یکشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۶

برای علی حیدری


خبرگزاری جمهوری اسلامی، 26 اسفند 76:

در این حادثه اتوبوس حامل دانشجویان ریاضی شرکت‌کننده در بیست و دومین دوره مسابقات ریاضی دانشجویی که از اهواز راهی تهران بود به دره سقوط کرد و طی آن شش تن از دانشجوی نخبه ریاضی دانشگاه صنعتی شریف شامل آرمان بهرامیان، رضا صادقی - برنده دو مدال طلای المپیاد جهانی -، علیرضا سایه‌بان و علی حیدری، فرید کابلی، دکتر مجتبی مهرآبادی و یک دانشجوی دانشگاه تهران (مرتضی رضایی) که اغلب از برگزیدگان المپیادهای ملی و بین‌المللی ریاضی بودند در اوج بالندگی و شکوفایی علمی ناباورانه، جان باختند…


علی را از ده سال قبل از رفتنش می شناختم. کلاس پنجم و مدرسه ابتدایی فجر. و پسری که بدلیل رفتن معلم و انحلال کلاسش، اوایل آن سال تحصیلی بهمراه چند دانش آموز دیگر به کلاس ما آمدند. کلاس آقای شعبانی که او هم رفت و یادش ماند. علی نیمکت پشت من می نشست، وسط دو دانش آموز دیگر. آرمان هم ردیف جلوی من. و هیچکدام نمیدانستیم که از اینهمه، ما سه نفر دوستی ویژه ای خواهیم داشت.

من شاگرد خوبی بودم اما علی از من باهوش تر بود. در راهنمایی، یادم نیست دقیقا چه گفت، که معلم ریاضیمان شگفت زده، مغز او را به مغز کامپیوتر شبیه دانست.
و نمیدانست که چقدر آن مصنوع بشر را برکشیده است. هوش و استعداد متفاوتش، در دبیرستان و در دروس ریاضی بیشتر ظهور کرد. آنطور که او مسائل ریاضی را حل میکرد، بیشتر برای من مثل معجزه بود. مثل الهام، مثل شعر. همه گاهی طعم چنین تجربه ای را می چشیدیم، اما از اینکه او هماره از این نعمت برخوردار بود، شگفت زده میشدیم. در حل مسائل دشوار، خصوصا در هندسه ، بی مانند بود. جیزی در میان آن خطوط میدید، که دیگران نمیدیدند و وقتی توضیحش میداد، همیشه پرسش این بود که : تو چطور دیدی…
 

در یکی از ادوار المپیادهای ریاضی، در مرحله استانی، مثال نقضی برای یکی از مسائل یافت. مساله ای که بسیاری با حل آن از طراحان و مصححان نمره گرفتند. اما علی، چیزی دید، که کسی ندید. این مثال نقض، مدتی بعد، طراحان آن سوالات را نیز شگفت زده کرد.
 

با علی زندگی کردن اما، دوران دیگری از دوستیمان را رقم زد. خوابگاه دانشگاه شریف و هم اتاقی شدن با علی. اینجا بود که هنر علی را هم دیدم. سه تاری که همدمش بود و گوشه ای از استعداد خدادادی و کم مانندش را، در آموختن بی استاد، به رخ میکشید.
 

تا آن سال شوم و آن روزهای تاریک. هنگام تعطیلات، باهم به سنندج برمیگشتیم و تمام هشت ساعت و اندی زمان سفر را صحبت میکردیم. آن سال اما پدر من برای ماموریتی در تهران بود و بهمین دلیل من اصرار داشتم که علی هم با من بیاید. دیگر دردسر ترمینال و حمل وسایل و گیرآوردن بلیط نبود.

شبی که فردایش میرفتیم، بالاخره گیرش آوردم و اصرار کردم که با من برگردد. سرش خیلی شلوغ بود. کنفرانس ریاضی بود و علی هم مقاله ای داشت. مطمئنش کردم که از آنجا برگشتن به سنندج دشوار است و ترساندمش که مگر نمیخواهی عید پیش عزیزانت باشی! اثر کرد و قانع شد…
 

اما گفت باید ببیند امکان دارد ارائه مقاله اش را به کس دیگری (که گمانم مقاله را با هم نوشته بودند) بسپارد. خوشحال شدم. همسفری با علی که سالی بود هم اتاقم نبود، غنیمت بود. ساعتی بعد اما آمد و گفت که نمیشود. گفت از خرم آباد با اتوبوس برمیگردم. گفتم با این شلوغی عید؟ چیزی نگفت و دیگر ندیدمش…

بعد از ظهر بود. خواب بودم. زنگ تلفن و حرفهای عجیب و باور نکردنی دوستی از سمنان. که نام علی را از اخبار شنیده بود و در جمع عزیزانِ رفته. توان سخن گفتن نداشت. تنها پرسید ” علی حیدری دیگه ای داشتیم” ؟ و من گفتم نه…
 

چند دقیقه بعد، جمع دوستانش همه با هم، به در خانه ما آمدند و علی را از من میخواستند. که مگر شما همیشه با هم نبودید؟ مگر همیشه با هم برنمی گشتید. و ساعتی بعد که شیون از خانه شان برخواست، باز همه با دیدن من همین سوال را داشتند و زبان بسته من…

سالی که علی رفت، سالی که تمام عیدمان به گریه گذشت، سالی که سنندج، شاهد هق هق بسیاری از جوانانش بود، امروز ده سال در پس تاریخ، در پس روزها و ماهها، گم شده است. اما یاد و نام علی و شش یار دیگرش، در دل همه کسانی که او را می شناختند، زنده تر از امروز است…



پی نوشت: 26 اسفند هشتاد و شش: اتوبوس حامل دانشجویان موسسه غیرانتفاعی خیام مشهد در مسیر بازگشت از اردوی راهیان نور با تانکر نفت برخورد کردند که در این سانحه تعدادی دانشجو در آتش سوختند. به گزارش خبرنگار مهر، اتوبوس حامل 29 دانشجوی موسسه غیرانتفاعی خیام مشهد که از اردوی راهیان نور بازمی گشتند در مسیر اندیمشک با تانکر نفت برخورد کرده و دچار آتش سوزی شد. در این تصادف تعدادی از دانشجویان در آتش سوختند و تعدادی نیز به شدت مجروح شدند که به بیمارستانهای اطراف انتقال داده شدند. علت این حادثه هنوز اعلام نشده و وزارت علوم نیز پیگیر این سانحه است


