چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵

Daily notes-Feb. 27th

از امروز تصمیم دارم یادداشتهای کوتاه روزانه م رو اینجا بذارم.  دقیقا نمیدونم چه جذابیتی ممکنه داشته باشه اما برای خودم یه تاریخ نویسی جالب خواهد بود یا شایدم خاطره نویسی. توی این یادداشتها البته به هر نکته جالبی که بر بخورم مطرح میکنم...

امروز 27 فوریه - 8 اسفند

صبح ساعت 8.5 با آقا شهرام رسیدیم دانشگاه. هوا حدود 3 درجه زیر صفر بود. تا دانشگاه سی دی خالقی رو که تازه write کرده بودیم گوش دادیم. مسیرمون حدود 7-8 دقیقه است. من حدود ساعت 9.5 رفتم کتابخونه. جدیدا میرم اونجا واسه درس خوندن. به چند دلیل. شاید یکیش راحت بودن صندلیهای اونجاست. دقیقتر بگم رو یه مبل خیلی راحت کنار یه شومینه توی یه سالن شیشه ای میشینم و واسه خودم میخونم. یه دلیل دیگه ش می تونه این باشه که اونجا توی یه جمع هستم. احساس میکنم به این ارتباطات هرچند در سطح یه لبخند و یه احوالپرسی ساده، نیاز دارم.

کنار شومینه چند تا مبل هست که همه رو به آتیش شومینه س. امروز یه دختر دانشجو اومد روی یکی دیگه از مبل ها نشست و حدود 2.5 ساعت از سه ساعتی که من اونجا بودم اونجا بود. عین خونه خودش و اتاق خودش بود براش. درس خوند، چرت زد، مجله خوند، باز چرت زد، وسایلش رو مرتب کرد، آهنگ گوش داد، تمرین نوشت و پاشد رفت. چیزی که بشدت فکرم رو جلب کرد این بود که توی این جوامع منحط و رو به زوال غرب، دخترها چقدر راحت تر و در عین حال دارای امنیت بالایی هستند. هرگز هرگز پدیده ایجاد مزاحمت برای دختران رو در هیچ نوعش (حتی نگاه زننده) تو هیچ سطحی نمی بینید.اونم با پوشش و عادات رفتاری اینجا...

بگذریم! نمیخوام طولانی بنویسم. ظهر که شد رفتم بسمت ساختمون اصلی که دیدم استادم داره از کلاس برمیگرده. امروز امتحان الکترومغناطیس گرفته بود از بچه ها. سر نهار استاد حل تمرین درس هم که دانشجور دکترای دانشگاه تورونتو بود اومد باما نهار خورد. اسمش رضا بود و ورودی 74 دانشگاه صنعتی اصفهان. گپ خوبی زدیم با هم و یادی کردیم از استاد مغناطیس هردومون آقای دکتر زیدآبادی نژاد. که هرکجا هست خدایا به سلامت دارش.

عصرم بیشتر به کارهای حاشیه ای گذشت. پیدا کردن کلاس رانندگی توی اوشاوا، پرداخت صورتحساب کردیت کارتم و از این قبیل. ساعت 7 از دانشگاه اومدیم بیرون و رفتیم price choppers که یه فروشگاه بزرگ مواد غذاییه! کلی خرید کردیم از جمله یه Cereal که توش توت فرنگی داشت! شام هم از همون خوردیم! خیلی خوشمزه بود! فردا باید یه کپه پول از بانک دربیارم و بدم به صابخونه م. پنجشنبه هم اسباب کشی دارم. ماه عسل با کانادا دیگه تموم میشه. دیگه باید یاد بگیرم که اتوبوس سوار شم و مسیرهاش دستم بیاد...

 

شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵

My BEAUTIFUL Country!
I have Missed you so so soon ...
see this

چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵

About Canada

10 نکته جالب در مورد کانادا

1- بدون استثناهمه قفلهاشون خلاف جهت قفلهای ایران باز و بسته میشه ! یعنی ساعتگرد باز میشه و برعکسش قفل میشه !!!

2- دانشجوهای لیسانس در اینجا حرفشون فوق العاده برش داره! چون پول میدن! یه مثال: استاد عزیز لطفا جواب همه مسائل کتاب رو برامون ایمیل کن و سوالها رو حتما از همین مسائل طرح کن! جالبه که استادها هم باید به اغلب درخواستها جواب مثبت بدن!

