity: It's all right. It's time.
I've done all that I could do. Now you have to do the rest. You have to finish it. You have to save Zion.
Neo: I can't. Not without you.
Trinity: Yes, you can. You will. I believe it, I always have.
Neo: Trinity... Trinity. You can't die. You can't. You can't.
Trinity: Yes, I can. You brought me back once, but not this time.
Neo: *sniffs*
Trinity: Do you remember... on that roof after you caught me... the last thing I said to you?
Neo: You said: "I'm sorry."
Trinity: That was my last thought. I wished I had one more chance, to say what really mattered, to say how much I loved you, how grateful I was for every moment I was with you. But by the time I knew I'd said what I wanted to, it was too late. But you brought me back. You gave me my wish. One more chance to say what I really wanted to say ... Kiss me, once more. Kiss me.
{They kiss, and Trinity dies}
یکشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۷
پس از مدتها اول. از آخرین نوشته م (و نه آخرین پستم) بیشتر از دوماه میگذره. دوماه پر از اتفاقات خوب و ناخوب (!) و تجربه های جدید که شاید مهمترین اونها دانشجو بودن در یک دانشگاه فوق العاده مثل UofT باشه. (University of Toronto یا اونجوریکه معمولا عنوان میشه UofT در سال 2008 در رنکینگ جهانی دانشگاهها مقام بیست و چهارم رو داره). گرچه فشار خردکننده ای رو به عنوان دانشجوی سال اول دکترا دارم تجربه میکنم، اما بودن در چنین محیط آکادمیکی واقعا برام جذاب و لذتبخشه. سه تا درس گرفتم طبق قوانین اینجا و دوتاشون دروسی با مطالب بسیار عمیق ریاضی (با کاربردهایی در رشته برق و کامپیوتر) هستند که باید اعتراف کنم درسهای کاملا سختی هستند و آموختنشون زمان و انرژی بسیاری نیاز داره. دوم. در محله خوبی خونه گرفتم. شمال تورانتو و مرز تورانتو و تورنهیل. محله آروم و زیباییه. تقریبا هرروز عصر (اگه خونه باشم) وقتی که زردی آفتاب و سایه روشنهاش روی درختها میفته، دوربینم رو برمیدارم و یکساعتی پیاده روی میکنم و چند تا عکس میگیرم (چند نمونه!) اگه خیابونمون رو هم بسمت خیابون یانگ (طولانیترین خیابون تورانتو و به قولی دنیا!) برم و از یانگ بگذرم، میرسم به center point mall که از مراکز خرید بزرگ شمال تورانتو به حساب میاد و اغلب خریدهارو میشه اونجا انجام داد و خیلی کارای دیگه ! اینهم از سرگرمیهامه که روزایی که بعد چند ساعت تمرین حل کردن و تو سروکله مسئله ها زدن داغ میکنم، میرم میچرخم و گاهی هم خریدی یا غذایی... سوم. پریشب که هالوین بود، با تعدادی از دوستام رفتیم مرکز شهر (Downtown) و یکی از استثنایی ترین شبهای تورانتو رو هم دیدیم. شبی که در اون جمعیت بسیاری از جوونها و پیرها با لباسهای عجیب و غریب میزنن بیرون و خلاصه مناظری درست میکنند که فقط باید دیدشون. هوا به نسبت شبهای قبلش گرمتر بود و به همین دلیل هم هرکی هرطوری دوست داشت لباس پوشیده بود و اومده بود بیرون. یکی مثل مریضی که الان از بیمارستان فرار کرده، با پایه سرمش و سروصورت باندپیچی شده ش. خانوم بارداری که بچه ش شیکمش رو سوراخ کرده بود و داشت میومد بیرون. کلی آدمهای خونی و مجروح و زخم شمشیر خورده. تعداد زیادی هم پروانه و فرشته شده بودند و خیلی هاشون هم هاله نور سفیدی بالای سرشون بود که واسه من کلی نوستالژیک بود. شب بسیار جذاب و تجربه نشده ای بود برام. هالوین توی آشوا خیلی آرومتر و بی سروصداتر بود و بیشتر مال بچه ها بود ( که البته تورانتو هم از غروب تا ساعت نه جشن بچه ها بود و تا حدود ساعت سه شب، جشن بزرگترها!) چهارم. این روزها شعر زیبای فریدون مشیری و آواز دلنشین همایون رو خیلی زیاد گوش میدم: ای صبا گر بگذری بر زلف مُشکافشان او
بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي درد مند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده ي سر در كمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب
پیشنهاد میکنم آلبوم خورشید آرزوی همایون رو بشنوید. این آواز اولشه و دو آواز دیگه و سه تصنیف داره جمعا. تصنیف وطن رو هم خیلی دوست دارم و همین آهنگ وبلاگمه. تصنیف زیبای دیگه ای هم داره با شعری از عطار نیشابوری:
همچو من شو گرد یک یک حلقهی گردان او
گاه از چوگان زلفش حلقهی مشکین ربای
گاه خود را گوی گردان در خم چوگان او...
چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۷
یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷
دختر زیبای سینمای ایران را امشب بر پرده نقره ای دیدم. در فیلم body of lies و در کنار بزرگان سینمای آمریکا. برخلاف آنچه فکر میکردم، گلشیفته (عایشه در فیلم) دختری اصالتا ایرانیست. که در امان (پایتخت اردن) پرستار است. راجر فریس (دی کاپریو) از روی لهجه اش هنگام انگلیسی صحبت کردن حدس میزند که ایرانیست و عایشه می گوید که پدرش ایرانی بوده. فیلم حادثه ایست و راجر فریس درگیر مبارزه با تروریسم در اردن و عراق و دبی و قطر و ... . زندگی پر خطر و پیچیده اش، وجه دیگری پیدا میکند با دیدن عایشه. و وقتی عایشه را در چنگال تروریستها می بیند، تمام احتیاطها را کنار میگذارد و برای نجاتش تا مرز سربریده شدن مقابل دوربین تندروهای مسلمان پیش می رود...
دیدن این فیلم در یک سینمای مدرن و بر پرده ای بسیار بزرگ، با صدای دلبی که تو را در قلب اتفاقات قرار میدهد، تجربه دلچسپی بود، خصوصا که من از واکنش تماشاگرها نسبت به گلشیفته، لذت فراوانی میبردم. چه میشود کرد، بگذارید در روزی که ماجرای ساندویچ پارک ملت و بازتاب عجیب و غریبش اعصابم را خرد کرده، شب را با این فکر که ایران ما، گلشیفته ای هم دارد، بربالش بگذارم...
پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۷
وطن
شعر: سیاوش کسرایی
آهنگ: سعید فرجپوری
آواز: همایون شجریان
وطن! وطن! نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریبوار که زیر آسمان دیگری غُنودهام
همیشه با تو بودهام همیشه با تو بودهام
اگر که حال پرسیام تو نیک میشناسیام
من از درون قصهها و غصهها برآمدم
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان به دختر سیاه چشم کدخدا
ز پشت دود کشتهای سوخته درون کومه های سیاه
ز پیش شعلههای کورهها و کارگاه
تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبودهام
یکی ز چهرههای بیشمار تودهام
چه غمگنانه سالها که بالها زدم به روی بحر بیکنارهات
که در خروش آمدی به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موجهای تو
که یاد باد اوجهای تو
در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تختهپارهها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشودهام
گهر ز کام مرگ در ربودهام
بدان امید تا که تو دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده واکنی
به بند ماندهام شکنجه دیدهام
سپیده هر سپیده جان سپردهام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنودهام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستودهام
کنون اگر که خنجری میان کتف خستهام
اگر که ایستادهام و یا ز پا فتادهام
برای تو، به راه تو شکستهام
اگر میان سنگهای آسیا چو دانههای سودهام
ولی هنوز گندمم غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانهای که بودهام
سپاه عشق در پی است
شرار و شور کار ساز با وی است
دریچههای قلب باز کن
سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش میرسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سرودهام
نبود و بود برزگر را چه باک اگر برآید از زمین
هر آنچ او به سالیان فشانده یا نشانده است
وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان که من
پرندهای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشودهام...
پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷
جمعه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۷
هادی ساعی قهرمان المپیک شد. از آنجا که تنها کانالی که مستقیم برنامه را روی اینترنت پخش میکرد، شبکه سوم بود (البته در جستجوی کوتاه مدت من) مجبور شدم از برنامه خیابانی مسابقه رو ببینم. اونقدر بردش و مدال طلاش شیرین بود که مزخرفات عجیب و غریب جواد خیابانی (که این روزها جدا تاریخ مصرفش گذشته) برخلاف همیشه عصبانیم نکرد. هادی، باخت 4-1 رو با برد 6-4 عوض کرد و نشون داد که توی برهوت ورزش ما، یک تک ستاره قابل اتکاست. هادی تنها ورزشکار ایرانیست که تونسته سه دوره مدال بگیره که دوتاش طلاست. و از لحاظ تعداد المپیکی که مدال گرفته شونه به شونه تختی ساییده... خوشحالم. خیلی خوشحالم.... پی نوشت اول:
پی نوشت دوم: دوستانی که بعد از این مسابقه پای تلویزیون شبکه سوم بودند حتما اون سرود طرب انگیز رو که موضوعش بالارفتن پرچم ایران بود شنیدند. به نظر شما مسخره تر از این می شد چنین اتفاقی رو جشن گرفت؟ من نمیدونم این بی سلیقگی مفرط (که نمود اصلیش انتخاب مجری برنامه بود) از کجا ناشی میشه؟ (گیر دادم نه؟)
شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۷
دختر زیبای سینمای ایران در فیلم body of lies همبازی لئوناردو دی کاپریوست. از من بپرسید، میگم گل شیفته یکی از زیباترین همبازی هاییه که لئوناردو تاحالا داشته D: این عکس رو از تریلر فیلم گرفتم:
خود تریلر رو هم که در دو صحنه ش گل شیفته هم حضور داره، می تونید اینجا ببینید.
دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۷
پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۷
شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۷
اول. یکی از خواص ده سوت و کور و مرده ای که من درش زندگی میکنم اینه که اگه آخر هفته ها ماشین نداشته باشی، هیچ جا نمیتونی بری و هیچ کاری نمی تونی بکنی. اونقدر سیستم حمل و نقل مسخره و فشل و بدرد نخوری اینجا هست که آخرش به این نتیجه میرسین که بمونین خونه و کتاب بخونین و یه کاری انجام بدین و از قید رفتن به هرجایی با این اتوبوس ها
بگذرین. خسته م از این شهر و خسته م از این مردگی. هرچند رفتن به تورنتو احتمالا از لحاظ بودجه ای تحت فشارم خواهد گذاشت، اما در اولین فرصت این کار رو خواهم کرد دوم. مصاحبه جالبی گوش دادم از دریا دادور با بی بی سی. نکات جالبی داشت این مصاحبه خصوصا اونجا که در مورد مادرش و فعالیتهای هنریش صحبت مبکنه و اینکه کنسرت داشته و حتی تا چند سال بعد از انقلاب هم صداش (مثلا در ) پخش میشد. این وسط نفهمیدم اون دوتا تلفن بیربطی که زده شد، برای چی بود. انگار خودشونم حس کردن که بهتره همون مصاحبه ادامه پیدا کنه و تلفنها دیگه وصل نشد! اما خود مصاحبه خیلی جالبه. خصوصا که نسبتا جدیده و در مورد آخرین کارهای دریا ازش سوال شده. اگه دوست داشتین میتونین اینجا بشنوین:
سوم. آخرین فیلم batman بشدت سینماهای آمریکای شمالی رو تسخیر کرده. هفته پیش با دوتا از دوستان متخصص در امور batman (!) رفتیم و فیلم رو دیدیم. در سالنی که باوجود گذشت بیش از یکهفته از اکران فیلم، پر بود! فکر میکنم در ژانر اکشن، فیلم بسیار خوبی بود. نمره بالایی هم که در سایت معتبر imdb.com گرفته (9.4 از ده) نشون میده که علاقه مندان این جور فیلمها رو راضی کرده کاملا. جالبه بدونین الان با این امتیاز در صدر فیلمهای این سایت هم هست. بازی فوق العاده Heath Ledger در نقش Joker از نقاط قوت این فیلمه، هنرپیشه جوان و موفقی که مدتی پیش در اثر استفاده نادرست از داروهاش فوت کرد. نقش اصلی رو هم Christian Bale بازی کرده که اخیرا دو فیلم خوب Prestige و 3:10 to Yuma رو ازش دیده بودیم.
Christian bale as Batman
جمعه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۷
تیرگان
منتظر بودم این دو هفته ببینم مطالبی که در مورد جشن تیرگان منتشر میشود، کدامیک کاملتر است و جامعتر، تا به کمک آن گزارشی بنویسم از جشن چهار روزه تیرگان در تورانتو (من یکروزش را نبودم). جشنی بود که بنظرم با همه کاستیهایش، تبلوری از خورشید فرهنگ و هنر ملتی بود که سالهاست زیر ابرهای تیره تنگ نظریها و جزم اندیشیها، از پرتو افشانی در موطن خویش محروم است.
راستی اگر این جشن، نه در ساحل Lake Ontario که در سواحل زیبای دریای مازندران برگزار میشد، چه اشکالی داشت. کدامیک از برنامه هایش محل ایراد بود؟ کنسرت محمد رضا لطفی؟ صدای مخملین دریا دادور؟ رقص سعید شنبه زاده یا رقص جوانان کرد؟ نمایشنامه آتیلا پسیانی یا بحثهای فرهنگی و ادبیش؟ با تمام وجود حسرت میخوردم از اینکه چنین برنامه ای امکان برگزاری در ایران را ندارد... تعدادی از گزارشهای مربوط به این جشن را اینجا ذکر میکنم و در فرصتی دیگر، گزارشی از حواشی جشن خواهم نوشت
گزارش رادیو زمانه (ء عزیز!!) از تیرگان را اینجا بخوانید تکه ای از فرهنگ و هنر ایران (گزارش شهروند) را اینجا بخوانید و همچنین اینجا
گزارش بی بی سی از جشن تیرگان را اینجا ببینید
" مرغ خوشخوان زمانه کوچ " را اینجا بشنوید