پی نوشت دوم: مطلب فاطمه

پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶

توضیحات ضروری

اول. همونطور که از شعر زیبای "میخوام برم به خونه" بر میاد، من هم میخوام برم خونه اما ظاهرا ممکن نیست. امروز یکماه و نیم از تاریخی که پاسپورتم رو برای دریافت ویزای برگشت به کانادا، به سفارت این کشور در Buffalo فرستادم گذشته، همچنین، دو هفته تمام از تاریخی که سفارت ادعا میکنه پاسپورت من رو پس فرستاده گذشته. اما من هنوز پاسپورتم رو دریافت نکردم. از اونجایی هم که این سفارت محترم پاسپورت رو با پست معمولی فرستاده، هیچ گونه ره گیری هم ممکن نیست. من برای شنبه (دوروز دیگه) بلیط داشتم و بدلیل گم شدن(؟) پاسپورتم، مجبور شدم بلیط رو با پرداخت 30% جریمه لغو کنم و عید امسال رو هم همینجا سر کنم

دوم. خوشبختانه من اون خونه ای رو که با تمام وجود دوست داشته باشم به آغوشش برگردم دارم. پدر و مادری که محبت بیکران و بی قید و شرطی نثارم میکنند و خواهرانی که از صمیم قلب دوستشون دارم و دوستم دارند. و فامیل بزرگی که توی دلشون من رو جا دادند و در هرشرایطی که داشتم دلسوزانه کنار من و خانواده م بودند. و همچنین دوستانی که تمام سرمایه سی سال زندگی من هستند. برای من، همین ها هستند که اون آب و خاک و اون سرزمین و اون شهرها رو عزیز کردند. هرگوشه ای از اون آب و خاک و اون کوچه ها و محله ها که دَرش خاطره ای از یکیشون دارم، برام دوست داشتنیه و دلم براش تنگه. کتمان نمیشه کرد که هزار درد و رنج هم هست از اونچه که در مورد کشورمون دوست نداریم. اما الان که هزار شور و شوق برگشتنم به نا امیدی تبدیل شده، چنان حسرتی بر دل دارم که در اعماقش نبودِ گرمای خونه و سرزمینیه که بهش تعلق دارم...

چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶

خونه...

می خوام برم به خونه به جايی كه صفا هست
تو گوشه و كنارش يه عالمه وفا هست
توی نگاه مادر يه عالمه دعا هست
اگه تنها بمونی يه دنيا تكيه گاه هست

می خوام برم به خونه جايی كه مال منه
دليل زنده بودن از عشق زنده بودنه
می خوام برم به خونه كه سقفش يه پناهه
تمام گفتنی ها جاشون توی نگاهه

دعای خير مادر باشه پشت وپناهم
بگم عزيزترينه نه با حرف ، با نگاهم
دم مغرب تو خونه سر سفره بشينيم
محبت رو بشه تو چشم مادر ببينيم

هدف رفتن به خونه س پياده يا سواره
خستگی تو جاده ها ديگه معنی نداره
همه دوريم می دونم ، دور از گهواره هامون
الهی من بميرم واسه درد دلامون

می خوام برم به خونه به جايی كه صفا هست
تو گوشه و كنارش يه عالمه وفا هست
توی نگاه مادر يه عالمه دعا هست
اگه تنها بمونی يه دنيا تكيه گاه هست ...
 

سه‌شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۶

ماهی قرمز نخریم

اول. سالي ۶۰ميليون قطعه ماهي قرمز بين 15 اسفند تا 15 فرودين سر سفره هاي هفت سين مي ميرند دوم. ماهي هاي قرمز، ۱۵۰سال پيش و از چين توسط شاهزاده هاي قاجار وارد هفت سين شده اند و سنت قديمي نيستند سوم. اين ماهي ها داراي بيماري پيسوريازيس بوده، به علت حمل و نقل نادرست و غير اصولي در طول مسير؛ حداقل دو بار سكته كرده اند چهارم. بعد از ايام نوروز، همه منتظر مرگ ماهي هاي قرمز هستند و حوصله نگهداري آنها را ندارند.

بنابراین، در یک حرکت فرهنگی و برای جلوگیری یا حداقل کاهش کشتار وحشتناک ماهیهای قرمز در جشن سال نو، امسال ماهی قرمز نخرید و خانواده، اقوام و دوستان خویش را نیز به نخریدن ماهی قرمز تشویق کنید.

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶

درددل

اول. اواخر ژانویه 2008، بلافاصله بعد از اینکه اقامتم در کانادا تمدید شد، مدارکم رو برای اخذ ویزای برگشت، به سفارت کانادا فرستادم. میخواستم برم ایران و برای برگشت نیاز به وبزا داشتم. طبق گزارشی که از سایت کانادا پست گرفتم، چهارم فوریه مدارکم بدست سفارت کانادا رسید. علیرغم اینکه طبق آمار سایت سفارت، 90 درصد پرونده ها طی دو هفته نهایی میشه، پرونده من بعد از بیست و سه روز نهایی شد. در ایمیلی که از سفارت کانادا گرفتم، عنوان شده بود که بیست و هفتم فوریه، پرونده شما نهایی شد و پاسپورتتون (که براشون فرستاده بودم) برای شما ارسال شد. جالب اینکه قید نشده بود که ویزا بمن دادن یا نه. حالا اینش الان خیلی مهم نیست. مشکل اینه که پاسپورت من تا امروز ده روز توی راه بوده و هنوز نرسیده...

دوم. دیروز باید آخرین نتایج تحقیقاتم رو ارائه میکردم. متاسفانه بشدت اعصابم بخاطر این بلاتکلیفی شدید و نرسیدن پاسپورتم بهم ریخته بود. ارائه طولانی بود و در نهایت هم بخشی از کارهام رو بدلیل کمبود وقت قرار شد هفته بعد ارائه بدم. اما فکر کنم کل جلسه خوب بود و مثل همیشه برای خود من هم نکات بسیار آموختنی از خلال بحثها داشت. امروز شنبه س و من فرصت کمی برای تصمیم گرفتن در مورد لغو یا تعویق بلیط ایرانم دارم. بهار هم اینجا دست نیافتنی بنظر میرسه. الان هوا پانزده درجه زیر صفره (ساعت 12 ظهر شنبه) و برف و باد شدیدی میاد و هوا تقریبا تاریکه. هفته پیش فکر میکردم که امروز میرم و یه کم سوغاتی میخرم...