3- اینجا خرید و فروش ماشین و خونه یا اجاره کردن ماشین و خونه با کمترین تشریفات و بدون احتیاج به محضر و قولنامه و سند رسمی و ... تنها با توافق و قرارداد طرفین انجام میشه

4- اینجا دوتا شرکت بزرگ بل و راجرز خدمات تلفن-اینترنت و تلویزیون رو ارائه میدن. رقیب هستند و سخت در رقابت. اینجا که من الان هستم تلفنش مال راجرزه و اینترنت و تلویزیونش مال بل!

5-اینجا مغازه های بزرگی هستند که همه اجناسشون یک دلاره! همه چیز! و جدا میشه توشون چیزای بخوب هم پیدا کرد! (من یه هدفن خوب از یکیشون به اسم Dollarama خریدم!)

6- طبق قانون، فروشگاهها مجبورن جنس فروخته شده رو پس بگیرن. اغلبشون، مدت و خراب نشدن جنس براشون مهمه. مثلا سه ماه! هموطنهای عزیزمون از این مساله خیلی جالب استفاده میکنند. مثلا آخرین مدل دوربین فیلمبرداری رو میخرند و بعد از اتمام مراسم تولد فرزندشون میرن پسش میدن! اگه بپرسند چرا پس آوردی کافیه بگی: I didn’t like it

7-اختلاف طبقاتی اینجا به نسبت وطن عزیزمون بسیار بسیار کمتره. اغلب خانواده ها با حداقل حقوق می تونن ماشین داشته باشند. یا حتی خونه! چون همه خریدهاشون بصورت قسطیه! شما اینجا 5% تا 10% هزینه خونه رو میدین و بقیه ش رو وام میگیرین.

8- تنوع ماشینها اینجا فوق العاده س! بیشتر از ده نوع شورلت، فورد، هوندا، تویوتا، GMC رو ... میبینین. منظورم اینه که تنوع مدلهای مختلف ماشین از یک برند خیلی خیلی زیاده! نکته جالب بعدی اینه که ماشین اروپایی اینجا تقریبا وجود نداره. من توی این 15 روزه یه دونه بنز و یه دونه BMW دیدم!

9- توی دانشگاه ما از آخرین محصولات تکنولوژیک استفاده میشه. همه باید لپ تاپ داشته باشند (در واقع دانشگاه جزء هزینه های تحصیل، پولی هم بابت لپ تاپ میگیره و بهشون لپ تاپ میده) اغلب نقاط دانشگاه شبکه وایرلس فعاله و همه هرجا که هستند امکان دسترسی به اینترنت رو دارند.

استاد رو تخته سیاه نمینویسه. روی صفحه مانیتور لپ تاپش (که touchpad هست) می نویسه. و هرچی مینویسه نه تنها روی صفحه بزرگی دیده میشه ، بلکه ذخیره میشه و تا چند ساعت بعد روی سایت قرار میگیره که دانشجوها بگیرند و حتی دست نوشته های سرکلاس استاد رو داشته باشند. و نه تنها داشته باشند بلکه play بزنند و همه اون نوشته ها دقیقا به همون ترتیبی که استاد نوشته روی تخته نوشته بشه...

از دانشگاه خیلی چیزا دارم بگم. یه سیستم گرمایش داره که هوای سرد رو میبره به عمق چند متری زمین و با استفاده از گرمای زمین هوا رو گرم میکنه و بعنوان گرمایش دانشگاه ازش استفاده می شود.

و آخرین اینکه یه آزمایشگاه داریم که آخرین تکنولوژی های پرینتر و اسکنر سه بعدی رو داره. دیدین مجسمه های شیشه ای کوچیکی که توی ایران خیلی باب شده و یه شیشه مکعب مستطیله و توش با لیزر یه طرحی با دقت و زیبایی طراحی شده ؟ باید ببینید دستگاهی که قادره این کار رو بکنه چه موجود عجیبیه !

10-آخرین چیزی که میخوام بگم، اخلاق فوق العاده خوب شهروندان اینجاست. خوش اخلاق، خوش نیت، گرم وبا توجه و مایل به کمک کردن و عمدتا فوق العاده صادق و بی شیله پیله هستند....

شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۵

driving style

2- رانندگی: اینجا رانندگی با ایران آسمون تا زمین متفاوته. یه مثال ساده: فرض کنید شما از یک فرعی در یک سه راهی میخواین وارد خیابون اصلی بشین. اینجا قانون اینه که هنگام رسیدن به تقاطع توقف میکنید و بعد جالبه ! ماشینی که داره میاد توقف میکنه تا شما برید! راه گرفتن و تیکه تیک رفتن تا ماشینها مجبور بشند بایستند و اونهام از لج شما تا یک میلیمتری ماشین شما بیان و ... اینجا وجود نداره!

یه مثال دیگه بزنم: وقتی شما با ماشین به یه تقاطع میرسید، که چراغ قرمز نداره، باید چک کنید که آیا عابر پیاده ای قصد عبور از تقاطع رو داره یا نه. به عبارت دیگه اگه یه راننده ببینه که یه عابر در یه تقاطع داره به لبه خیابون نزدیک میشه، می ایسته که عابر عبور کنه. هنوز عابر به خیابون پا نذاشته! فقط داره نزدیک میشه به تقاطع! فکرش رو بکنین. تو ایران بارها شده که من اگه یک لحظه سرعتم رو کم میکردم ماشین زیرم میکرد...

نمیدونم. شاید نمی تونم دقیقا تفاوت فضا رو تصویر کنم. اینجا رقابت بر سر رعایت حقوق و حق تقدم دیگران و تو ایرانرقابت بر سر کنف کردن دیگری و یه وقت زیر ننگ "راه دادن" نرفتن ...

سه‌شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۵

Valentine...

just want you to know
How grateful I am
for every moments
I spent with you

How grateful I am
for what I became
whenever I was with you

thank you my dearest...
thank you!

Happy Valentine day
to ALL true lovers

دوشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۵

Point of view-part 1

سلام! بالاخره بعد از مدتها فرصتی شد که بنویسم
الان که دارم مینویسم دقیقا یکهفته است که ساکن شهر کوچیک اوشاوا یا با تلفظ ساکنان اینجا آشوا هستم. یه شهر کوچیک صدهزار نفری در شرق تورنتو. و دانشگاهی که میرم دانشگاه اونتاریو، انستیتوی تکنولوژی یا به اختصار UOIT است. خیلی اتفاقها افتاده توی این یکهفته و خیلی کارها انجام دادم. کارهایی مثل انجام مراحل اداری ساکن شدن در کانادا و مستقر شدن در دانشگاه و ... . اینجا نمیخوام تعریف کنم که چیکار کردم و چیکار نکردم. در عوض دوست دارم اون نکاتی رو که توی این یکفهته بهشون توجه کردم و برام جالب بوده بنویسم. نمیدونم این کارم ادامه خواهد داشت یا نه اما بنظرم زندگی در کشوری مثل کانادا که از بسیاری جهات دقیقا در نقطه مقابل ممکلت خودمون قرار داره یه تجربه ناب و فوق العاده س که من در این مقطع فرصت تجربه کردنش رو به دست آوردم و امیدوارم این تجربه گرانبها برای افرادی که بهش علاقه مند هستند دست بده.
چیزایکه میخوام بنویسم رو اصلا در موردشون قضاوتی نمیکنم. یعنی منظورم این نیست که چیزایکه میخوام بگم خوبیهای کاناداست و یا بدیهاش. تفاوتهای بسیار مهمیه از نظر من که وجود داره . بعضیهاش هم صرفا حقایقیه که اینجا برام جالب بوده ، مثلا نکته ایکه میخوام در مورد ترکیب ماشینهایی که اینجا در رفت و آمد هستند بگم. یا تفاوتهای تمهیدات امنیتی که همین اول میگم.


1-اولین چیزی که بشدت نظرم رو جلب کرد تفاوت نوع برخورد در فرودگاههای لندن و تورونتو بود. وقتی وارد فرودگاه لندن شدیم، بازرسی بسیار دقیقی کردند. کفشهامون رو در آوردیم. کت هامون رو هم و حتی لپ تاپ ها رو از تو کیفشون در آوردیم و همه اینها رو جدا جدا گذاشتیم توی ظرفهای پلاستیکی مخصوص و بعد خودمون از گیت رد شدیم. افرادی هم که از گیت خارج میشدند اگه باعث بوق زدن گیت شده بودند، مورد بازرسی بدنی قرار میگرفتند! من حدود سه ساعت توی فرودگاه لندن (هیثرو) بودم و تو این مدت دقیقا مراقب بودم که آیا اتفاق مشابهی برای پروازهای دیگه ورودی به هیثرو میفته یا نه! چون جدا باورم نمیشد اونجا آدم رو بازرسی بدنی بکنند! و دیدم بله، موضوع وارد شدن ما از ایران نبود و همه افرادی که به هیثرو وارد میشدند دقیقا مورد بازرسی قرار میگرفتند.
اما فرودگاه تورونتو. وقتی که به تورونتو (اینجا بهش میگن تورانو!) نزدیک میشدیم، مهماندارهای بسیار با دیسیپلین انگلیسی (پراوز لندن-تورنتوی من با British Airways بود) که واقعا پذیرایی و نوع برخوردشون با مسافرها بسیار خاص بود، برگه ای رو به ما دادن که باید اگه همراهمون موارد خاصی داریم وارد خاک کانادا میکنیم، ذکر کنیم. مواردی مثل انواع اسلحه، مواد منفجره، مایعات قابل اشتعال، غذاهای آبدار مثل میوه ها و تخم مرغ و نوشیدنی و ....
اون فورم رو پرکردیم و افرادی که اونجا گفته بودند که هبچکدوم از اون موارد رو همراه خودشون ندارند، مورد هیچگونه بازرسی قرار نگرفتند! حتی ساکهامون رو از زیر اشعه عبور ندادند. توی تمام مسیر من منتظر بودم که بالاخره یه جایی صحت حرفهامون چک بشه یا حداقل ساکهامون از زیر دستگاه رد بشه یا ...
اما ساکهامون رو برداشتیم و اومدیم بیرون
! 
 

یکشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۵

Raftam ...

سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۵

I want you !
شعري از قيصر امين پور

مي خواهمت چنانكه شب خسته خواب را
مي جويمت چنان كه لب تشنه آب را
محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده دمان آفتاب را
بي تابم آنچنانكه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره تاب را
بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل
ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را
حتي اگر نباشي مي آفرينمت
چونانكه التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را...

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۵

* Merry Christmas! * to all dear christian friends wish you all a year full of success and happiness

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

Yadla!

اعترافات! یا به عبارتی بازی یلدا !

بازی این شکلیه که پنج مورد رو كه فكر ميكنیم ديگران در موردمون نميدونن مینویسیم ! كار آسوني نيست ولي وقتي امروز وبلاگ خورشيدخانوم رو خوندم برام خيلي جالب بود. اسمش هم هست بازي يلدا !! بعد هم از پنج وبلاگ نویس دوست دعوت میکنیم که همین کار رو بکنند و ... من با دعوت سمن مینویسم :)

 منم بازي!

 

1-     بچه كه بودم بطرز غريبی از تنها موندن مي­ترسيدم. بزرگترين كابوس زندگيم اين بود كه يهو همه برن و من تنها بمونم. همين بود كه تا صحبت رفتن مي­شد، اول اطمينان حاصل ميكردم كه همه نميرن و يكي پيش من ميمونه، يا اينكه حتما من رو با خودشون مي­برند. اولين باري كه اين كابوس وحشتناك تبديل به واقعيت شد كلاس اول دبستان بودم. كه مامانم و يكي از آشنايان (كه تا مدتها ازش متنفر بودم) رفتند خريد و من رو تنها گذاشتند. اونروز مادرم تا حد زيادي از اينكه من چنين مقاومتي در برابر تنها خونه موندن ميكنم يكه خورد. و بعد احساس كرد كه حتما بايد اين خطاي بزرگ رو اصلاح كنه. با عصبانيت من رو گذاشت و رفت و من تمام مدتي كه اون نبود رو (حدود دو ساعت)‌ اشك ريختم....

2-      اولين باري كه احساس كردم نسبت به يك دختر (و در واقع يك انسان! ‌چون دختر بودنش خيلي مهم نبود!) حس غيرعادي دارم ،‌ چهارم يا پنجم ابتدايي بودم. اون دختر مهمونمون بود و يه اتفاق بسيار غريب برام افتاده بود و مدتها شوكه بودم. نميفهميدم موضوع چيه! حالا يا از خنگيم و يا از بيسابقه بودن موضوع. يكبار كه با دست روي شونه­م زد، ‌تا مدتها احساس ميكردم كه جاي دستش رو شونه­م سوخته !!
اون دختر، واقعا از زيباترين دخترايي بود كه ميشناختم ( تا سالها بعد...) و اولين و اسطوره اي ترين عشق زندگيم بود...