سوم. برنامه چهارم کافه رادیو رو گوش میکردم و بخش دوم مصاحبه با دریادادور رو. از تجربه خوندنش توی ایران در سال 2002 میگفت و احساسش هنگام اجرای زنده در حضور مادرش. در مورد خوندن اپرا به زبانهای مختلف گفت و در مورد آموختن لهجه ها و زبانهای ایرانی. در انتهای این بخش از مصاحبه، آهنگ گیلکی جینگه جان رو باصدای دریا می شنویم. آهنگی که از کارهای مرحوم آشور پوره و با صدای زیبای دریا، حال و هوای متفاوتی داره. اصل این آهنگ رو با صدای استاد آشورپور میتونید از اینجا پیاده کنید. قصه زیبایی از گلشیری، آهنگی از نامجو، شعری از ابوالفضل زرویی نصرآباد و روایاتی از گلستان سعدی، از دیگر بخشهای برنامه چهارم بودند.

چهارشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۶

معرفی یک افزونه زیبا



امروز با افزونه منحصر بفردی برای فایرفاکس آشنا شدم به نام PicLens. این افزونه یک مگابایتی مخصوص Picture Browsing هستش. تصور کنید که مثلا در یک صفحه فلیکر، تعدادی عکس رو بصورت Thumbnail دارید می بینید. اگر این افزونه رو نصب کرده باشید، هنگامیکه موس رو روی یکی از عکسها ببرید، یک دکمه play کوجیک، گوشه عکس ظاهر میشه و با کلیک کردنش، این افزونه فعال میشه و در فضایی کاملا سه بعدی و فوق العاده زیبا امکان دیدن عکسها رو براتون فراهم میکنه. خود افزونه رو بصورت رایگان از اینجا داونلود و نصب کنید. بعد میتونید به یکی از محیطهای پشتیبانی شده توسط این نرم افزار برید (گوگل، یاهو، فلیکر، پیکاسا و فیسبوک در حال حاضر پشتیبانی شده اند) و بروشی که گفتم عکسها رو ببینید و لذت ببرید. من با این نرم افزار عکسهای یکی از مجموعه های فلیکر خودم رو دیدم و با Print Screen  ازش عکس گرفتم که اینجا میتونید ببینید. (روی عکسها کلیک کنید تا با اندازه اصلی ببینید)

 


اینهم نتیجه یک جستجو در عکسهای گوگل بر روی اسم هنرپیشه آمریکایی، چارلیز ترون (آفریقای جنوبیُ الاصل!!!)

 



با تشکر از صبحونه

I'm My Own Grandpa
( Lonzo & Oscar )


Now many, many years ago, when I was twenty-three,
I was married to a widow who was pretty as could be.
This widow had a grown-up daughter who had hair of red.
My father fell in love with her, and soon they, too, were wed.

This made my dad my son-in-law and changed my very life,
My daughter was my mother, cause she was my father's wife.
To complicate the matter, even though it brought me joy,
I soon became the father of a bouncing baby boy.

My little baby then became a brother-in-law to Dad,
And so became my uncle, though it made me very sad.
For if he was my uncle, then that also made him brother
Of the widow's grown-up daughter, who, of course, was my stepmother.

Father's wife then had a son who kept him on the run,
And he became my grandchild, for he was my daughter's son.
My wife is now my mother's mother, and it makes me blue,
Because, although she is my wife, she's my grandmother, too.

Now if my wife is my grandmother, then I'm her grandchild,
And everytime I think of it, it nearly drives me wild,
For now I have become the strangest case you ever saw
As husband of my grandmother, I am my own grandpa!

I'm my own grandpa.
I'm my own grandpa.
It sounds funny, I know, but it really is so,
Oh, I'm my own grandpa.
 



سه‌شنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۶

امروز خواهرم لینک وبسایت ترانه علیدوستی، بازیگر خوب کشورمون رو به من داد و من هم در فرصتی بین کارهام رفتم وبلاگ رو دیدم (لینکش رو اضافه کردم). مطالب بسیار جالبی داشت. شاید بدلیل اینکه ترانه رو بعنوان بازیگر دوست دارم و دوست دارم بدونم توی ذهنش چی میگذره. یکی از پستهاش من رو با فوتوبلاگ بسیار جالبی آشنا کرد به نام زندگی در تهران ادامه دارد.

مجموعه عکسهای بسیار جالبیست از تهران با توضیح کوتاهی زیر هرکدوم. ابتکار جالبی در چیدمان عکسها هست و اون هم اینکه برخلاف روال معمول، عکسها نه از بالا به پایین، که از چپ به راست چیده شدند و بنابراین شما بجای Scroll Down باید Scroll right کنید و عکسهای قدیمی تر رو ببینید. یکی دیگه از ابتکاراتشم اینه که در بعضی از موارد، یک عکس مرتبط رو هم به عکس روی صفحه اضافه کرده که برای دیدنش کافیه موس رو روی اون عکس ببرید و عکس دوم رو هم ببینید...