3-     يكي از مهمترين فاكتورهاي زندگيم تا سالها اين بود كه چه كسايي من رو به عنوان يه پسر خوب نميشناسند؟ ميشستم و واسه خودم فكر ميكردم ببينم كه اگه از همه مردم دنيا بپرسند كه آيا وريا پسر خوبيه ؟‌كسي هست كه جواب منفي بده ؟ اولها فقط يه نفر رو ميشناختم. يه راننده تاكسي. ماجرا هم از اين قرار بود كه يه روز كه از كلاس برميگشتم وقتي راننده نيگه داشت و من سوار شدم، قبل من يكي تاكسي رو صدا زده بود و من نديده بودمش. بعد كه من نشستم، ‌چون جا نبود اون بنده خدا خودش جلو نيومد. اين تو ذهن راننده  موند. وقتي ميخواست پياده­م كنه،‌پرسيد چرا با مسافر قبلي (كه چند قدم قبلتر پياده شده بود) ‌پياده نشدي كه من دور بزنم ؟‌ منم خيلي ساده گفتم خوب اينجا ميخواستم پياده بشم. راننده هم گفت عجب بچه پررو و بي ادبي هستي... نوبت اون آقا رو كه گرفتي اينم از الان... و من تازه فهميدم كه دلش از من پر بوده !!  ‌تا مدتها اين آدم تنها كسي تو دنيا بود كه اگه ازش مي­پرسيدن وريا بچه خوبيه مبگفت نه... و من ميگفتم كاش بهش ميگفتم كه من اون آقا رو نديده بودم...

4-     كلاس چهارم يا پنجم ابتدايي، سر امتحان جغرافيا گيركرده بودم. سر ساده ترين سوال ممكن!! توي نقشه،‌رنگ آبي نشونه چيه!؟ همه سوالاي ديگه رو كه حفظ كردنشون سخت هم بود براحتي جواب داده بودم و حالا سر نقشه خوني و اونم تو ساده ترين قسمت مونده بودم... معلم يكي از كلاسهاي ديگه كه نسبتي هم با ما داشت، وقتي فهميد من مشكلم  چيه، رفت جواب اون سوال رو از رو دست يكي ديگه از بچه ها نگاه كرد و اومد به من گفت!!!‌ بنويس "درياها و درياچه ها"! فكر كنم تا پنج دقيقه نفهميده بودم چه اتفاقي افتاده!‌ برام كاملا عجيب بود و باورنكردني! حتي نميدونستم حالا كه اين رو بمن گفته حق دارم بنويسمش يا نه!‌ میترسیدم اگه بنویسم، يهو بگه تقلب كردي و ورقه‌م رو بگیره !!! مدتي بر و بر نيگاش كردم و وقتي حرفش رو تكرار كرد،‌در حاليكه با گناه به بقيه بچه ها (كه حواسشون هم به من نبود)‌نيگا ميكردم، نوشتمش !!!

5- خیلی چیزها هنوز برای نوشتن هست! اما چون اسم این بازی، بازی یلداست و از شب یلدا هم شروع شده، یه مطلب یلدایی بگم... . دقیقا چهارده سالم بود. خیلی خوب یادمه. تو عروسی یکی از اقوام، دختری رو دیدم به اسم یلدا. خیلی زیبا بود و توجه همه رو به خودش جلب کرده بود. نمیدونم چرا اینجا که رسیدم یهو اعتراف برام سخت شد! یهو تصمیم گرفتم این یکی رو ننویسم... اما مینویسم، عیبی نداره. تو تمام جمعیت با نگاهم میگشتم و پیداش میکردم. بهش نگاه میکردم و لذت میبردم. و توی رویاهام تصورش میکردم که با من دوسته. که من رو دوست داره. که دست من رو میگیره و باهام حرف میزنه. تا اینکه وارد یکی از اتاقها شدم و دیدم چندتا از بچه های فامیل که 7-8 سال از من بزرگتر بودند  دور هم جمع شدن و آروم حرف میزنند و تو حیاط رو نیگاه میکنند. از رو کنجکاوی نزدیک شدم و گوش دادم. در مورد یلدا بود. اسمش رو شنیدم و اینکه به هم نشونش میدادند...
حالم بد شد. خیلی خیلی بد. احساس بدی پیدا کردم. چرا داشتند راجع به اون حرف میزدند؟ چرا به همدیگه نشونش میدادند؟ چطور دلشون میومد اینکارو بکنند؟ چطور یکیشون حاضر بود لذت اون زیبایی رو با کس دیگه ای تقسیم کنه. بدم اومد. یه جورایی انگار من لوش داده بودم، انگار من باعث شده بودم این نگاه ها بهش جلب بشه و بهمین خاطر دیگه تا آخر مهمونی نیگاش نکردم...

 

کار آسونی نبود! منم دعوت میکنم از  امیر و ئه‌سرین و آتبین و خاکستری هوا و نوشین که این کار رو بکنند ... تجربه جالبیه !

چهارشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۵

Father! I love you!


حدود يكماه پيش متني رو (فارسي ، انگليسي) خوندم كه فوق­العاده تحت تاثيرش قرار گرفتم. در مورد اينكه به عزيزانتون و اونهاييكه شما رو دوست دارند وقت كافي اختصاص بدين. ازشون دور نشين. ببينيدشون و اينطور نباشين كه قدرشون رو وقتي بدونين كه يا خدايي نكرده از دستشون دادين يا به هر دليل ازشون دور شدين.

مهمترين اين افراد پدر و مادر هستند. چقدر بهشون نزديك هستيد؟ چقدر براشون وقت ميگذاريد؟ چقدر باهاشون حرف ميزنيد؟ چقدر از درونشون، ‌از درددلشون، از احساسشون آگاه هستيد.

يادمه وقتي اين متن رو خوندم مثل يه بچه كوچيك هق هق گريه كردم. گريه ايكه اصلا يادم نمياد بار قبليش كي بوده... . من در مورد پدر و مادر خودم خيلي خيلي كوتاهي كردم،‌خيلي خيلي... .

نشستم و فكر كردم آخرين باري كه با هركدومشون حرف زدم كي بوده. حرف زدن منظورم اينه كه بشينم و بشنوم. درددلشون رو به من بگن. نگرونياشون رو . راهنماييهاشون رو. پيشنهاداشون رو ... سوالهاشون رو. و شرمنده شدم. خصوصا در مورد پدرم.

 هيچ مردي رو تو دنيا به انداره پدرم دوست ندارم و بنظرم يكي از استثنايي ترين آدمهاي دنياس ... فوق­العاده­س،‌ آدمهاييكه مثل اون همه چيشون خانواده و فرزندانشون باشه و براي خودشون هيچي نخوان زياد نيستند... هيچيِ هيچي براي خودش نميخواد هيچوقت. همه­ش ما. همه­ش من و خواهرام....

و بدبختي بزرگ من اينه كه اون نميدونه من همچين نظري نسبت بهش دارم. نميدونه كه با هيچكس حتي قابل مقايسه نميدونمش. نميدونه كه چقدر دلم براش تنگ شده. براي آغوشش، براي محبتش. براي نوازشش. نميدونه كه وقتي ميبينم مثلا شبي كه امتحان زبان داره فرداش، من خبر ندارم ولي فلان همكارش خبر داره و مي­پرسه از من، ‌چه حالي ميشم. وقتي مي­بينم با افراد ديگه نزديكتر و صميمي تر از منه چقدر غصه مي­خورم.

 

من از اين وضع، ‌از سطح ارتباطم با پدرم راضي نيستم. نميدونم تقصير من بوده ‌يا تقصير اون كه اينطور شده؟ كه من و پدرم ممكنه در هفته بيشتر از چند جمله با هم صحبت نكنيم. اما هرچي هست اصلا خوب نيست. خيلي سخته ... براي من كه خيلي سخته براي اون هم حتما همينطوره...

 

 

شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۵

young Weria

وقتي شاعر بودم...

 

ورياي سالهاي دانشجويي رو خيلي دوست دارم. همه چيزش از من بهتر بود، ‌همه چيزش. يادش به خير. امروز سري زدم به نوشته هاي اون سالهاش... . دلم براش عميقا تنگ شد و بغض گلوم رو فشرد. دوست دارم اينجا يادي ازش بكنم،‌ با چند تا از شعراش. چند تا از شعراييكه دوستشون دارم ...



1-  خواب ... ،

 چه سخاوتمندانه به مهمانيم آمدي
و چه مهربانانه مرا از ديدارت
لبريز کردی
در دل شب ...
و سياهي تاريکي را
با نور بودنت تار و مار کردي و
مر از بيدار شدن پشيمان ...