Cinema

از در سینما که وارد شدم، دیدمشون. همدیگرو بغل کرده بودند و توی صف ایستاده بودند. رفتم و من هم پشت سرشون ایستادم. بی اختیار توجهم بهشون جلب شده بود. زوج جوانی بودند، شاید چندسالی کم سن تر از من. هردو کمی تپل بودند و کمی کوتاهتر از من. وقتی که بلیط خریدند، هرکدوم با کارتهای خودشون پرداخت کردند و همون فیلم رو هم که من میخواستم ببینم. توی صف بوفه سینما اما یکیشون جلوی من بود و اون یکی پشت سرم. نمیدونم پسره کجارفته بود که دیررسیده بود اما نیومد کنار همسر( یا دوستش ) بایسته. اومد پشت سر من. دختره سفارشش رو که داد برگشت و چشمش به پسره افتاد. بهش اشاره کرد که بیا جلو. پسره هم اومد و کنار هم ایستادند تا دختره سفارشش رو بگیره. یه پاکت ذرت بوداده بود و یه لیوان بزرگ نوشابه. بازم دختره سرش رو رو شونه پسره گذاشت و پسره هم دستش رو دور کمرش حلقه کرد. وقتی دختره خوراکیهاش رو گرفت، پسره برخلاف انتظار من اومد پشت سر من سر جای اولش و بنابراین نوبت من شد. من هم یه نوشیدنی گرفتم و بسمت سالن شماره 7 که فیلم مورد نظرم رو پخش میکرد راه افتادم. دم در سالن دختره رو دیدم که داشت ذرت میخورد و منتظر ایستاده بود. لبخندی زد و من هم با لبخند بهش گفتم که الان میاد!

فیلم که تموم شد اومدم اینور خیابون و منتظر اتوبوس ایستادم. برخلاف عصری که میومدم، هوا سرد بود و بارون شدیدی می بارید. خودم رو حسابی پیچیده بودم و پشت به باد منتظر ایستاده بودم. بازم دیدمشون. داشتند از خیابون میومدند اینور. پیش خودم فکر کردم: یعنی ماشین ندارند؟

نداشتند. اومدند و کنار من ایستادند. هردوسردشون بود. دختره موبایلش رو درآورد و زنگ زد و تا اونجاییکه من فهمیدم، از کسی که اونور خط بود خواست نگاه کنه ببینه اوتوبوسی که از این محل میگذره، چه ساعتی میاد. اون بنده خدایی هم که اونور خط بود یا خیلی وارد نبود و یا حواسش نبود. چندبار پرسید شما کجایین و دختره هم گفت اونور خیابون روبروی سینما!

پسره هم که ظاهرا یا زیاد سردش بود و یا بهردلیل کم حوصله، همه ش میگفت چی شد؟ پس چیکار داره میکنه؟ آخرش هم وقتی شنید که دختره داره اطلاعاتی در مورد خط 915 میگیره تقریبا شاکی شد و گفت 915 اصلا اینجا نیست! 916 رو باید ببینه! 916 شرقی!! دختره اما بیشتر حواسش به اونور خط بود. بعد به پسره گفت ببین! ما الان غرب هستیم یا شرق؟ پسره شاکی تر شد. گفت اصلا ربطی نداره که ما شرقی هستیم یا غربی! خطی که از اینجا به سمت خونه ما میره، 916 شرقیه. راست میگفت. من چون همیشه با اتوبوس اینور اونور میرم این مساله رو دقیقا میدونستم. 916 شرقی ، از غرب آشوا به دانشگاه میره و 916 غربی، از دانشگاه به شرق. 915 هم از دانشگاه به غرب و بسمت شهرهای ویتبی و آژاکس! پسره از اینکه دختره به حرف اون توجهی نکرد و هنوز هم داشت با تلفن حرف میزد کاملا اعصابش بهم ریخته بود. باد شدید و بارون و سرما هم همه چیز رو بغرنجتر میکرد. بعد از اینکه دختره گوشی رو قطع کرد، رنجیده گفت، چهار دقیقه دیگه میرسه. پسره جوابی نداد. حتی نگاهش هم نکرد. این چهار دقیقه در سکوت و بدون اینکه حتی بهم نگاه کنند گذشت.

4 دقیقه دیگه هم گذشت. من هم از نیومدن اتوبوس متعجب و عصبانی بودم. دختره دوباره تلفن زد. اینبار با لحن آزرده ای خواهش کرد که دوستش درست نگاه کنه و ببینه اتوبوس کی میاد. پسره برگشت و لبخندی زد که تلخ و استهزاآمیز بود. بلافاصله دختره گفت بیا خودت باش حرف بزن. اما پسره گفت " من با دوست نابغه تو حرف نمیزنم." . باز هم دوست دختره داشت خط 915 رو نگاه مبکرد. خیلی دوست داشتم دخالت کنم و چیزی بگم. برام واضح بود که کسی که داره ساعت اتوبوس رو براشون درمیاره خیلی پرته. اما من چی میتونستم بگم؟ یه لحظه نشنیدم چی گفتند و بعد پسره گوشی رو از دختره گرفت و شروع کرد به صحبت کردن. کمی اونورتر رفت و من اولش رو نفهمیدم چی گفتن. اما وقتی برگشتم دیدم داره با دوست دختره سر اینکه 915 اینور میاد یا 916 شرط میبنده. تا گوشی رو گذاشت دعواشون شد. اینبار شدیدا بهم پرخاش میکردند. با اینکه بودن و نبودن من براشون اصلا مهم نبود اما من که خودم احساس خوبی نداشتم چند قدم اونورتر ایستادم. صداشون بلند بود. دختره میگفت من این وسط گیرکرده بودم و تو یه چیزی میگفتی و اون یه چیزی. پسره هم میگفت نخیر! من از اولش گفتم که این دوستت پرته و تو اصلا به حرفهای من توجه نکردی. دختره هم گفت تو اصلا آداب صحبت کردن مخصوصا با یک زن رو نمیدونی و سر من داد کشیدی و ...

اوتوبوس اومد. هرسه تامون سوار شدیم در حالیکه لباسامون بشدت خیس بودند و سردمون بود. هرسه ایستاده بودیم. دختره جلوتر رفته بود و من نمیدیدمش. پسره اما جلوی من ایستاده بود. خشم و آزردگی و سرما رو توی صورتش میدیدم. رسیدیم به ایستگاه ریتسن. دختره پیاده شد و منتظر بود که پسره هم پیاده بشه. اما پسره پیاده نشد. دختره برگشت و نگاهش کرد. چه نگاه عجیبی بود. چقدر پریشان بود. چقدر با صورت آرام و پرلبخندی که من دوساعت پیش دیدم فرق داشت. راننده به دختره که توی در ایستاده بود نگاه کرد. دختره یه پله برگشت و به پسره گفت نمیای؟ پسره هم گفت نه و سرش رو برگردوند. چه خشم و آزردگی تو نگاه هاشون بود...

وقتی پیاده شدم، بارون هنوز قطع نشده بود و باد تحمل سرما رو سخت تر میکرد...

دوشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۶

اول.  امروز رفته بودم فروشگاه IKEA در تورانتو. یادمه قبلا یکبار IKEA رو توی City Center دبی رفته بودم و همون موقع هم کلی از تنوع محصولات و بزرگی فروشگاه تعجب کرده بودم. اما IKEA تورانتو چیز دیگه ای بود. فروشگاه بسیار یزرگ با تنوع محصولات باورنکردنی و قیمتهایی که نسبت به بسیاری از فروشگاههای بزرگ، مناسب به نظر میرسیدند. همه ش فکر میکردم که اگه یه روز اینجا یه خونه از خودم داشته باشم و پول کافی که حسابی تزئینش کنم، انتخاب اولم IKEA  خواهد بود. حدود سه ساعت دیدن همه جاهاش، اونهم بصورت کاملا عبوری، طول کشید. چند تا عکس گرفتم از بخشهایی که توش یه اتاق کامل رو با وسایل IKEA چیده بودند و تزیین کرده بودند

این هم عروسکهای چوبی جالبی که امکان ژست گرفتن دارن!

 

دوم.علیرغم اینکه سرمای هوا توی خیلی از جاها شکسته اما ما هفته بسیار سردی رو پشت سر گذاشتیم. سرما از سه شنبه شب شروع شد و چهار شنبه و پنج شنبه و در تمام طول روز زیر منهای بیست موند. چهار شنبه صبح که رسیدم دانشگاه حدود ساعت نه بود. هوا رو چک کردم، منهای بیست و هفت درجه بود. جمعه چنان برفی اومد که در عرض یکی دوساعت، همه جا رو سفید پوش کرد. ظاهرا، شهرداری آشوا کاملا غافلگیر شده بود چون تا آخرین ساعات جمعه، هیچ برفروبی توی خیابونها نبود...

 

سوم. شنبه شب، فرصتی دست داد تا بخاطر دیدن دوست خوبی که مدتها بود ندیده بودمش، توی یک رستوران ایرانی در تورانتو، شب خاطره انگیزی رو بگذرونم. جمع دوستانه ای که گرچه جز همون دوست، کس دیگه ایشون رو نمیشناختم اما همکلامی باهاشون بسیار لذت بخش بود. جدا وقتی میگن بهشت، صحبت یاران هم دمست، الکی نمیگن. چقدر بده که من توی آشوا، دوستان هم سن و سال ایرانی کمی دارم. باز خدا رو صدهزار مرتبه شکر که استادم و دوستانش ایرانی هستند و من تقریبا هر هفته، در یک جمع صمیمی ایرانی حضور دارم. آدمهای اینجا رو خیلی دوست دارم و دوستان کانادایی خوبی هم دارم، اما همونطور که امشب به استادمم میگفتم، بهر دلیل از همصحبتی با همزبون هام خیلی لذت متفاوتی می برم. استادم میگه دلیل اصلیش عدم کارایی ارتباطیه که برقرار میکنیم (بدلیل تفاوت زبان و عدم تسلط کامل ما به زبانشون) اما بنظر من تفاوت فاحش فرهنگی هم هست...

 

چهارم. امروز داشتم به یکی از دوستان کاناداییم که فردا امتحان Developmental Psychology  داره میگفتم که دوست دارم بدونم توی این درس چی میخونند. دلیل اصلیش هم این بود که وقتی کتابش رو دیدم یاد کتابهای کمیک استریپ خیلی با کیفیتی مثل تن و میلو افتادم!! یه کتاب که شاید با کمی اغراق بشه گفت که عکسهاش از متنش بیشتر بود. حتی کتابهای ابتدایی ما انقدر چشم نواز نبود. بگذریم. بخشی رو که داشت میخوند، بلند خوند و من هم گوش دادم. داشت روال تکمیل نوزاد انسان رو قبل از تولد میگفت. که مغزش خصوصا از چه زمانی شروع به تشکیل و تکامل میکنه و چه توانایی هایی رو در چه زمانهایی داره. فوق العاده به نظرم جالب اومد. از اونجایی که میدونم بعد از میانترم، تا قبل از امتحان پایانترم این کتاب دست نمیخوره(!) ازش خواستم که پیش من بمونه. مدتیه دارم کتابی میخونم بنام Thresholds of Mind که بنظرم فوق العاده س. بشدت معتقدم فارغ از اینکه شعلمون چیه و تخصصمون در چه زمینه ایه، باید از اونچه که معموله، در مورد مغزمون و نحوه عملکردش بیشتر بدونیم. در این مورد باز هم خواهم نوشت

چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶

Spice World Ends


دیشب، بیست و ششم فوریه، گروه بسیار محبوب Spice Girls ، آخرین کنسرتشون رو در Air Canada Centre در شهر تورانتو اجرا کردند. اجرایی که به گفته خودشون، بنا به تعهدات خانوادگی، آخرین کار گروهی این دختران افسانه ای بود. تمام صندلیهای سالن ایرکانادا (بجز بخشی که پشت سن قرارگرفته بود) پر بود و بنا به گزارش Globe and Mail، حدود بیست هزار نفر شاهد آخرین اجرای این باند بودند.


ساعت شروع برنامه هفت و نیم اعلام شده بود اما انگار علاقه مندانی که سابقه دیدن کنسرتهای با این ابعاد و در این سالن رو داشتند، میدونستن کی باید بیان. سالن ساعت هشت و نیم کاملا پرشد و برنامه ساعت 9 با آهنگ Spice Up Your Life آغاز شد.


اکثریت مطلق حظار، دختران جوانی بودند که با لباسهای مخصوص از لحظه اول برنامه تا انتها، با گروه محبوبشون خوندن و رقصیدن و برای تشویقشون جیغ و گاهی هم کف زدند. طراحی سن، نورپردازی، دکور و افکتها مثل اغلب کارهای در این سطح فوق العاده بود و بخش مهمی از اجرا رو تشکیل میداد.


هنگام اجرای Always be there، برای اولین بار بود که جمله “this will be the last show” یکی از پنج خواننده، با جیغ ممتد حاضرین همراه شد. پس از اجرای تعدادی از آهنگهای قدیمی و بسیار محبوبشون، بجز ویکتوریا بکهام، بقیه خواننده ها هرکدام یکی از کارهای تکی خودشون رو اجرا کردند.


ویکتوریا بکهام، که در تمام طول کنسرت هربار دوربینها نشونش میدادند مورد تشویق شدید حضار قرار میگرفت، ظاهرا چون ترانه تکی نداشت، روی سن اومد و مثل شوهای fashion، دوسه بار این سراون سر صحنه رو قدم زد و خوب، تشویق ممتد و کرکننده حضار رو هم همراه داشت. یکی از آخرین آهنگهایی که اجرا کردند، آهنگ Mama, I love you بود.


هنگام اجرای این آهنگ، هرکدوم (بجز sporty اگه اشتباه نکنم) بچه هاشون رو همراه داشتند. پسر کوچیک ویکتوریا، Cruz Beckham هم روی صحنه اومد و با همون نیم وجب قدش break dance رقصید و کلی هم مورد تشویق قرار گرفت.


پس از خوندن آهنگ Goodbye my friend، گروه به ظاهر با مردم خداحافظی کردند و همونطور که وارد صحنه شده بودن (از زیر صحنه روی پنج ستونی که آوردشون بالا) از صحنه خارج شدند. جمعیت با جیغهای کرکننده اما تشویقشون رو ادامه دادن و بعد یک گروه رقص، مشغول رقص بودن که دوباره و با یک افکت دیگه، spice girls برگشتند و دوآهنگ مشهورشون رو که نخونده بودند، if you can dance و wanna be اجرا کردند. بخش پایانی برنامه هم عملا صحنه در آغوش کشیدنهای اعضای گروه و خداحافظیشون با شخصیتهایی بود که در دهه نود، قلبهای بسیاری از نوجوانان سراسر دنیا رو تسخیر کرده بودند. به نوشته گزارشگر Globe and mail شاید این گروه ده سال دیگه دوباره با هم در یه کنسرت همراه بشن. اما قطعا اونروز، هم sporty توان وارو زدن روی صحنه رو نخواهد داشت و هم طرفداراشون در این سن و سال نخواهند بود...



پی نوشت: جز عکس اول که از سایت ایرکاناداسنتره، بقیه عکسها رو خودم گرفتم

دوشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۶

بازی

فاطمه در قصر قورباغه ها من رو دعوت کرده به بازی وبلاگی "هفت ترانه ماندگار و هفت ترانه رو اعصاب". در درجه اول توصیه میکنم مطلب خودش رو بخونید که به نظر من بسیار زیباست. خصوصا در بخش ترانه های روی اعصاب! خیلی مبتکرانه برای ترانه ها، تیتر گذاشته. من هم تکرار میکنم که انتخاب هفت ترانه خیلی کمه و بدون شک خیلی از ترانه هایی که برام ماندگاره، قربانی این محدودیت عددی خواهند شد. اما از اونجا که قوانین بازی رو باید رعایت کرد، من هم میگم چشم! یه دوپینگی هم در این بازی میکنم و اون اینکه خودم رو محدود میکنم به ترانه های فارسی! اینطوری جای بیشتری واسه یادآوری ترانه های مورد علاقه م دارم. (تمام لینکها از پارسی موزیک)

اول.  الهه ناز،  بنان (بشنوید: کیفیت پایین - بالا )

دوم. عاشقم من، دلکش (بشنوید: کیفیت پایین - بالا )

دوم. مرغ سحر، شجریان  (بشنوید: کیفیت پایین - بالا )

سوم. مرا ببوس، گل نراقی (بشنوید: کیفیت پایین - بالا )

چهارم.  سلطان قلبها، عارف (بشنوید: کیفیت پایین - بالا )

پنجم. دو پنجره، گوگوش  (بشنوید: کیفیت پایین - بالا )

ششم.  جان مریم، محمد نوری (بشنوید: کیفیت پایین - بالا )

هفتم. بارون بارونه، ویگن (بشنوید: کیفیت پایین - بالا )

در لیست بالا کاملا بر عنصر ماندگاری تاکید شده و در عین حال از هر هنرمند تنها یک آهنگ انتخاب کردم. اینها در واقع 7 ترانه ایست که از نظر من ماندگارند. البته فقط هفت تاشون! وگرنه خیلی ترانه های دیگه هم هستند که دوست داشتم اینجا باشند اما جا نبود. من اگه این بازی رو پایه گذاشته بودم میذاشتمش بیست ترانه ماندگار و پنج ترانه رو اعصاب! بگذریم. برگردیم به بازی. حالا باید هفت ترانه رو اعصاب انتخاب کرد: (بعضی از تیتر ترانه ها به اقتباس از ابتکار فاطمه از خودمه!)

اول. زورآزمایی: خواننده: شهاب بخارایی

دلم عاشقت نمي شه ، اينو خوب بدون هميشه
كه من از آهن و سنگم ولي تو از جنس شيشه

دوم. عشق ورقباز! ، عباس قادری

 بین پنجاودو تا برگ تو ده لو خوشگله هستی
تو همونی که همیشه توی فکر من نشستی
ده لو خوشگله دلو خوشگله! تو دست من تک دله
ده لو خوشگله دلو خوشگله! تو دست من تک دله

سوم. چلچله ، علیرضا افتخاری

اگر می خوای با  چلچله یه روزی همسفر بشی
باید ز راز عاشقی همیشه با خبر بشی
با آبی آسمونا پرواز و از سر بگیری
رو شونه ماه بشینی کبوتر سحر بشی
کبوتر سحر بشی

چهارم. شمال، حمیرا

خاطرات شمال، محاله یادم بره
اون همه شور و حال، محاله یادم بره!

پنجم.   مثل سوال!! ، شاهرخ

تو چه حسی هستی که بمن پیوستی
هرنفس بی تردید تورو باید پرسید!
در تو باید گم شد،  ...
بقیه ش رو نمیگم دیگه!!

ششم. باز هم، حمیرا!

مهربونیت قشنگه، همزبونیت قشنگه
وقتی با من قهر میکنی پشیمونیت قشنگه!

هفتم. ستاره برو گم شو!! ، بیژن مرتضوی

تو اینجایی بگو گم شه ستاره
بگو شب تا دلش میخواد بباره

دوباره رخت عریانی (!!؟؟) بتن کن
بگو آینه مکرر شه دوباره!