کاش آن شبم هرگز سحر نميشد و
آن خواب مرا تا قيامت در مي ربود
که اگر خورشيد ميدانست
که به خوابم آمده اي
ممکن نبود خلوتمان را
به قيمت روشنايي عالم بشکند ...

 

2- حجت تمام کن ...

 ميدانستي عزيز ...
ميدانستي که سالهاست حجت من براي ماندن
بودن در لحظه آمدن دوباره توست ؟
ميدانستي که سالهاست حجت من براي ديدن
ديدن در لحظه ديدار دوباره توست ؟
ميدانستي که سالهاست حجت من براي شنيدن
شنيدن دوباره زلال صداي توست ؟
ميدانستي که سالهاست حجت من براي بوييدن
مست شدن دوباره از عطر آسماني توست ؟
ميدانستي که سالهاست حجت من براي عشق ورزيدن
فراموش نکردن عشق مقدسم به توست ؟
ميدانستي که سالهاست حجت من براي خنديدن
بياد آوردن شکوه لحظات پر لبخند توست ؟
ميدانستي که سالهاست حجت من براي زيستن
زيستن تا لحظه بودن دوباره با توست ؟

پس بيا اي عزيز ...
بيا و حجت اينهمه را بر من تمام کن ....



3- انتظار ...  

 هر حرکتي سايه ات بود و
هر صدايي صداي پايت
در آن شب که يکدم آمدي ومن
حضورت را تا صبح انتظار کشيدم...

و با اولين جرقه هاي نور ديدم
که شب هم منتظر صبح نبود
آنقدر که من منتظر تو بودم ...




4-         حجت 

گفتی همه ميدانند ،
و حجتت اين بود

گفتی همه ميگويند ،
و حجتت اين بود

من با همه دانستنها
و همه گفتنها ،

ماندم و حجتم ،
تنها تو بودی ...



5-  سپيده ... 

شب است و من در آرزوی خواب
هزار بار ستاره ها را شمرده ام

شب است و من در آرزوی خواب
هر چه شعر از بر بوده ام ، خوانده ام

نميدانم چرا از من دوری ميکند
شايد امروز ،‌
سپيده رنگی ديگر است
شايد امشب ،
به هرکه تا سپيده بيدار باشد ،
صله ای ميدهند ...

سپيده آمده است و من هنوز
در آرزوی خواب ،
به سقف چشم دوخته ام و گاه
از ورای آن ،
ستاره ها را ميشمارم ...

آه ، بيفايده است ،
برخيزم
گويی که خواب هم
از من رميده است ...

 

 

جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۸۵

Bad World

دنيا را بد ساخته اند كسي را كه دوست داري،تورادوست نمي دارد كسي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين.

دکتر علی شریعتی

Thanx to amir

سه‌شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۵

balatarin.com


بالاترین

وب سایت بالاترین، وب سایت نوپایی است که در واقع محلی برای معرفی لینکهای جالب و پر بیننده است. روش کار نیز بسیار ساده است. شما در بالاترین عضو می­شوید، و میتوانید هر مطلب جالبی اعم از نوشته، عکس، فیلم یا حتی فایلی برای دریافت، مشاهده کردید، به بالاترین معرفي نمایید. با این کار لینک شما در بخش لینکهای تازه در معرض دید سایر اعضا قرار میگیرد. هرکدام از اعضا (از جمله شما) می­تواند پس از خواندن هر مطلب، به آن یک رای مثبت یا منفی بدهد. هر مطلبی که موفق به اخذ مجموعا 5 رای مثبت گردد به بخش لینکهای داغ که در صفحه اول بالاترین است انتقال می­یابد.

این وبسایت یک سیستم اعتبار دهی برای اعضا نیز دارد که پس از ثبت نام می توانید در بخش سوالات سایت با آن آشنا شوید. با عضویت در این سایت، خود را در تجربیات اینترنتی دیگران شریک می­کنید و می­توانید یا کمترین جستجو به حداقل بخشی از مطالب مهم دسترسی پیدا کنید.

دوستانی که وبلاگ نویس هستند نیز میتوانند با اضافه کردن یک قطعه کد به وبلاگ خود، امکان ارسال مطالب جالب به بالاترین را توسط بینندگانی که عضو این سایت هستند فراهم نمایند.

شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۵

Another Poem

شعر ديگري از زنده ياد حميد مصدق

با تشکر از دوستي که اين شعر زيبا رو نوشت

 

دلم براي کسي تنگ است

که چشمهاي قشنگش را

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

دلم براي کسي تنگ است

که همچو کودک معصومي

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را نثار من مي کرد

دلم براي کسي تنگ است

که تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

هميشه در همه جا

آه با که بتوان گفت

که بود با من و

پيوسته نيز بي من بود

و کار من ز فراقش فغان و شيون بود

کسي که بي من ماند

کسي که با من نيست

کسي .... دگر کافي ست

چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵

Hamid Mosaddegh

اسم حمید مصدق رو بار اول تو کتابخونه بابام دیدم. تو سنی که کتابخونه بابام برام یه منبع بی نظیر از نایافته ها و دنیای پر رمز و رازی بود که هر چند وقت یه بار با یکی از کتابهاش از دنیایی که توش بودم جدا می­شدم و همراه نوشته ها و شعرها لذت بردن از کتاب رو تجربه میکردم.

 

حمید مصدق اما برای من در اون سن فهمیدنی نبود. فقط کتابش رو یادمه و عکسی که از خودش دیده بودم. مدتها گذشت و من در سالهای اول دانشجویی این بار در شرایطی که میتونستم از هنرش لذت ببرم، به دفتر شعرش برگشتم و با آثارش انس گرفتم.

 

بعد از حادثه دلخراش سقوط اتوبوس دانشجوها دانشگاه صنعتی شریف در سال 76 که موجب فوت تعدادی از بهترین دوستامون شد، دانشگاه مراسمی برگزار کرد که تعدادی از بزرگان در اون شرکت کردند. اما حضور صمیمی حمید مصدق و اندوه عمیقش و همدردی صادقانه­ش خصوصا برای ما که از علاقه­مندانش شعراش بودیم بسیار دلچسپ بود. یادمه که دایی دوستم علی (که یادش همیشه با منه) عکسی با حمید مصدق گرفت که من هنوز دارمش...

 

حمید مصدق هم اما، با همه هنرش، با همه احساس و مهری که دوستان و دوستدارانش بهش داشتند از میان ما رفت. رفت اما رفتنش با بودن و موندن شعرهای زیباش کمتر احساس میشه. دیروز که دیدم امیر یکی از زیباترین شعرهاش رو Email کرده، تصمیم گرفتم من هم لااقل به احترام لذتی که از هنرش بردم و احساسی که از خوندن شعرهاش داشتم، بهش ادای احترام کنم.

و این هم اون شعر:

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
  نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
 بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
 و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
 هیچ چیز ارزان نیست

 

"حمید مصدق"

 

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۵

music, again

مثل هميشه كه وقتي از اثري خوشم مياد مدتي فقط با همون دمسازم،‌ "با ستاره ها" همايون شجريان رو دارم هنوز گوش ميكنم! الان با كمي تغيير نظر (!!) بنظرم بهترين تصنيفش آهنگ زيباي "تو كيستي" است با شعري از مرحوم فريدون مشيري.

هم شعرش رو ميذارم هم خود آهنگ رو. و البته براي رعايت حقوق حقه صاحبان اثر، پيشنهاد ميكنم كه هركدوم از دوستان كه اين آلبوم رو دوست دارند زحمت بكشند و كاستش رو بخرند. اولا به چند دليل !!

مهمترين دليل براي اينكار كه باعث شد با اينكه من همه البوم رو داونلود كردم، خود كاستش رو بخرم احترام به حقوق صاحبان اثر و مالكيت معنويشون بر اين كار هنري ارزشمنده. قطعا لذتي كه من از شنيدن اين نغمه ها و شعرها ميبرم،‌ارزشي بسيار فراتر از قيمت ريالي كاست يا سي دي داره.

دوم اينكه مثل اغلب كاستهاي شركت  دل آواز بروشوربسيار كاملي همراه كاست هست كه خودش جزء مهمي از اين اثر هنريه. عكسي از همايون كه پدرش گرفته و طراحي زيباي خواهرش م‍ژگان!

تو کیستی

تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم
شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم
تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو
بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم
مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه
چـــه کـــرد بــا مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن آه
تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است
چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه
مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه
چــــه آرزوی مــحــالـی‌اسـت زیــســتــن بــا تــو
مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو

آهنگ رو هم ميتونيد از اينجا داونلود كنيد