این هم هفت ترانه روی اعصاب من. البته غیر از یکی دو مورد، بقیه خواننده های این بخش آهنگهای زیبایی دارند که من دوست دارم، اما خب شاهکارهایی هم مثل این نمونه ها دارند که استعداد خارق العاده ای در رژه رفتن روی اعصاب من (اونهم بحالت "پابکوب!" سربازی!) دارند. من هم دعوت میکنم از وڵکه، پاپیروس، سفیدبرفی، سمن، مهستا، آوات و پرستو که در این بازی شرکت کنند.

انتخابهای سمن رو بخونین
انتخابهای پاپیروس رو بخونین
انتخابهای ولکه رو بخونین
انتخابهای سفیدبرفی رو بخونین

Oscars

هشتادمین مراسم اسکار یکدقیقه پیش به پایان رسید و جوایز هم به ترتیبی که اینجا میتونید ببینید تقسیم شد. نکات جالبی اما دربرداشت که یکی از بهترین اونها، اعلام نامزدها و سپس برنده یکی از جوایز (فیلم مستند) توسط سربازهای آمریکایی بود که دور از خونه شون بودند. تام هنکس، هنر پیشه پرافتخار آمریکایی روی سن اومد و اعلام کرد که اعلام برندگان فیلم مستند، توسط فرزندان دور از خونه مون انجام میشه. بدین ترتیب شش سرباز، ضمن اعلام اسم و درجه و محل خدمتشون، نامزدها و سپس برندگان جوایز رو اعلام کردند. از دیگر نکات جالب، برنده شدن یک فیلم با موضوع اعدام یک راننده افغان در افغانستان بود (یک تاکسی بسوی تاریکی). کارگردان این فیلم هنگام دریافت جایزه، یادی از زندانیان ابوغریب و گوانتانامو هم کرد. فیلم پرسپولیس مرجانه ساتراپی هم رقابت در رشته بهترین انیمیشن رو به " راتاتویی" که از نظر من یکی از شاهکارهای سینمای انیمیشن حساب میشه واگذار کرد. موقفترین فیلم هم "کشوری برای پیرمردها نیست " بود که جمعا چهار اسکار مهم رو برد. بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین هنرپیشه نقش دوم مرد. هنرپیشه اسکاربرده این فیلم (خاویر باردم اسپانیایی) که بازی بسیار قویش از عوامل مهم موفقیت فیلم بود، هنگام دریافت جایزه و پس از تشکرات معمول، چند جمله ها به زبان اسپانیایی کفت که بنظر میرسید خطاب به مادرش باشه (که در مراسم حاضر بود).

یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶

داستان

وارد حیاط که شدم، از دیدن در نیمه باز اتاقم وحشت کردم! کی میتونه رفته باشه تو اتاق من؟ یعنی دزد بوده ؟ اینجا؟!؟ فاصله در حیاط تا در اتاقم رو با بیشترین سرعت دویدم. هرچند، چیز خاصی نداشتم اما تصور اتاق خالی شده، هول انداخته بود تو دلم. وارد شدم. اتاق تاریک بود. اتاقم نسبتا کم عرض اما دراز بود، تهش هم میخورد به آشپز خونه کوچیکم. سایه ای رو توی آشپزخونه تشخیص دادم.

*** *** ***

ترس برم داشته بود. آماده فریادزدن بودم. سایه حرکت کرد و از آشپزخونه اومد بیرون. فورا شناختمش. احمد بود. دوست قدیمی و خوبم. شوکه شده بودم. پشت سرش هم خانومش بود. خانومش هم از همکارا و دوستان قدیمی من بود. سالها قبل ازدواجشون هرسه تا همکار بودیم. نمیدونستم چی بگم. هرکدوم دوکیسه پر از خرت و پرت دستشون بود و داشتند به طرفم میومدند. از دیدنشون ذوق زده شده بودم. اما اونها انگار نه انگار. اومدند و داشتند از کنارم رد میشدند. بی اختیار گفتم: احمد !! بی حوصله گفت: طیبه یه سری خرت و پرت لازم داشت اومدیم از آشپزخونه برداریم. مونده بودم چی بگم. از آشپزخونه من؟ من که آشپزخونه م تقریبا خالیه؟ اما اینا مهم نبود. احمد و طیبه کجا، اینجا کجا. تا از اتاق بیرون رفتن دنبالشون راه افتادم. میخواستم بدونم کجا میشینن. خوب همسایه بودیم لابد !

*** *** ***

توی همون حیاط می نشستن. کی اومده بودن؟ بی اختیار پشت سرشون وارد اتاقشون شدم. بزرگتر بود از مال من. یه میز ناهار خوری تو هالش بود و حداقل یه اتاق دیگه داشت و آشپزخونه. تا من نگاهم برگرده سرجاش دیدم هردوشون وسایلی رو که از آشپزخونه من برداشته بودن گذاشتن رو میز. انگار که اومدن من رو به حساب وسایل گذاشته بودن. احمد شروع کرد از توی کیسه درشون آورد و میذاشت رو میز و میگفت این رو آوردیم و اون رو و ... . احساسات متناقضی داشتم. اولیش یه تخته پلاستیکی سفید بود که روش سبزی و گوشت میبریدم گاهی. بی اختیار گفتم باشه باشه. اما احمد توجهی نکرد. ادامه داد. یعدی یه سینی خوشگل بود. بی اختیار تودلم گفتم: آخه این رو از ایران آوردم. اما قبل از اینکه با احساسات متناقضم کنار بیام و کلمه ای از گلوم بیرون بیاد، بعدی رو درآورد که یه کفگیر بود از وسایل مامانم. دلم یه طوری شد. این اواخر دلتنگی جوری اذیتم میکنه، که با دیدن هرچیزی که به خونه مربوط میشه اشکم درمیاد. اما باز چیزی نگفتم. ترجیح میدادم در مورد این همه سالی که همدیگرو ندیدم و بیخبر از هم بودیم صحبت کنه. یه چاقوی بزرگ و بعدشم یه بشقاب. در عین اینکه ذوق داشتم از دیدنشون اما هربار میخواستم بگم مگه خودتون ندارین؟ من همه ش 4 تا بشقاب دارم، یه دونه سینی دارم. اما آخرشم چیزی نگفتم. بعد که تموم شد، احمد برشون داشت بردشون آشپزخونه! چقدر به من بی توجه بودن. ناراحت شدم. مغبون از اتاقشون زدم بیرون.

*** *** ***

بچه ها داشتن توی حیاط بازی میکردن. اومدم دم در، دمپایی هام نبودن. دیگه حال و حوصله برگشتن و پرسیدن نداشتم. مهم هم نبود. پیش خودم فکر کردم حتما اگه فردا صبح برم ببینمشون، همه چیز یه طور دیگه میشه. درو بستم و با بستن در، آخرین صداهایی رو هم که از بازی بچه ها میشنیدم، قطع کردم.

*** *** ***

ساعت دوازده و ده دقیقه بود. یادم نمیاد کی خوابم برده بود. مبهوت بودم از خوابی که دیدم. چقدر با جزئیات یادم بود، برخلاف صبحهایی که خواب دیشب رو چند دقیقه هم نمیتونم تو ذهنم نگه دارم. نشستم و یکبار دیگه خوابم رو مرور کردم. هیچ معنی خاصی برام نداشت. جز اینکه جدا دلم برای احمد و طیبه تنگ شده و اگه خدا خواست و تونستم سفری به ایران برم، حتما باید ببینمشون...

پی نوشت:

اول اسمهای اصلی رو گذاشته بودم اما بعد اسمها رو عوض کردم.
دیشب هم خواب بسیار عجیبی دیدم. اون رو هم هنوز با جزئیات به خاطر دارم.
شاید نوشتمش
اگه هرکدوم از دوستان توی تعبیر خواب دستی داره، خوشحال میشم نظرش رو بشنوم

جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۶

رفتم و در وبسایت Haloscan که امکانات پیغام گذاری و امتیازدهی به پستهای وبلاگ رو فراهم میکنه یه حساب باز کردم. اما وقتی توی وبلاگم گذاشتمش، دیدم همه پیغامهای قبلیم رو از دست میدم. برای همین برداشتمش. حالا باید فرصت کنم و برم فایل xml رو بخونم. شاید بتونم ضمن اضافه کردن سیستم haloscan، پیغامهای خود بلاگر رو هم حفظ کنم...

پنجشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۶

دوستان خوب کافه رادیو مصاحبه جالبی با دریا دادور، خواننده ایرانی ساکن فرانسه انجام دادن که بخش اولش رو در انتهای سومین برنامه این رادیو میتونید گوش بدید. دریا اصالتا مشهدیه و در تهران بزرگ شده. سال 1991 از ایران به فرانسه میره و در رشته موزیک تحصیل میکنه. در سال 1999 از هنرستان موسیقی در تولوز فارغ التحصیل میشه وبعدش هم چهارسال به فراگیری سبک باروک (Baroque) در همین هنرستان میپردازه. دریا کارهاش رو به زبانهای انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و ایتالیایی اجرا کرده و همچنین به زبان مادریش، فارسی. آهنگهایی رو هم از ترانه های مشهور گیلکی، آذری، کردی و مازندرانی در کارهاش میشه پیدا کرد. دریا صدای زیبا و اپرایی داره و بهمین دلیل به آهنگهای قدیمی و آشنایی که بازخونی میکنه، حال و هوای خاصی میبخشه.

تدوینی از چند کنسرت مختلفش رو میتونید اینجا ببینید:



یکی دیگه از آهنگهای محبوبی که دریا دادور هم اجراش کرده، به سبک و سیاق خودش البته، ای ایرانه که نوروز 86 و در کنسرتی در لندن اجرا شده:



لینکهای مرتبط:
صفحه دریا دادور در ویکیپدیا

اول. به توصیه دوست عزیزی که در گذاشتن پیغام برای وبلاگم مشکل پیدا کرده بود، وبلاگ رو در وردپرس هم ایجاد کردم (اینجا). هنوز شکل و قیافه خیلی مناسبی نداره اما بزودی یه دستی به سر و روش میکشم. ظاهرا وردپرس امکانات متنوعتری داره که حالا باید دید.

دوم. امشب حدودای ده شب از منزل دوستی به خونه برمیگشتم.مسیر نسبتا کوتاهی رو تصمیم گرفتم پیاده برم. از اونجایی که میدونستم امروز روز سردیه از همون اول صبح کلاه و دستکش و اُورکت سنگینم رو پوشیده بودم. بهمین دلیل باد سردی که میومد و دمای منفی هجده درجه به پوستم نمیرسید. اما هوایی که باید تنفس میکردم رو کاریش نمیشد کرد. کاملا حس میکردم که با هر نفس سرما تا ششهام میره و هرچی رطوبت سر راهشه رو فریز میکنه...

سوم. تعدادی از دانشجویان دانشگاه Simon Fraser در ونکوور رادیویی راه انداختن بنام "کافه رادیو" . تا امروز سه برنامه یکساعته رو آماده کردند و روی وبسایت گذاشتن. تلاش بسیار درخور تحسینیه و برنامه به برنامه هم بهتر میشه. حتما سر بزنید. دوستانی که امکان همکاری با این عزیزان رو هم دارند، میتونن تماس بگیرند و ... بسم الله!

چهارم. برای دلتنگیهام:
هزار دشمنم ار می​کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می​دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود به خواب دو چشم از خیال تو؟ هیهات!
بود صبور دل اندر فراق تو؟ حاشاک!

تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک...

سه‌شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۶

قربون سلمونیای خودمون!!!

.

.

.

پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

روز وصل دوست داران یاد باد

امروز چهاردهم فوریه و بیست و پنجم بهمن روز عشاق، یا روز قلبها و یا روز والنتاینه. به تمام کسانی که در این روز، تپش قلبشون رو برای کسی که دوستش دارند، یا هدیه ای، دیداری و یا کلام عاشقانه ای ابراز میکنند تبریک میگم.
در فراز و نشیب زندگی، لحظه ها و ساعتهای فراوانی هست که به هزار دلیل به یاد آدم میمونه. اما اون لحظات و ساعات و روزهایی که با عشق سپری شده، طعم و بوی دیگه ای داره.

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت